۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

- نون سنگکی


یکی از نقاط دیدنی و باستانی سرزمین عزیز ما ایران نانوایی سنگکی است. تاریخ پیدایش این مکان تاریخی به عصر اشکانیان میرسد. از آن زمان تاکنون برای یک لقمه نان اشک مردم درمی آید.
معماری و طرح این بنای باستانی از اصول معماری سنتی اقتباس شده و در دوران صفویان و قاجاریه به تکامل رسیده است، در صحن و سرسرای این بنای با عظمت چند گونی آرد بروی هم چیده شده که نشان از سیستم انبارداری پیشرفته در زمان ساسانیان است و با گذشت قرنها هنوز دست نخورده باقی مانده است. کف این بنای تاریخی همواره از ریگهای هم اندازه و سیاه رنگ و مقدار زیادی تکه های سوخته نان سنگک مزین شده است. برروی دیوار این اثر تاریخی تعداد زیادی میخ بصورت معکوس بطوری که نوک تیز آنها بسمت بیرون واقع شده ردیف گردیده تا نان های کنجد دار و برشته شده را به آنها آویزان کنند.
نانوایی سنگکی از این جهت مورد توجه جامعه شناسان و مورخان و پژوهشگران واقع شده که در واقع هر نانوایی سنگکی آیینه کوچکی است از مساثل فرهنگی اجتماعی اخلاقی و سیاسی . با مطالعه دقیق بر روی نانوایی سنگکی پاسخ بسیاری از سوالات پیچیده سیاسی و اجتماعی پیدا میشود.
هرگاه که به نانوایی سنگکی وارد میشوید باید بدانید که سیستم انجا بصورت سلطانی اداره میشود. در آنجا شاطر سلطان است و مشتریها رعیت . درست است که نانوایی بدون مشتری معنایی ندارد ولی این تفکر در ذهن همه بخوبی جا افتاده که شاطر اینقدر قدرت دارد که به هر کس که دلش خواست زودتر نانش را بدهد و اگر از کسی هم بدش آمد میتواند به او بگوید: آقا بیخودی معطل نشو. خمیر برای شما نمیرسه!
در هر نانوایی سنگکی همواره یک ترازو که سمبل عدالت و دادخواهی است وجود دارد ولی هیچگاه از آن استفاده نمیشود. چون نان را دانه ای به مردم میفروشند. ترازو مال زمانهای خیلی قدیم بوده که ما یادمون نمیاد.در نانوایی سنگکی مظاهر تمدن مثل صف بچشم میخورد ولی خاصیتی ندارد. صف یعنی احترام به وقت دیگران و رعایت حقوق بقیه ولی همین اصول اولیه دمکراسی را نه مردم رعایت میکنند و نه شاطر.بعضی از آقازاده ها و افراد وابسته به مافیای شاطر همینکه وارد نانوایی میشوندباصدای بلند به شاطر سلام و علیک غلیظی میکنند و یکراست میروند کنارتنور یعنی همانجا که شاطر دارد روی پارو خمیرها را با انگشتان هنرمندش پهن میکند. بعد از چند لحظه صحبتهای درگوشی با یکدیگر نان برشته و سفارشی را بدون رعایت نوبت گرفته و از نانوایی خارج میشوند.مردم هم حقوق یکدیگر را رعایت نمیکنند. رمز موفقیت شما در صف نانوایی این است که هم مواظب باشید بغل دستی یواشکی از شما جلو نزند و هم مواظب جیب و مسائل دیگرخود باشید .
نان کنجد دار مال اغنیاست. نان برشته دو آتیشه مال مافیای قدرت است که هیچوقت شما چهره آنها را در نانوایی نمیبینید ولی شاطر و دستیارش نان آنها را برایشان کنار میگذارند. نان های خمیر و سوخته مال مردم معمولی است.
در نانوایی غیر از شاطر و دستیارش که با یک چوب بلند نانها را از تنور بیرون می آورد نفر سومی هم هست که به آن خمیرگیر میگویند، این خمیرگیرها معمولا آدمهای شیره ای هستند و کارشان تهیه خمیر و پرکردن تغار است ، این افراد توی عالم خودشان هستند و با کار کسی کاری ندارند،همیشه چرت میزندد و مرتب در مسیر توالت در رفت و آمد هستند و معمولا منتظر خلوت شدن نانوایی هستند.
با وجود همه مشکلات و کمبودها و عدم رعایت بهداشت همه ما نان سنگک را دوست داریم. نان سنگک را شاید بدین خاطر بیشتر دوست داریم که هم سنخ خود ماست. همرنگ سنتها و باورها و رفتارهایمان است. واقعا هم خوشمزه است.

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

- شب نوشت


چند سالیه قبل از اینکه بخوابم به این فکر می کنم که اگه بمیرم چی می شه ، این فقط مختص مواقع افسردگی ام نیست ، اتفاقا وقت هایی که افسرده ام حال و حوصله ی فکر کردن به چیز شیرینی مثل مرگ رو ندارم। وقتی غرق فکر کردن به مرگ می شم فکرم دو جا می ره. یکی اینکه روحم کجا میره. چه جای شگفت انگیزی یه. تصوراتم از دنیای بعد از مرگ آنقدر برام جالبه که اصلا نمی تونم توضیحش بدم ، یه فکر دیگه ام هم اینه که اگه مردم و دیگه دستم به هیچ بشری نتونست برسه ممکنه کسی بوده باشه که از من ناراحت مونده باشه؟ شده دل کسی رو شکسته باشم؟ دروغ نافرم به کسی گفتم؟ پدرسوخته بازی در آوردم تو زندگی ام یا نه ؟ یه عالمه فکرای اینجوری می کنم بعد می گیرم می خوابم ،


۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

- آدمها مثل کتابها


بعضی از آدمها جلد زركوب دارند، بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازک

بعضی از آدمها با كاغذ كاهي چاپ مي‌شوند و بعضي با كاغذ خارجی

بعضی از آدمها ترجمه شد ه اند

بعضی از آدمها تجديد چاپ مي‌شوند و بعضي از آدمها فتوكپي آدمهاي دیگرند

بعضی از آدمها با حروف سياه چاپ مي‌شوند و بعضي از آدمها صفحات رنگي دارند

بعضی از آدمها تيتر دارند، فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدمها نوشته‌اند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است

بعضی از آدمها قيمت روي جلد دارند، بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش مي‌رسند و بعضي از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمیشود

بعضی از آدمها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدمها را مي‌شود توي جيب گذاشت، بعضي از آدمها را مي‌توان در كيف گذاشت

بعضی از آدمها نمايشنامه‌اند و در چند پرده نوشته مي‌شوند، بعضي از آدمها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدمها معلومات عمومي هستند

بعضی از آدمها خط خوردگي دارند و بعضي از آدمها غلط چاپي دارند

از روي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدمها بايد جريمه نوشت

بعضی از آدمها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم و بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت

بعضی از آدمها مخصوص نوجوانان نوشته مي‌شوند و بعضي مخصوص بزرگسالان

بعضی از آدمهايي كه مخصوص نوجوانان نوشته مي‌شوند خيلي كودكانه و سطحي هستند


۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

- آنفولانزای خوکی

ترس از خوک شدن تبدیل به یک اپیدمی شده ، تا یک عطسه می‌کنی، نگاه سنگین افراد توی محل کار ، اداره ، کتابخانه و اتوبوس به طرف آدم بر می‌گردد. آدم احساس می‌کند با همان یک عطسه تبدیل به خوک کثیفی شده‌ است که همه سعی می‌کنند فاصله‌ و حریمشان را باهاش بیشتر کنند. بدبخت‌هایی که سرما می‌خورند یا آنفولانزای معمولی می‌گیرند. با کلی دلیل و منطق پزشکی می‌خواهند اثبات کنند مریضی‌شان از نوع خوکی نیست: تب اون‌هایی که آنفولانزای خوکی دارن شدیدتره، ولی تب من فقط 38 درجه‌ست. اون‌ها روزی ده بار استفراغ می‌کنند ولی من تا حالا فقط دو بار استفراغ کرده‌م. ولی انگار دارند دروغ می‌گویند. دیگران همچنان به چشم خوک به آن‌ها نگاه می‌کنند. آن‌ها خوک‌هایی هستند که زبان باز کرده‌اند و جیغ می‌زنند من خوک نیستم. ولی کسی به حرفشان گوش نمی‌دهد. مردم همچنان با انگشت، پوست سرخ و پوزه‌ی درازشان را به همدیگر نشان می‌دهند. بعد هم عقب‌تر می‌روند؛ مبادا ویروس خوک شدگی به آن‌ها هم سرایت کنند.

- واردات چینی


تلویزیون، كامپيوتر، لباس رو، لباس زير، دگمه، سنجاق، كفش، فرش تبريز، ميز، نان، صندلي، ماشين، ماشين حساب، ترشي، رب گوجه فرنگي، ترشي ليته، و.....



اقلام بالا همه از كشور دوست يعني چين وارد مي شود و با قيمت بسيار كم و كيفيت بسيار بالا در اختيار هموطنان نمك نشناس قرار مي گیرد ،

حالا كه واردات ما از كشور برادر هم كيش و دوست يعني چين كمونيست! اينهمه بالاست يك پيشنهاد به دولت محترم دارم از آنجا كه برنامه هاي فرهنگ سازي و تغيير ذائقه فرهنگي بر روي بسياري از خلايق ما تاثير گذار نبوده است به دولت پيشنهاد مي كنم به جاي اينهمه شهروند كه جز دردسر و ايجاد زحمت براي دولتمردان كاري ندارند بروند و چندين ميليون شهروند چيني وارد كشور كنند،اين كار براي رشد و شكوفايي كشور بسيار مفيد خواهد بود، مي دانيم كه چيني ها زحمت كش كم توقع و بسيار فعال هستند بس اميد است تاجران و وارد كنندگان عزيز با يارانه هاي وارداتي!! هر چه زودتر اقدام به وارد كردن حداقل ۳۰ ميليون برادر چيني به كشور بنمايند. به صادر كنندگان عزيز نيز پيشهاد مي شود حداقل ۴۰ ميليون از شهروندان را براي تغيير و اصلاح شدن به كشورهاي برادر و دوست يعني ونزوئلا و كوبا ارسال كنند. رئيس جمهور محبوب يعني چاوز جان هم مطمئنا سعي وافر در اصلاح اين افراد قليل خواهند كرد.

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

هرت آباد



شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه......
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول میکنند تو هولوفتونی بعد می پرسند اسمت چیه و چی کاره ای
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که بعد از مردنت متوجه میشن که آیا آدم خوبی بودی یا بد
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که تمام قانون و قاعده کشور بر روی باد میچرخد ( بادیسم )
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که یکی تایید میکند و آن دیگری تکذیب
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که تمام کارهای حراممان را با کلاه شرعی حلال میکنیم
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که آنجا همه نان را به نرخ روز میخورند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که حق شده باطل و باطل شده حق
شهر هرت جایی است که هر کس بخواهد از دین خود حمایت کند زبانش را از پشت گردنش بکشند بیرون
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که قانون برای همه یکسان است اما برای عده ایی یکسان تر
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که باید برای گرفتن یک پاکت شیر حتما پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جایی است که همه مردم از صبح تا شام سر همدیگه کلاه میزارن ولی شب موقع رفتن به خونه همدیگر را به شام دعوت میکنند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که دروغ و دزدی در آن عرف شده باشد
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جایی است که اصالت هر چیز بر پاچه خواری و ......استوار باشد ، نه به عملکرد
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که اگر کسی در کوش تو چیزی گفت از عوامل استکباری
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی مدیری از کارمندش میپرسه دو دو تا ، کارمندش میگه هر چی شما بگید جناب مدیر
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی॥


این شهر برای من خیلی آشناست
فکر میکنم که سالهاست در آن زندگی میکنم

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

مناجات


خداوندا

به علمای ما مسولیت
و به عوام ما علم و به دینداران ما دین
و به مومنان ما روشنایی وبه روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف
و به پیران ما اگاهی و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده
و به نشستگان ما قیام و به خاموشان ما فریاد
و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف و به مبلغان ما حقیقت
و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به فرقه های ما وحدت
و به مردم ما خوداگاهی
و به ملت ما همت ، تصمیم و استعداد و فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخشا

خدایا خودخواهی را چندان در من بکش ، یا چندان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و ازآن در رنج نباشم
خدایا به مذهبی ها بفهمان که :
آدم از خاک است
بگو که :
یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی میکند که یک پدیده غیبی ،
در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت .
و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد

 

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

کافر کیست ؟ مسلمان کیست

خدایا
کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟
مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟

من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.

خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟

و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟ و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟

و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟

آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

عشق و ارادت


عشق یعنی اینکه ما باور کنیم یک دل دیگر ارادتمند ماست

عشق طرح ساده لبخند ماست

معنی لبخند ما پیوند ماست

شما هیچ وقت باور نفرمایید که یک دل دیگر ارادتمند شماست . چون دلها هم دارن با حساب و کتاب کار میکنند، یعنی به یک نوعی سروکارشون با ماشین حسابه ، اگر به نفع شان باشد ارادتمند شما هستند و اگر منافعشون در خطر باشد یا هیچ منافعی نداشته باشند هیچ وقت ارادتمند شما نیستند ، پس دلتان را زیاد به کلمات دوستت دارم و عاشقتم و واست میمیرم و بی تو هرگز و ......خوش نکنید ، تازه اگر هم کسی واقعا ارادتمند واقعی شما باشد فکر نمیکنم این ارادت بیشتر از شش ماه دوام بیاره . البته این مسله را فقط در رابطه دخترها و پسرها و یا زن و شوهر نمیگم ، بلکه در تمام روابط اجتماعی انسانها . پدر با پسر ، برادر با برادر ، خواهر با خواهر و خواهر با برادر و دوست با دوست این ارادت خالی و تعارفی وجود دارد .

اصلا دیگر دلی باقی نمونده که ارادتمند هم باشه ، منظورم از دل همان دلی نیست که بغله قلوه هست بلکه اون دلی را میگم که همه فکر و ذهن و عقل و حس مون را به یدک میگشه و بعضی موقع ما را از خود بی خود میکنه و فکر میکنیم معشوقه مان فرشته روی زمین است .

باید به یاد داشته باشیم عشقی که با طرح ساده یک لبخند به وجود میاد با طرح ساده گریه هم به آخر میرسه .

و لبخندی هم که به این سادگی آخرش به پیوند ختم بشه معلومه که آخر آخرش سر از دیوونه خونه در میاره

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

قاضی القضات

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده
مرد به قصد فرار به كوچه‌يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه‌يي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد
مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. پسر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست
مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست
مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه "دخيلم!". مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند
نخست از يهودي پرسيد .گفت: "اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي‌كنم
قاضي گفت: "دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!" و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد
جوانِ پدر مرده را پيش خواند .گفت: "اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام
قاضي گفت: "پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!" و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بي‌مورد محكوم كرد
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: "قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!" مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي‌كرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد
قاضي آواز داد: "هي! بايست كه اكنون نوبت توست
صاحب خر همچنان كه مي‌دود فرياد كرد: "مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي‌روم كه شهادت دهند خر مرا از كره گي دُم نبوده است

کتاب کوچه - شاملو



مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می ‌
گوید. مُرده .
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

نقدی بر مقاله روشنفکر و مشکل زبان ترکی جلال آ ل احمد


مستعمره یعنی سرزمینی فاقد استقلالسیاسی و اقتصادی که درهمه شئون تابع دولت استیلاگر است. این دولت و انحصارات آن از مستعمره به عنوان مواد خام و نیروی کار ارزان، بازار فروش کالاها و عرصه سرمایه گذاری های پرسود و همچنین به مثابه پایگاه های نظامی و سوق الجیشی استفاده می کنند
استعمار از پدیده های عمومی دو قرن گذشته روابط بین الملل بوده و به دو صورت استعمار سنتی (استعمار ملل شرقی توسط همسایگانشان)و استعمار جدید(استعمار ملل جهان سومی توسط اروپائیان) اعمال شده است. استعمار ترکهای ایران توسط دولتهای مرکزی نوع خاصی از استعمار سنتی است با مشخصات منحصر بفرد خودش.
در کشورهای پیشرفته این پدیده توسط قشر روشنفکری جامعه استعمار کننده پروتست می شود. مثلا در جریان مبارزه مردم الجزایر علیه استعمار فرانسه روشنفکران و روحانیون فرانسه در کنار مبارزین الجزایری قرار گرفتند. حتی در کلیسای فرانسه برای مبارزین الجزایری پول جمع میکردند. اما استعمار سنتی ترکها آذربایجان توسط شونیزم فارس که با پس زمینه ای از فرهنگ و ادبیات فارسی نیز ساپورت میشود، نژادپرستی یکرنگی بوجود آورده که حتی باصطلاح روشنفکران ایران هم اغلب هماهنگ با آن عمل کرده اند
جلال آل احمد از جمله معدود روشنفکران ایرانی است که از حقوق ملی ترکهای آذربایجان دفاع کرده است. لکن این بزرگمرد نیز نتوانسته است حق مطلب را آنگونه که هست ادا کند.
 در تکمله زیر تنها به سه مورد از نارسائیهای مقاله او اشاره میشود
-در این مقاله جلال آل احمد تعداد نفوس ترکهای آذربایجان را یک-چهارم کل مردم ایران برآورد میکند «...از جمعیت 25 میلیونی ایران دست کم 6 تا 7 میلیون نفر در حوزه زبان مادری ترکی به دنیا می آیند…» در حالی که طبق آمار موسسه بیطرف ائتنولوگ(www.ethnologue.com) تعداد آذربایجانیان 5/23 ملیون نفر و تعداد فارس زبانها را 22 ملیون نفر ذکر شده و با توجه به اینکه کل جمعیت ایران 1/68 ملیون نفر برآورد شده نسبت جمعیت ترکهای آذربایجان بیش از یک-سوم میباشد. البته این رقم با توجه به پراکندگی ترکهای آذربایجان در کل ایران از طرف خود آذربایجانیها مقبول نمی افتد. رقم واقعی آمار آذربایجانیهای ایران بین 25 تا 30 ملیون نفر است
جمعیت کل ایران بر اساس آمار دولتی 65758000 نفر میباشد که از ان
متکلمین زبان ترکی آذربایجانی 23500000 نفر -
 قشقاییها (ترکی آذربایجانی ) 1500000 نفر -
 ترکی خراسانی ( نزدیک به ترکی آذربایجانی ) 4000000 نفر -
 زبان ترکی ترکمنی 2000000 نفر -
 زبان فارسی 22000000 نفر -
 زبان لری 4280000 نفر -
 زبان کردی و کرمانجی 3450000 نفر -
 زبان گیلکی 3265000 نفر -
 زبان مازندرانی 3265000 نفر -
 زبان عربی 1400000 نفر -
 زبان بلوچی 856000 نفر -
 زبان تالشی و تاکستانی 332000 نفر -
 زبان ارمنی 170800 نفر -
 بقیه زبانها 700000 نفر
- جلال آل احمد ظاهرا استعمار اقتصادی و سیاسی آذربایجان را نادیده گرفته است «...حکومت تهران اگر نه از نظر سیاسی و اقتصادی ( ولی حتما از نظر فرهنگی ) آذربایجان را مستعمره خویش می دارند...» در حالیکه ملت آذربایجان در این دو مورد هم تحت استعمار شدید دولت مرکزی هستند
ـ وقتی خود آل احمد در همین مقاله میگوید؛ «... در اعزام کارمند و سرباز فارس به نواحی ترک نشین و کارمند و سرباز ترک به نواحی فارس نشین. با این نتیجه تأثرآور طرفیم که در سراسر مملکت چه کارمند و چه سرباز ژاندارم (یعنی آخرین حلقه های ارتباط حکومت و مردم) با مردم محلی بیگانه اند. و رفتارشان نوعی رفتار استعماری است که نه بر اساس تفاهم دو جانبه، بلکه بر اساس ترس و بیگانگی مستقر شده است....» چرا باید در بخش دیگر مقاله تنها از استعمار فرهنگی صحبت به میان آورد!؟
- آیا ملتی که حق ندارند نماینده واقعی خود را به مجلس بفرستند تحت استعمار سیاسی نیست !؟
جالب اینکه حتی کاندیدائی که در حین تبلیغات نیز به حقوق اساسی شهروندان آذربایجانی اشاره بکنند از دور انتخابات حذف میشود.
- آیا ملتی که دولت مرکزی از دشمنان تاریخی و ملی او حمایت سیاسی و اقتصادی میکند. و به شهروندانش اجازه نمیدهد حتی دولت این کشور (ارمنستان) را پروتست کنند و یا از ملت مظلوم خود(در قاراباغ) حمایت کند تحت استعمار سیاسی نیستند!؟
- ملتی که روشنفکرانش و هویت خواهانش همواره از طرف نامسئولین کشورش مورد اهانت سیاسی هستند و با عبارتهائی مثل «عوامل بیگانه»، «ایادی دشمن»، «تجزیه طلب»و... مورد خطاب واقع می شوند، آیا تحت استعمار سیاسی نیستند؟
- ملتی که با این نسبت جمعیتی اجازه ندارند از خودشان مجلس ملی داشته باشند (مجلسی که برای برپائی آن در زمان مشروطیت خون هزاران فرزند رشید آذرربایجان بر خاک پاک وطن ریخته شده است) و حتی اجازه ندارند حزب مخصوص به خودشان را داشته باشند آیا تحت استعمار سیاسی نیستند
- ملتی که به اعتراف خود نژادپرستان فارس(تورج اتابکی)چند سال قبل از روی کار آمدن پهلوی ها قطب اقتصادی خاورمیانه بشمار می آمدند و امروز جزو استانهای عقب مانده ایران محسوب می شوند آیا تحت استعمار اقتصادی نیستند؟
- طبق اعتراف خود باصطلاح مسئولین کشور (رفسنجانی در کتاب سازندگی) فقط در سرمایه گذاری یک بخش صنعتی به استانهای شمالغرب کشور (5استان ترکزبان) 375 برابر کمتر از استان کرمان سرمایه گذاری شده است. آیا این استانها تحت استعمار اقتصادی نیستند؟
- سرزمینی که در مدت یکساله حکومت ملی خودش به اعتراف مخالفین خارجی اش به اندازه بیست سال حکومت مرکزی پیشرفت کرد آیا تحت استعمار اقتصادی نیست؟
- ملتی که حکومت محلی آن با توسل به زور دولت مرکزی و با همکاری آمریکا و شوروی ازمیان برداشته می شود آیا تحت استعمار سیاسی نیست؟
3- ایشان در مورد رواج ترکی در آذربایجان مینویسند؛«... و آذربایجان که نه تنها معبر بلکه حتی اردو نشین قبایل بسیاری از ترکان بوده است(از سلجوقی بگیر تا هلاکو و دست آخر ترکان آق قویونلو و قره قویونلو که سلف بیواسطه صفوی هستند) به مرور زمان تاتی آذری خود را که به احتمال قریب به یقین بازمانده زبان مادها بوده است از دست داد و ترکی را پذیرفت....» اما جای دیگر مینویسد؛« ...نمی دانم که دقیقاً از چه تاریخی زبان ترکی در آذربایجان رایج شده است. گرچه طرح این سؤال نیز غلط است، چرا که هیچ مجموعه بزرگ انسانی یک شبه زبان خود را عوض نکرده اند یا مذهب خود را یا آداب خود را
آری ! وقتی نتوانیم تاریخ دقیق یا حتی محدوده زمانی مشخصی برای یک پدیده تاریخی ذکر کنیم باید در پیش فرضهای خود تجدیدنظری بکنیم
می دانیم که صفویه و سلجوقیان حداقل 300 سال بعد از اسلام وارد آذربایجان شدند. آیا قبل از آنها در آذربایجان خبری از ائتنوس تُرک نبود؟! آیا آذربایجان سرزمین تاتهای ایرانی بود؟! برای پاسخ به این سوالات سراغی میگیریم از معتبرترین کتابهای تاریخ؛ «تاریخ طبری» و «تاریخ بلعمی».
اين خبر را طبری و بلعمي و حمزه اصفهانی و ابن اثير و ... با تغييرات اندک نقل و همه به جنگ رايش در آذربايجان اشاره کرده اند.
از ميان آنها تنها به نقل خبر مزبور از تاريخ بلعمی بسنده می شود
" و به يمن اندر ملکی بود او را رايش خواندندی ، از فرزندان يعرب بن قحطان، نامش حارث بن ابی شداد بود. و او را رايش از بهر آن خواندندی که بسيار غنيمتها بياورد و جنگها کرد و دشمنان را بشکست. و ملکی بود بزرگوار و از ملوک يمن کس نبود از او بزرگتر . و پادشاهی او تا زمين هندوستان برسيد و با ايشان جنگ و کشتن کرد و خواست ها و بردگان از زمين هندوستان بياورد. و باز از يمن به کوه طی بيرون آمد و به عراق آمد. به ناحيت انبار و موصل و بدان حدها برگشت و به آذربادگان شد . و اين زمين ها همه به دست ترکان اندر بود، همه از ايشان بستد و ايشان را مقهور کرد، زمين از ايشان پاک کرد. و به زمين آذربادگان اندر دو سنگ است بزرگ معروف. نام خويش و آمدن و رفتن و مقدار سپاه خويش و ظفرها که وی را بود، بدان سنگ بنوشت به کنده. و تا امروز مردمان آن همی خوانند و بزرگی او همی دانند . و اين ملک با اين همه پادشاهی و بزرگی فرمان بردار ملک منوچهر [کياني] بود. و از پس او پسرش به ملک اندر بنشست و نام او ابرهه بود
از آن جايی که ابرهه در حدود سال های 34 – 533 م. به پادشاهی يمن رسيده، می توان حدس زد که حمله حارث رايش به آذرباجان در حدود ربع اول سده 6 م. صورت گرفته است
بار دوم، عبيد از حمله تبع الرائدبن تبع الاقرن بن شمريرعش – که او را تبع اکبر و يا رائد خوانند و از امرای يمن بوده – به آذربايجان سخن گفته است
"معاويه گفت : يا عبيد سخنت را دنبال کن
گفت : تبع الرائد ... جنگ را به تأخير افکند. پس ترکان و خزران پيمان شکنی کردند. چون اين خبر به گوش وی رسيد، به سوی آن ها کس فرستاد و آن ها سرکشی کردند و ديگر پيشکش و تحفه ای برای او نفرستادند و فرستادگان و پيام گزاران او را کشتند. او از راه کوهستان طي، از همان سمت که رايش به سوی آن ها رفته بود، راه افتاد، تا از انبار سر در آورد، پس به پای خود به سوی آن ها رفت. در حدود آذربايجان و موصل به آن ها، که گرد آمده بودند، برخورد. آنان همگامی که درفش های او را ديدند، دل بر جنگ نهادند. جنگ تا چند روز ادامه يافت و سرانجام رائد ترکان را شکست داد و لشکريان را کشت و کودکان را اسير گرفت. و آن گاه به ويران کردن شهرهای آنان پرداخت. و پس از نابود کردن و خوار ساختن آن ها به کشور خود بازگشت
معاويه گفت : ترک و آذربايجان کدام است ؟
عبيد گفت : يا اميرالمؤمنين، اين دو، سرزمين آنان است
پس، از [آبادی های نزديکشان و از آن جاها که دشمن به آن ها روی می آورد، دور شدند. و اين شيوه جنگ آن هاست
معاويه گفت : ای عبيد، از کجا اين را دانستي، حال که آن ها در آن جا جنگ می کردند؟
عبيد گفت: اين موضوع برای من حائز اهميت بود. لذا از يکی از عجمان که به سوی ما آمده بود، از اين حال پرسيدم؛ هم چنين در آن حدود به غزو رفتم و جنگ کردم
اخبار و روايات مزبور، همين که از زبان يک يمنی جهانديده صدر اسلام نقل گرديده اند و در آن ها نام آذربايجان قرين ترکان شمرده شده، قابل توجه و دارای اهميت خاص هستند و دلالت دارند به حضور طوايف ترک زبان در آذربايجان پيش از اسلام.
محمد عوفی نیز در "ذکر خلافت عمربن عبدالعزيز" – که از سال 99 تا 101 هجری. ادامه داشته – از قيام 20 هزار نفر ترک در آذربايجان خبر داده است
" در عهد او خبر آمد که بيست هزار سوار به آذربادگان برون آمدست و روی به خرابی بلاد نهاده . اميرالمؤمنين عمر عبدالعزيز، عمرو حاتم ربيعی را فرمود که چهار هزار مرد بر و با آن ترکان حرب کن. عمرو گفت : يا اميرالمؤمنين چهارهزار با بيست هزار چگونه حرب کنند ؟ گفت : يا عمرو، قصاب از بسياری گوسفند باک ندارد، و چون پادشاه عادل باشد، لشکر او هر جا رود، مظفر و منصور آيد. چون عمرو حاتم برفت و با ترکان حرب کرد، ايشان را منهزم کرد و بسياری از آن جماعت اسير شدند و به ميامن عدل او اين فتنه فرو نشست
از نحوه نگارش نویسندگان این تواریخ معلوم می شود که اینان در نقطه مقابل تُرکها بوده اند. واین خود اعتبار این اسناد را چند برابر می کند
حال باید پرسید؛ چگونه قبل از اسلام پدر ابرهه (رایش) در آذربایجان با تُرکها جنگیده است؟
آیا تُرکها از آسیای میانه آمدند که از سرزمین تاتها!! دفاع کرده و بعد از جنگ به آسیای میانه برگردند
منبع . آذربایجان سرزمین دلاوران

روشنفکر و مشکل زبان ترکی از نگاه جلال آل احمد


آنچه گذشت، طرح مساله روشنفکران ایرانی بود و سنگینی بار وظایف ایشان از دریچه مشکل بی سوادی یا بطور کلی مشکل روشنفکران در ممالک استعمارزده و در میان مردمی که توانایی خواندن ندارند، و فقط می توانند ببینند و بشنوند. و حال آنکه مشکلات دیگر نیز مطرح است. مشکلات دیگری که روشنفکر فرنگی و غربی یا روشنفکر در حوزه دموکراسی های توده ای با آن طرف نیست یا سال ها است که به حل آنها موفق شده است، یا اصلا برای او مطرح نبوده است و برای این که بهتر متوجه باشیم که روشنفکر ایرانی کجا است، یکی دیگر از این مشکلات را مطرح می کنم که مشکل زبان ترکی است. پیش از این اشاره کردم که از جمعیت 25 میلیونی ایران دست کم 6 تا 7 میلیون نفر در حوزه زبان مادری ترکی به دنیا می آیند و در آن حوزه به سر می برند. اما به این زبان مادری حق ندارند در قلمرو هنر و فرهنگ و مطبوعات و ابزار ارتباطی و خدمات اجتماعی سخن بگویند و ناچارند زبان دیگری را به کار ببرند که فارسی است و حوزه ای خارج از حوزه بالش زبان مادری، به ایشان تحمیل شده است. یعنی که در مدارس، در مطبوعات، در رادیو و تلویزیون، در نامه نگاری های دولتی به کاربردن زبان مادری ایشان ممنوع است. فقط روزی نیم ساعت از رادیو تبریز چیزی به زبان ترکی پخش می شود. درحالی که نه تنها برنامه های عریض طویل رادیویی به کردی هست بلکه حتی به لهجه گیلکی هم از رشت برنامه ها پخش می شود! قدم اول از نتایجی که مترتب بر این وضعیت است 6-7 ملیون آدمی را در ایران از بدوی ترین حقوق بشری محروم کرده ایم که به کار بردن آزادانه هر زبانی باشد که می خواهند .

ببینیم چه نتایجی دیگری بر این وضعیت مترتب است.

با توجه به این که ملیت های چند زبانه در روزگار ما اندک نیست(هند، عراق، لبنان، یوگسلاوی، سویس و غیر هم ...) و نیز با توجه به اینکه در ایجاد وحدت ملی مردم یک ناحیه جغرافیایی عوامل مذهب، تاریخ، آداب، شرایط اقلیمی و بسیاری عوامل دیگر نیز مطرح است و به هر صورت وحشتی نیست که اگر مردم آذربایجان را در به کار بردن ترکی (یا آنچنان که به غلط اسم گذاری کرده اند: آذری) آزاد و مختار بگذاریم. اکنون اجازه بدهید که به عنوان زمینه بحث با نگاهی سریع به وقایع سیصد ساله اخیر بنگریم. نمی دانم که دقیقاً از چه تاریخی زبان ترکی در آذربایجان رایج شده است. گرچه طرح این سؤال نیز غلط است، چرا که هیچ مجموعه بزرگ انسانی یک شبه زبان خود را عوض نکرده اند یا مذهب خود را یا آداب خود را. اما می دانیم که هر مجموعه بزرگ بشری در اثر مراوده با دیگر مجموعه ها، بده بستان های مادی و معنوی فراوان می کند. یکی از آنها زبان. و آذربایجان که نه تنها معبر بلکه حتی اردو نشین قبایل بسیاری از ترکان بوده است(از سلجوقی بگیر تا هلاکو و دست آخر ترکان آق قویونلو و قره قویونلو که سلف بیواسطه صفوی هستند) به مرور زمان تاتی آذری خود را که به احتمال قریب به یقین بازمانده زبان مادها بوده است از دست داد و ترکی را پذیرفت. نکته اول حاصل از این واقعیت تاریخی این که اگر حتی زبان عربی با وجود پشتوانه مبنای ایمانی مقتدری همچون اسلام نتوانست خود را جانشین فارسی کند، شاید به این دلیل بود که ساخلوهای عرب اندک شماره بودند و پس از گذر صد سال در دریای وسیع اهالی حل شدند و اگر ترکی بی پشتوانه هیچ مبنای ایمانی محتملی شاید در طول دویست و سیصد سال جانشین زبان محلی شد، می توان گفت که یکی به علت کثرت اردوی ترکان و تداوم هجوم ایشان بود و دیگر به علت این که در زبان محلی (تاتی آذری) نه ادبیاتی وجود داشت و نه شعری و نه سنت فرهنگی جا افتاده ای همچو ادبیات و فرهنگ فارسی. گذشته ازاینکه ازنظراقلیمی آذربایجان به نواحی شرقی ترکیه فعلی بیشتر شباهت دارد تا به گیلان و مازندران یا به کردستان یا به عراق و فارس، و می توان گفت که آنچه از نظر تاریخی و فرهنگ و زبان برترکیه فعلی رفته است، ناچار شامل حال آذربایجان نیز می شده. صرف نظر از این شاید و بایدها این را می دانیم که آذربایجان منشأ و مولد صفوی ها بوده است. و ناچار باید تشیع، اول در آنجا یک دست شیوع یافته باشد، و سپس به سراسر مملکت کشیده باشد که در هرگوشه ای حوزه های تشیع سابقه های تاریخی داشته، و سؤال می کنم که آیا زبان ترکی در آذربایجان خود محملی نبوده است برای شیوع سریع تشیع در آن ولایت؟ اگر توجه کنیم که اغلب کردها هنوز هم به تشیع نگرویده اند و نیز اگر توجه کنیم که از صفوی تا قاجار عده کثیری از اطرافیان دربارها ترکها بودند که به قزوین و سپس به اصفهان و سپس به تهران نقل مکان کردند، شاید دلیلی در دست داشته باشیم برای تأیید این حدس که اختلاف فارسی و ترکی اولین اثر خود را به نفع استقرار تشیع در آذربایجان و سپس در سراسر مملکت کرده است. و کمی که وسعت نظر داشته باشیم می توان قدم را فراتر گذاشت و دید که گرچه ترکی نتوانست پس از دو هزار سال معارضه با فارسی خود را از سمت شرق به این ولایت تحمیل کند چراکه خراسان را با همه عرض و طول تاریخی و جغرافیای و فرهنگی اش، پیش رو داشت، به عنوان سد سکندری، عاقبت لقمه را از پس سر به دهان ما کذاشت. یعنی که آذربایجان. و اکنون این دیگر یک واقعیت تاریخی است که چه بخواهیم، چه نخواهیم وجود دارد و نمی شود انکارش کرد. نکته بعد این است که در برخوردهای ایران با عثمانی و روس در سراسر دوران صفوی تا اواخر دوره قاجار ( یعنی از اوایل قرن دهم هجری تا اواخر سیزدهم ) میدان اصلی جنگ، آذربایجان است. اغلب شهرهای آذربایجان درطول این سه چهار قرن بارها غارت شده است و اشغال شده است و ویران گشته. و پیش از آن نیز تبریز و سلطانیه بارها پایتخت بوده. به هر صورت در شروع برخورد ما با فرنگ و تکنولوژی، لطمه های اول را آذربایجان خورده،ضمن این که قدم های اول را برای مقاومت نیز در همان جا برداشته اند. بکار بردن سلاح آتشی، تأسیس روزنامه، تأسیس مدرسه، نمایش نامه نویسی، ترجمه از فرنگی، سفرنامه نویسی و الخ ... همه یا در آذربایجان یا از آنجا شروع شده. و آیا به اعتبار همین پیشقدمی ها پیشقراولی ها نیست که در سراسر دوره قاجار تبریز ولایتعهدنشین است؟ توجه کنید که اعتبار خراسان در حوزه خلافت اسلامی یکی به این بود که ولایتعهدنشین خلافت بغداد شد یا به عکس، و همین واقعیت فرعی خود اعتبار مجددی برای خراسان فراهم کرد که از آنجا اولین نهضت های استقلال طلب در مقابل بغداد برخیزند منتهی اگر ولایتعهد نشینی طوس نوعی استمالت بغداد بود از حوزه جغرافیای بزرگی که هم می توانست مزاحمتی برای بغداد فراهم کند و هم می بایست نگهبان بیضه اسلام باشد، در مقابل هجوم ترکان، ولایتعهد نشین تبریز استمالت دیگری بود از حکومت تهران تا خط اول جبهه اگر نه مصون دست کم دلگرم بماند آن وقت با توجه به تمام این مقدمات آیا نمی بینید که چرا مفهوم انجمن های ایالتی و ولایتی به اصرار تبریزیان در قانون اساسی گنجانده شد؟ و چرا مشروطیت را قیام تبریز نجات داد؟ و چرا نهضت خیابانی و پیشه وری و هردو با یک اسم و عنوان هم از آذربایجان ظهور کرد؟ باز به این نکته خواهم پرداخت.

نکته دیگری که صرف نظر از آن شاید بایدها می دانیم این است که زبان داخلی دربارهای صفوی و قاجار ترکی است. و گرچه زبان رسمی و کتاب دولت به اتکاء میرزا بنویس ها منشی های کاشی و نطنزی محلاتی و آشتیانی فارسی است، اما چه بسیار شعرها و نامه های درباری که به ترکی به باب عالی استامبول رفته است تا از آن سمت جوابش به فارسی برگردد و اگر اغلب اصطلاحات دولتی و حکومتی مثل عدلیه و نظمیه و بلدیه به تأثیر از ترکی استامبولی وارد فارسی شده است به این علت است که عده ای دیگر از منشی های درباری به دنبال شاه زاده ای که دوره استاژ خود را در تبریز گذرانده بود و برای سلطنت به تهران می آمد به این سمت می آمدند و صاحب کیا-بیایی در دستگاه دولت یا حکومت می شدند. نمونه عالی ایشان حاج میرزا آقاسی. نکته دیگری که می دانیم این است که به علت همین پیشقراولی ها و پیشقدمی ها و پیشمرگی ها و مهم تر ازهمه هم زبانی در صد ساله آخر دوره قاجار تا استقرار حکومت کودتای 1299 – عطف فرهنگی روشنفکر آذربایجانی یا به قفقاز است یا به استامبول چون که از مقابل هجوم محمد علی شاه به مشروطیت جماعتی از روشنفکران به استانبول مهاجرت کردند و نوشته های آخوندزاده صابر تبریزی، طالب اوف و دیگران که توجهی به سوسیال دموکراسی قفقاز داشتند، در پی ریزی مشروطیت و قیام تبریز سخت مؤثر بود آن وقت درچنین محیطی از کشش و دفع و دعوی و پیشقدمی است که اوان قرن 14 هجری به بعد حکومت تهران برای یکدست کردن زبان مردم در سراسر مملکت نه تنها کوشا بود بلکه همان سختگیری هایی را می کرده که صفویه در یکدست کردن مذهب مردم کردند که البته تا قبل از توسعه فرهنگ و مدرسه و مطبوعات و کتاب خوان مسأله اختلاف زبان چندان حاد نیست. چرا که مرد عادی عامی، با سواد و مکتب و خواندن کاری ندارد (مگر مختصری در حوزه شرعیات و مسائل مذهبی که هنوز تنها حوزه ای است که به کاربردن زبان ترکی در آن ممنوع نیست) اشاره می کنم به روضه خوانی ها و نوحه های ترکی و به کتاب هایی بی شمار آن. اما از طرفی به علت اعمال سیاست وحدت ملی حکومت های پس از مشروطه و از طرف دیگر به علت جذبه آزادی زبان های اقلیت که انقلاب اکتبر روسیه به رسمیت شناخت و حکومت کودتا که اولین شناسنده حکومت لنین بود آن را درک کرده بود و ناچار نسبت به ترکی باید سخت تر می گرفت. اکنون چهل و چند سالی است که تمام کوشش های حکومت های ایران نه تنها بر محدود کردن، که بر محو کردن زبان ترکی است. آن را آذری نامیدند، زبان تحمیلی نامیدند، اسم شهرها و محله های آذربایجان را عوض کردند، اما هنوز که هنوز است کوچکترین موفقیتی در از بین بردن زبان ترکی نداشته ایم .

علاوه بر این موجب نوعی نفاق مخفی شده ایم، میان ترک و فارس که به کوچکترین زمینه مناسب از نو همچو دموکرات فرقه سی سر بر خواهد داشت. صرف نظر از متلک گویی های خفت آورد و دوجانبه ای که در این میان رایج است ) و نمونه هایش به قلمرو ادبیات و تاریخ نویسی هم سرایت کرده است ( وضع جوری شده است که به جای ایجاد نوعی وحدت ملی، نوعی نقار ملی جانشین گشته که حکومت های ما برای استقرار نظم خالی از عدالت خود به آن، چه تکیه ها که نمی کنند. تنها با توجه به همان یک واقعیت که دستور عمل حکومت ها است، در اعزام کارمند و سرباز فارس به نواحی ترک نشین و کارمند و سرباز ترک به نواحی فارس نشین. با این نتیجه تأثرآور طرفیم که در سراسر مملکت چه کارمند و چه سرباز ژاندارم (یعنی آخرین حلقه های ارتباط حکومت و مردم) با مردم محلی بیگانه اند. و رفتارشان نوعی رفتار استعماری است که نه بر اساس تفاهم دو جانبه، بلکه بر اساس ترس و بیگانگی مستقر شده است. من حتم دارم که در تمام درگیری های خیابانی و بیابانی این چهل ساله اخیر در هیچ ماجرایی هیچ سرباز محلی به روی اهل شهر و ولایت خود اسلحه نکشیده. بلکه این سرباز ترک بوده است که در تهران یا سرباز فارس بوده است که در آذربایجان روبه مردم شلیک می کرده که عصبانی نسبت به تمام بی احترامی های ناشی از شنیدن آن متلک ها که سابقه ذهنی می دهند، حالا فرصت کینه توزی یافته. اگر رابطه دولت و حکومت با مردم یک رابطه سالم نیست به دلیل این است که چنین سیاستی در اعزام مأمورها رعایت می شده تا به گمان خود وحدت ملی ایجاد کنند، اما در حقیقت مدام خوراک رسانده اند به ایجاد سوءِ تفاهم میان آمر و مأموری که زبان یکدیگر را نمی فهمند. و توجه داشته باشید که آن مأمور خرده پا (سرباز و ژاندارم و کارمند ساده) هرگز از روشنفکران نیست و مراحل عالی کلاس و درس و دانشگاه را ندیده تا بتواند در رفتار خود تعدیلی کند، و اما درباره روشنفکران برخاسته از محیط های ترک زبان خود من فراوان دیده ام شاگردانی را که در کلاس های درس این بیست و چند ساله معلمی ام سرتاسر سال کوچکترین عرض اندامی در کلاس نمی کرده اند به ترس از مسخره شدن. چرا که زبان فارسی را خوب نمی دانسته اند و نیز شنیده ایم که، از داوطلبان کنکورهای دانشگاهی مملکت، ترک زبانان 30 درصد کم تر از فارسی زبانان پذیرفته می شوند، و روزی در اردبیل با مدیر مدرسه ای که سابقاً شاگردم بود مصاحبه ای داشتم که می گفت، اول هر سال تحصیلی برای نام نویسی شاگردان علاوه بر مدارک و عکس و رو نوشت شناسنامه که باید داشته، او سر بچه ها را هم نگاه می کند که اگر اثر قمه زدن زیر موهایش بود از پذیرفتنش خود داری می کند. و به این ترتیب گمان نمی کنید که امکان رسیدن به حوالی رأس هرم رهبری برای ترک زبانان حتما کمتر است تا فارس زبانان؟ و آیا همین یک واقعیت را محرکی نمی دانید برای چه محرومیت ها و چه کینه ها که آخرین آن ها قضیه دموکرات فرقه سی بود؟ یا توجه کنید به شهریار، شاعر غزلسرای معاصر، که بعنوان شاعر دست اول در زبان ترکی شناخته شده است و حیدربابایه سلام او قابل قیاس است با افسانه نیما، اما بعنوان شاعر فارس زبان غزلسرای دست سوم یا چهارمی است. و تازه او در دوره ای تحصیل می کرده که چنین تحریمی بر زبان ترکی سایه نینداخته بود و اکنون بزرگترین خطر تحریم ترکی این است که در آینده دیگر هیچ شاعر و نویسنده ای از آن خطه نخواهیم داشت. اگر توجه کنیم که زبان ادبیات، زبان صمیمیت و کودکی و گهواره و دامان مادر است و نه یک زبان دوم که زبان رسمی حکومتی و دولتی است، می توانیم توضیح بدهیم وضع شهریار را. ولی چه بایست کرد برای جوان شاعر و نویسنده معاصر ترک زبان که برای انتشار آثار خود به مطبوعات باکو و استامبول پناه نبرد و آیا تصدیق نمی کنید که باتوجه به اینکه ابزار کار روشنفکری کلام و زبان است به این طریق قدرت روشنفکری 6-7 ملیون ترک زبان مملکت یا در نطفه خراب می شود یا وسیله عرض وجود نمی یابد یا اگر یافت به کجرویی می افتد؟ توجه کنید به تمام الفباء اصلاح کنندگان و زبان پیرایندگان – از فتحعلی آخوندوف بگیر تا باغچه بان و کسروی که همه تر کند و آذربایجانی. و به احتمال قریب به یقین چون که هرکدام ایشان فارسی ما را نمی فهمیدند، خواستند فارسی مخصوص بسازند که خود می شناسند و می سازند. نیز توجه کنید به اغلب رجال آذربایجانی به حدود رأس هرم رهبری رسیده، که اغلب در کار خود ناکام مانده اند، اگر کجرو واشتباه کار و خطا کننده و خائن در نیامده باشند. نیز توجه کنید به این که عوامل محرک اصلی در داخل حزب توده و دموکرات فرقه سی مهاجران بودند. نیز توجه کنید به تند روی های آن دسته از روشنفکران ترک زبان که برای نفوذ در حوزه رهبری چه سخت تر از ما از ریشه های خود می کنند و چه مقلدان دست اولی می شوند برای غربزدگی. نیز توجه کنید به این که آذربایجانی جماعت عین یهودیات چه مقتصد از آب درآمده است. چرا که فعالیت فرهنگی را از او گرفته ایم و تنها فعالیت او را در مسائل مادی آزاد گذاشته ایم. مهمترین دلیل این امر حضور بازوی کاری کارگران آذربایجانی است در تمام چهل سال اخیر در تمام نهضت های ساختمانی مملکت. سراسر راه آهن و سدها و ساختمان ها به دست عمله خلخالی و اردبیلی ساخته شده و هرچه راه است و آسفالت و پیمان کاری است. هم اکنون کار فنی لوله کشی تهران انحصاراً به دست ایشان می گردد. وقتی یک مجموعه انسانی را از دسترسی به کتاب و روزنامه و کلاس و فرهنگ محروم کردی و ایشان را بازداشتی از این که شرکت کننده در بده و بستان به عالم علم و فرهنگ، یا متوجه فعالیت بدنی صرف می شود (در صورت عمله و سرباز و ژاندارم و هر نوع مأمور اجرای دیگر ) یا متوجه فعالیت های ذهنی غیر فرهنگی. یعنی که اقتصاد دان می شود و دوم سوم بقالی های دوـنبش تهران را در اختیار می گیرد. و بدتر از این وقتی از بکار بردن زبان مادری ایشان در، حتی رادیو، خودداری کردی جذبه رادیوهای خارج از مرز که به زبان مادری ایشان سخن می گویند بالا می رود. هم اکنون 90 درصد آذربایجانی های شهر نشین که رادیو دارند باکو را می گیرند. صرف نظر از این که نسبت مصرف رادیو در آذربایجان بسیار کمتر است تا مثلاً در گیلان و مازندران. و در دهات آذربایجان کمتر می بینی قهوه خانه ای را که رادیو داشته باشد. چرا که زبانش را نمی فهمند و اگر باکو را هم بگیرند، لابد ژاندارم مزاحم است. ناچار این ابزار بزرگ ارتباطی برای 6-7 ملیون آذربایجانی، بیکار مانده و اگرهم رابطه ایجاد می کند با این سمت و تهران نیست، با باکو است. نتیجه فرعی این قضیه این که رادیو نتوانسته در روستای آذربایجان جانشین موسسات مذهبی بشود. و به همین دلیل مؤسسات مذهبی در آذربایجان هنوز به قدرت و قوت خود در زمان صفوی برقرارند. چرا که به زبان ترکی روضه می خوانند و سینه می زنند و قمه زنی هنوز در اردبیل رایج است و هر دهی یکی دو مسجد دارد بزرگ تر و زیباتر و پر ثروت تر از مساجد شهری و تنها در مهمان خانه های آذربایجان است که می بینی مهر نماز پشت پنجره یا روی بخاری گذاشته اند و حیف که آماری در دست نیست و گرنه میشد نشان داد که قسمت اعظم طلبه های قم از نواحی ترک نشین می آیند یا دست کم می شد نشان داد که نسبت طلبه های آذربایجانی سخت بیشتر از اهالی دیگر نقاط است. هنوز در خوی و اردبیل حتی تبریز بدتراز قم،زنان نمی توانند بی حجاب به کوچه بیایند. هنوز دسته های عزاداری آذربایجانی ها چه در تهران و چه در سراسر شهرهای شمال و مازندران که بازار و کسبش در اختیار آذربایجانی ها است و چه در خود تبریز و دیگر شهرهای آن ولایت، بزرگترین دسته ها است و عکس العمل این همه، آنکه آذربایجانی از محل گریخته و به تهران و دیگر نقاط غیر ترک نشین مملکت رفته، چنان قرتی غربزده و لا مذهب و بی بند و بار است که نهایت ندارد.

و به این ترتیب تن روشنفکری مملکت کاسته است و حاصل روشنفکری مملکت به آذربایجان دسترسی ندارد. یا به عکس. و من حتم دارم که بزرگترین نسبت بی سوادی (که خود مشکل اول روشنفکران بود) در آذربایجان است که به قوه دو از مدرسه محرومند. آنکه فارس است اگر به مدرسه راه داشته باشد، به هر صورت کوره سوادی پیدا خواهد کرد، ولی آذربایجانی ترک علاوه بر مشکل دسترسی نداشتن به مدرسه، به مدرسه هم که رفت نه زبان معلم فارس را می فهمد نه از خط و ربط کتاب درسی سردر می آورد. او که آب و نان را شش هفت سال تمام سو و چورک شنیده، حالا می بیند توی کتابش دو شکل است با دو کلمه غریبه. او به جای اینکه تصویر صوتی یک کلمه مأنوس را به تصویر بصری اش درآورد و بشناسد، مجبور است تصویر صوتی و بصری یک کلمه نا مأنوس را در مقابل فلان مفهوم ذهنی خود بپذیرد. و این پی اول است که خراب گذاشته می شود. و این سوء تفاهم همچنان هست تا آخرین سالهای تحصیلی و تا آخرین سالهای عمر. با توجه به تمام این عواقب آیا نرسیده است روزی که حکومت ما از سیاست وحدت ملی مفهوم والا تر و وسیع تری را در نظر بیاورد؟ و به صورت های برازنده تری برای قرن بیستم در این زمینه ها عمل کند؟ بخصوص که خطر سیاسی و ایدئولوژیک جذبه فراسوی مرزی از بین رفته و تنها جذبه زبانی اش باقی مانده، براحتی می توان مثلاً دانشگاه تبریز را به صورت مرکز آموزش علوم و فرهنگ به زبان ترکی در آورد. چرا که در آن سوی مرز گرچه ترکی رسمی است، اما به خط روسی می نویسندش و در آن سوی دیگر مرز نیز که ترکیه است، ترکی را به لاتین می نویسند. گرچه هنوز به رشید بهبوداوف خواننده قفقازی که به عنوان مبادله هنرمند به ایران می آید، جواز نمی دهند که در تبریز برنامه اجرا کند یا فوتبالیست های آذربایجانی روس که می آیند فقط در تهران برنامه اجرا می کنند یا علی اوف مستشرق روس ناله دارد که چرا نمی گذارند در تبریز هم چند صباحی سر کند . اما باید توجه داشت که علت جذبه در کجا است؟ اگر حکومت های ما متوجه باشند که جذبه اصلی آذربایجانی جماعت نسبت به آن طرف مرز قضیه زبان است و اگر اجازه بدهندکه در آن ولایت زبان اول، زبان مادری باشد و زبان اجباری بعدی زبان فارسی، دیگر همه این ناراحتی ها برخاسته است. من اگر اغراق نکرده باشم می خواهم بگویم که صرف نظر از دیگر عوامل اقلیمی و جغرافیایی و تأثیر سیاست های بین المللی تمام بحران های آذربایجان ناشی از مسأله زبان است. درست است که آذربایجان بزرگترین ولایت ایران است که با تکیه به ثروت خود( کشاورزی و دامداری) می تواند بی نیاز به درآمد نفت به سر ببرد، اما اگر اجازه بدهیم که در حوزه مسائل فرهنگی بی نیاز به یک زبان غیر محلی و غیر مادری مدرسه و مطبوعات و فرهنگ خود را اداره کند، دیگر هیچ وحشتی از جذبه احتمالی فراسوی مرزی در میان نیست. گذشته از این که، تن روشنفکری مملکت از این راه چه فربهی ها که بهم خواهد زد.

من می خواهم در پایان این فصل دیگر که از مشکلات روشنفکری در ایران بر شمرده ام صراحت بیشتری در کار بیاورم و بگویم که از آغاز پیدایش مفهوم ملیت یعنی از اوان مشروطیت تا کنون، حکومت تهران اگر نه از نظر سیاسی و اقتصادی، ولی حتما از نظر فرهنگی، آذربایجان را مسعمره خویش می دارند و اولین نتیجه سوءِ این استعمار فرهنگی، کشتن فرهنگ ترکی در حوزه آذربایجان. وبه این مناسبت کلام را به «امه سه زر» می دهم که شاعری است سیاه پوست و در این زمینه چه دردها که به دل دارد:

هر فرهنگی برای اینکه شکفته شود نباز به چهار چوبی دارد و ساختمانی. اما مسلم است که عناصری که زندگی فرهنگی خلق استعمارزده را می سازد، در رژیم استعماری یا از بین می روند و یا فاسد می گردند. این عناصر البته در وهله اول عبارتند از تشکیلات سیاسی (...) عنصر دیگر زبانی است که خلق به آن حرف می زند. زبان را ( روانشناسی منجمد) گفته اند. زبان بومی ازآنجاکه دیگر زبان رسمی، زبان اداری، زبان مدرسه ای و زبان فکری نیست به قهقرا می رود، و این پسروی مانع رشد آن می شود و حتی گاه به نیستی تهدیدش می کند(...) وقتی فرانسوی ها قبول نمی کنند که زبان عربی در الجزایر و زبان ماداگاسکاری زبانهای رسمی باشند، مانع از این می شوند که در شرایط دنیای نوین این زبان ها تمام نیروی بالقوه خود را به فعل در آوردند. و از این راه به فرهنگ عربی و ماداگاسکاری ضربه میزنند .

 

منبع . در خدمت و خیانت روشنفکران اثر جلال ال احمد


۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

برگی از نهج البلاغه


حضرت علی میفرماید

عبادت و پرستش بر سه نوع است

گروه اول کسانی هستند که عبادت را برای ایمنی از عذاب و آتش انجام میدهند که این عبادت بردکان است

گروه دوم کسانی هستند که عبادت را برای بدست آوردن نعمت های بهشت انجام میدهند که این عبادت تجار است

و گروه سوم کسانی هستند که خدا را شایسته پرستش میدانند و وی را میپرستند که این عبادت آزادگان هست

وباز در جایی دیگر میفرمایید ، خدایا ترا برای ترس از دوزخت یا اشتیاق به بهشت نپرستیدم بلکه ترا شایسته عبادت یافتم و به پرستشت پرداختم

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

قصه پر غصه


ادم وقتی فقیر میشه
خوبی هاش هم حقیر میشه
اما کسی که زر داره یا زور داره هنر میبینند عیب هاشو
حرف حسابی میشنون چرنداشو .همه ادمها اینجوری هستند خیلی کم پیدا میشه انسانی ، انسان دیگر را با معیار پول و ثروت و زور نسنجیده باشد
در دنیای کنونی ما که همه مردم دنبال گرفتاریها و کارهای روز مره گیش میباشد ، و هیچ وقتی را برای فهمیدن و دانستن و درک کردن و … ندارد ، بنابراین نباید انتظار زیادی از بنی بشر داشته باشیم
بعضی موقع با انسانهایی برخورد میکنی که گویی خداوند تمام کرامت و نجابت و متانت و همه فضایل اخلاقی پسندیده و نیک را در وجود انان خلق کرده است ، در مقابل چنین انسانهایی از خلقت خود پشیمان میشوی ، پشیمان از اینکه چرا افریده شده ای و زندگیت و نفس کشیدنت برای چیست ، به فکر فرو میروی به خویشتن باز میگردی و شاید هم میخواهی از فردا صبح علی الطلوع ادای همان شخص را در بیاوری ، ولی همین که باز سرت به کارهای روزمره مشغول میباشد همه چیز را فراموش میکنی ، روز از نو روزی از نو
ولی در مقابل بعضی موقع با انسانهایی برخورد میکنی و انقدر بدی و شر و رذایل پست انسانی را در انها میبینی که همه چیز را فراموش میکنی ، از خلقت خود خوشحال میشوی و فکر میکنی اگر بهشت و جهنمی در کار باشد حتما اولین نفری خواهی بود که به بهشت خواهی رفت ، ولی باز هم این کارهای تکراری و روزمره مجال فکر را از ادم میگیرد
البته خداوند در خلقت خود هیچ تبعیضی برای انسانها قایل نشده بلکه این شرایط اجتماع و محیط و خانواده و همون مشکلات زندگی در خوب و بد بودن انسان خیلی تاثیر گذار میباشد
در دنیایی زندگی میکنیم که همه چیز ماشینی شده ، دین خرافه شده ، طبیعت بی صاحب شده ، اسمان بی پیک و بی پیغام شده ، زمین تیره و زشت شده ، تمدن بار سنگین و بی معنایی بر دوش دارد ، زندگی مصرف و مصرف ، هنرها همه سر بندی ، فلسفه ها همه وراجی ، وجود پوچ ، انسان پوک ، بودن عبث ، هستی گنگ ، مرده ، بی احساس ، و ابدیت صحرای بیکرانه سوت و کور ، حتی خود ادمها هم کم کم ماشینی میشوند ، زندگی اتو ماسیون که همه بهش افتخار میکنند همینه دیگه ، انسان را جوری به بار میاورد و اندیشه اش را طوری مضمحل میکند که افکار انسان برای کارهای خوب و نیک به ورطه فراموشی سپرده میشود ، چرامیاسایی؟ تا بتوانم کار کنم ! چرا کار میکنی ؟ تا بتوانم بیاسایم ،
تولید برای مصرف و مصرف برای تولیدخیلی بد شده ایم ، همه مون ، خیلی بی عاطفه و بی درک و شعور شده ایم و هیچ وقت و زمانی هم برای پیدا کردن درک و شعور نداریم ، رابطه پدر و پسری به هم خورده ، رابطه مادر و دختری به هم خورده ، رابطه برادر و خواهری به هم خورده ، فقط تو شناسنامه هامون با هم ارتباط داریم یک ارتباط کاملا اتوماسیون
خیلی از خانواده هایی هستند که فرزندان خود را ازمدتها پیش ندیده اند و خیلی از فرزندان هستند که والدین خود را مدت هاست ندیده اند ، صعه صدر و صله رحم و محبت و …از ادمها رخت بر بسته ، از یادمان رفته، فقط برای تکه نانی و تکه جایی ، فکر میکنم نسل انسانها منحط میشود ، به نابودی کشیده میشود ، رابطه ها خشک و بی روح شده اند ، ترک برداشته اند ، احساسها درصد حس شون پیایین امده ، درکها درصد درکشون خیلی پایین امده ، همه چیزمرده ،انگار انسانها و طبیعت هر دو دوره سختی را تجربه میکنند ، دوره ای که همه چیز توش مرده باشه ، طبیعت هم از خود بی خود شده دیگر مثل گذشته نیست ، لایه اوزون سوراخ شده ، یخهای قطبی اب میشوند ، جزر و مد دریاها حالت سابق خود را از دست داده اند ، رودخانه ها کم اب شده اند ،جنگلها از بین رفته ، فکر میکنم شب ها و روزها و ماهها و سالها هم یک کمی بالا پایین شده اند
اخر خدایا قصه خلقتت چیست ؟ چرا خلق کرده ای ؟ چرا می میرانی ؟ هدفت چیست ؟ میخواهی ما را به ازمون کشیده باشی ، خوب لااقل ما را 1000 سال پیش میافریدی یا لااقل 100 سال پیش به این غریبستان زمین میفرستادی ، زمانی که نیاز نبود برای توجیه کارهای بدمون به نامت قسم خورده باشیم
خدایا ! این همه زمین و اسمانهای بی در و پیکر و ساکت و بی درک چه سود ؟ این همه ادمهای جور واجور و همه یک جور و ناجور بیخودی چه فایده که برای هدایتشان صدو بیست و چهار هزار پیغبر بفرستی و همه را شکنجه کنند و بکشند و به حرف هیچ کدامشان هم کوش ندهند و هفتاد فرستاده عزیز و گرامیت را به فاصله صبح کاذب تا صبح صادق به قتل رسانند و بعد بروند پشت پاچال دکانشان بنشینند و مشغول کثافتکاریشان ؟باز قیامت و اسمانهای گله کشاد و این همه انسانهای گله کشادتر چیست ؟ یک زمین و اسمان مختصر چهار تا ادم حسابیادمهای الان چه فرقی کرده اند ، خوب الان علم پیشرفت کرده ، تمدن متمدن تر شده است ، تشنه ای ؟ اب لوله ، اب حوض ، اب سماور ، گرسنه ای ؟ دیگ ، پلوپز ، دیزی ، خسته ای ؟ رختخواب ، متکا ، تخت ، مبل ، دیوان ، افسرده ای ؟
رادیو ، تلویزیون ، ماهواره ، سینما ، غمگینی ؟ شوخی ، متلک ، بازی ، تفریح ، فیلم کمدی ، برنامه بخند تا دنیا برات بخنده رادیو تهران ، تنهایی ؟ مهمانی ، دعوت ، جلسه ، شب نشینی ، دید و بازدید ، احوالپرسی ، بیماری ؟ دوا ، دکتر ، مریضخانه ، تنقیه ، قرص ، دردمندی ؟ آسپرین ، کیسه اب گرم ، ماساژ ، ...عاشقی ؟ اصلاح و بزک و لباس و دم مدرسه ها و کنار خیابانها و تلفن و اس ام اس و متلک و بوی فرند و گرل و خواستگاری و قباله و جهاز و دعوت و عروسی و صف ماشین و تاکسی و بوق بوق و دور حرم و کوه سنگی و خانه و بچه و قسط و جلوس و آه عزیزم و دیگر ناز و اداهای مربوطه طبق تزیینات داده شده در امور مربوطه و دستورات تدوین شده برای بهره برداری به اصطلاح یک زندگی سعادت مندانه ، چه فایده ای دارد که هیچ یک از اینها عطش ما را فرو نمی نشاند ، این همه پیشرفت و علم همه در خدمت انسان نیست ،همه چیز برای خودش ، علم برای علم ، هنر برای هنر ، مذهب برای مذهب ، انسانها را چه سود .
خدایا تو فکر میکنی چند نفر از انسانهایی که همین جوری ولش کردی روی زمین به مخلوقات تو با چشم بینا و دلی باز و درکی عمیق نگاه میکنند ، تو فکر میکنی این همه ساختمان های سر به فلک کشیده شده که زندگی خوب و راحت را از ما گرفته و ما را به راه پله های تنگ و تاریک محدود کرده برای انسانها چه سودی دارد
زمانی موضوع انشاء کلاسهایمان شده بود که علم بهتر است یا ثروت ، همه هم به خاطر اینکه در درس انشاء نمره بیست بگیرند علم را از ثروت بهتر میدانستند ، ولی فکر میکنم الان همه چیز برعکس شده
خدایا ! یک نگاهی به زمین خودت بکن انسانها را خوب تماشا بکن و ببین که با پول و ثروت خود چه کارها که نمیکنند ، شاید همین فردا و پس فردا رو خود توهم معامله ای انجام دهند ولی اینها خیلی نفهمند فکر میکنند تو را هم میتوانند با پولشان بخرند،
پولدارهایی که آسمانشان سقف تجارت خانه هایشان هست ، جهانشان بازار بزرگشان هست ، و مذهب شان قاب صندوق و دخل شون هست ، و زمانشان و وقتشان نه به قرن و سال و ماه و روز و ساعت ، که بلکه به سر رسید چک و نزول و سفته و معامله و بلاخره وجودشان همان موجودیش میباشد که اگر ان را هم ازش بگیری خر پیشش ابو علی سینا ست ، و انساتیت و کمال و خشنودی خدا را در چیزهایی میبیند که بتواند با پول خریده باشد ، برای خدا خانه ای در سر محله ساختن و برای امام ضریحی گران قیمت سفارش دادن و به سید و ملا کمک کردن و به ابولفضل آش و به حسین شله و به حسن شله زرد و شربتی ، شرینی یی ، درست میکنند و کلکش را در میاورند
حتی کارشان به جایی رسیده که آبرو را هم که زمانی میگفتند با پول خریدنی نیست میخرند ، با پول برای خودشان تاریخ و هویت ساخته اند در حالی که بعضی هاشون حتی پدر خود را هم نمیشناسند ، اصالت خودشان را هم نمیدانند ، و حتی هویت خود را هم نمیدانند ، و اصالت و هویتشان پول تو جیبشونه
ولی خیلی ها ، نه خیلی ها بلکه اکثریت انها را با هویت کرده اند ، کسانی که برای لقمه ای نان و پاره ای استخوان دم میجنبانند و پوزه بر کفش ارباب میمالند ، و تحصیل کرده متشخصی که برای احتمال انزال رتبه و جلب عنایت بالا تری به جان کسی دعا میکنند و یا بقچه حمام خانم اقای رییس را بر میدارند ، آدمهایی که جرات ندارند بدون اجازه بالاترها حرفی را گوش دهند ، مخالفت کنند ، موافق باشند ، آدمهایی که با پدر زنشان ازدواج میکنند ، یعنی عیال ابوی خانم اند ، آدمهایی جبون و ذلیل و خپله ای که در پس مذهب و تقدس مذهبی پنهان میشوند ، آری اینها هستند که به ان بی هویت ها ، هویت بخشیده اند
البته آدمها همه در یک سطح نیستند و از هم فاصله دارند اما همه از یک جنسند ، نمیدانم چرا در شعفی ، هر خنده قاه قاهی ، هر بشکنی ، هر احساس خوشی موجی از حماقت غلیظ منفور و زشت پدیدار است ، نمیدانم قیافه های خوش و فربه چرا در چشم من ، تا حد استفراغ وقیح و قبیح و چندش اورند ؟ نمی دانم چه تجانسی است میان چربی و حماقت ! نه یک حماقت ساده بی گناه بی صفت ، همچون حماقت یک نوکر ، یک خل ، یک نیمه بیابانی نیمه وحشی ، بلکه حماقت تهوع اور و ازار دهنده و خفه کنندهء یک قیافه تر و تمیز و خوش اب و رنگ یک نیمه روشنفکر و نیمه تحصیل کردهء متمدن پر ادعای از خود راضی ، حماقت یک استاد ، یک اهل اداره ، یک دبیر ، یک زبان خارجه دان ، همه این قیافه های بشاش ادکلن زدهء امیدوار مطمعن سیر و پر و خوشحال و موفق که با دمشان گردم میشکنند و همه چیز برایشان روشن است و همه مشکلات حل و همه دردها شفا یافته ،
خدایا هیچ کس خودش نیست ، همه بدل شده اند ، همه قلابی شده اند ، جعلی شده اند ،
میخواهند متجدد شوند و خیلی هاش هم با شوک آفتابه متجدد شده اند ، لباس پوشیدن خود را فراموش کرده اند ، غذا خوردن خود را فراموش کرده اند ، ، همه چیز و همه کس و همه کارهای خودشان را فراموش کرده اند ، انگار که خودشان را هم از یاد برده اند ، خانواده های واکس زده ای که خیال میکنند با سر پا تولید کردن و زبان خود را یکهو و بی خودی فراموش کردن و از تاریخ و فرهنگ خود چیزی ندانستن و شب ژانویه کاج خریدن و شب نشینی درست کردن متجدد خواهند شد ، اما نه ، مثل اینکه همه ادم اهنی شده اند ، رباط شده اند ، اصلا همه چیز قاطی پاتی شده ، همه چیز وارونه شده ، خودمان هم کلافه شده ایم از اینکه چطوری زندگی کنیم ، مثل ادم یا مثل حیوان ، بدتون نیاد بعضی موقع وقتی اطراف و دور و برم را میبینم احساس میکنم بعضی از حیوانات از ما متمدن ترند ،
بیاییم مقایسه کنیم ببینیم حیوانات چگونه زندگی می کنند، مگر نه اینکه زندگی حیوانات بر سه چیز استوار است ، خواب و بار و آخور ، شبها در طویله میخوابند و حتی غریزه جنسیشان را هم ارضاع میکنند که این میشود خواب ، روزها به صاحبشان سواری میدهند، بیگاری میکنند، شخم میزنند ، شیر میدهند ، بار میبرند که این هم میشود بار ، هر روز هم طبق معمول روزی سه وعده و شاید هم بیشتر غذا میخورند که این هم می شود آخور ، ما انسانها چه کار میکنیم دقیقا دقت کنید ببینید کارهایی که در طول شبانه روز انجام میدهیم از ان سه مورد حیوانات بیشتر است؟ ویا با انها فرقی میکند؟ و اصلا مزیت و برتری ما بر انها چیست ؟ حیوان دروغ نمیگوید ولی انسان میگوید ، حیوان حقی را نا حق نمیکند ولی انسان میکند ، حیوان سر همنوعش کلاه نمیگذارد ولی انسان میگذارد ، شاید هم چند مرتبه از حیوانات پست تریم ، حیوان دزدی نمیکند ولی انسانها همه دزد شده اند

باور کنید ما انسانها روز به روز پیشرفت که نمیکنیم هیچ بلکه هر روز به عقب بر میگردیم ، نگاه کنید ! بیماریهای مزمن ، انواع سرطانهای هیپاتیت و انفولانزاهای مرغی و خو کی و گوسفندی و گاوی و …و انواع سکته های مغزی و قلبی و چشمی و گوشی و…و تازه گیها هم سرطانهای خود پسندی و خود بینی و عوام فریبی و چشم به هم چشمی و…که هیچ کدامشون در گذشته نبوده ، نه اینکه قابل شناسایی نبوده بلکه به طور کل وجود نداشته ، قد و قواره انسانها را نگاه کنید روز به روز کوتاهتر میشود ، عمر انسانها روز به روز کمتر میشود ، حتی قدرت بدنی و فیزیکی انسانها هم مثل قبل نیست ، تمام محصولات کشاورزی با کود شیمیایی تغذیه میشوند حتی نانی که میخوریم با افزودنیها و نگهدارنده های مصنوعی به خوردمان میدهند ، وجدانها خاموش شده اند ، درک و شعورها نابینا شده اند ، عشق و محبت بیمار شده است ، عاطفه ها سرطان گرفته اند ، قلبها سنگ شده اند ، همه انفولانزای سرگردانی و آواره گی گرفته اند و همه مات و مبهوت در آیینه فقط خودشان را میبینند
تازه متوجه میشوم که چرا خداوند اخرین پیامبر خود را در 1400 سال پیش فرستاد و ما انسانها را در این موقع حساس بدون پیامبر گذاشت
به چه چیزی دل خوش کرده ایم .به کدام خوبی هایی که در حق اطرافیانمان کرده ایم دلخوشیم ، واقعا" کلاهمان را قاضی بکنیم و در تنهایی خویش به اندیشه برویم ، آیا با آن همه بدبختی و فلاکت و نداری و یا با آن همه خوشبختی و کامیابی و پول و ثروت یک شب راحت خوابیده اید ، همیشه استرس و اضطراب ونگرانی از آینده زن و بچه و خانه و ماشین و دیگر اشیائی که ما را بازیچه آلت دستشان قرار داده اند فارغ شده اید؟ باور کنید همیشه کم می آوریم چه در دارا بودنمان و چه در ندار بودمان ، چرا ؟ چون خودمان خیلی گم شده ایم خیلی خوار و زبون شده ایم همیشه نیازمندیم و همیشه محتاجیم قبل از اینکه مرده باشیم ، مرده ایم فقط جسممان تلو تلو می زند ، دنیا پر از فساد شده ، حق و باطل با همدیگر قاطی شده اند عین ترشی هفته بیجار شده اند حالا بیا و جدایش کن ، مگر می شود !این است سر تا سر زندگی احمق و رقت بار ما که باید تحملش کنیم و میان این دو یعنی حق و باطل اواره گی کنیم ، اگر بخواهی وقتت را برای جدا کردن حق و باطل بگذاری آن موقع از گرسنگی تلف می شوی و میمیری و می برندت قبرستان و دفنت می کنند، زیر خاگ و بالا خاگ و پشت خاک و پهلو خاک و سینه پر از خاک و چشم و گوش پر از خاک ، دوروز هم برایت مراسم ترحیم می گیرند و بعد از دو روز ، روز از نو روزی از نو ، ببین چقدر بی ارزشیم که بعد از دو روز به ورطه فراموشی سپرده خواهیم شد انگار که روی این زمین زندگی نمی کردیم ، نفس نمی کشیدیم ، نگاه نمی کردیم ، حرف نمی زدیم ، غصه نمی خوردیم و شاد و غمگین نمی شدیم یعنی پایان عصر کره زمین برای مرده
کاش به جای تابوت و کفن و دفن و کافور و قبر و لحد ، هر گاه که مرگ به سراغ ما می امد ، نزدیکانمان ، نه ، دوستانمان ما را بر قایقی می نهادند و بر دریا می انداختند و به دست موج میسپردند ، تا ما را از خشکی و ادمهای خشک خشکی دور کنند ، ساکت و زیبا و ارام بی شیون و زاری و قیل و قالهای راستین و دروغین عزاداران و تشعیع کنندگان و مراسم غسل و دفن و سر خاک و تعزیه داری و شب هفت و لباس سیاه و گذاشتن ریش و غیره و غیره که همه دست در دست داده اند تا مردن را زشت کنندیکی می گوید خدا رحمتش کند ولی خیلی آدم بدی بود ، آن دیگری می گوید خدا رحمتش کند خیلی آدم خوبی بود در حالیکه هیچیک از این رحمتها و حتی لعنتها به درد تو مرده و فرستنده آن نخواهد خورد ، چه خوب باشی و یا بد دیگر رفته ای . بد بودن هم مثل خوب بودن یک صفت است انسانها به بدان هم نیاز دارند که اگر بد نباشد خوبان هم بد می شوند ، تکراری می شوند ، از دل و دماغ می افتند

اصلا" من نمی دانم این کره زمین از کجا پیدایش شد می گویند از خورشیدخانم جدا شده و خودش را در این آسمان لایتناهی آواره کرده ، زمین مجنون شده و خورشید خانم لیلی ، خورشید ذاتش پاک است چون از آتش است ، اصالت خودش را گم نکرده و برای همین است که زمین مجنون هر روز یک دور تمام دایره وار به دور معشوقه خود می چرخد
آخرش که چی ! فکر می کنم این چرخیدنها هم ما انسانها را نجات نخواهد داد ، طبیعت اصلا" بفکر انسانها نیست ، انسانها را درک نمی کند و به آنها درس زندگی نمی دهد ما هم که عرضه درس گرفتن از طبیعت را نداریم
باز می گویم خدا یا چرا آفریدی ؟ چرا می میرانی ؟ چرا در طول زندگی چندین ساله انسانها تمام زجر و ناملایمتی های خود را به آنها نشان می دهی ؟ می خواهی بگویی که من هم هستم ، خوب معلومه که تو هستی . پس ما کیستیم ، پس من کیستم ، چرا اختیار خودم را به خودم وا نمی گذاری تا زمین و زمان را با درک خود بفهمم
خدایا اگر از من خرده نگیری می گویم که در آفرینش ما انسانها یه خورده و شاید هم بیشتر سهل انگاری کرده ای ، اصلا" برای چه آفریده ای که امتحان هم پس بگیری ! ما که بغیر از دردسر و مزاحمتهای شبانه روزی برای تو چیزی دیگری نداریم ، میخواهی خودت را به ما بفهمانی که من هم هستم ، خوب تو که اینقدر قدرتمند و توانا هستی می توانستی با تمام قدرتت فهماندن خودت را بما به نوع دیگر امتحان می کردی ، نکند این همدستانت در آفرینش انسانها به تو خیانت کرده باشند ، اصلا" چرا شیطان را به سجده کردن برای خودت وادار نکردی تا ذات ما هم از آتش باشد نه از آب گل آلود و لجن که خودت بارها در قرآن گفته ای
شیطان را آفریدی بعدش هم فرستادی که ما را از راه بدر کند و تو هم از بالا نظاره گر باشی و به ریش ما بخندی و برای خودت کیف کنی و ما را دست انداخته باشی
تو هم باید عده ای از همدستان خودت را که در ساختن انسانها به تو کمک می کند از کار اخراجشان کنی و یا به زمین پرتشان کنی ، کم کم دارد باورم می شود حرف آن دانشمند عزیزی را که می گفت : این فرشته ها هم که ظاهرا" به حرف خدا گوش کرده اند و شیطان را تنها گذاشتند در ساختن آدمها دستشان روی دست شیطان است ، در کارشان خیانت می کنند ، دارند در ساختن آدمها کاری می کنند که حرف شیطان درست از آب دراید
این فرشته ها که احساس ندارند ، شعور ندارند این حرفها سرشان نمی شود ، فرشته عشق نداند که چیست ، اینها یک مشت عمله اند ، یک عده کارمندان جزء یا کل دولتند باید زود به هم بگردند و سرش را هر جور شده به هم بیارند و فوری بروند سر کار دیگری ، کنتراتی کار می کنند ، سر عمله شان شیطان است همه در بیعت اویند ، عرضه اش را نداشتند مثل او عصیان کنند ، اگر نه می کردند و پنهانی هم می کنند
من از روی همین آدمهایی که درست می کنند و هر روز خر در خروار هی می دهند بیرون فهمیدم که کارمزدی اند ، تقلب می کنند ، حتی توی همین لجن و گل و لای هم جنس آشغال می زنند ، از مایع روح و احساس و عقل و زیبایی و آن بارقه قدسی اهورایی می دزدند ، کش می روند و ریشه و چربی و پی و روده و شکمبه پر شده و استخوان و پوست و پشم و قازوراتش را زیادتر می کنند
آن اوایل باز کارهای بهتری بیرون می دادند ، هر چه که می گذرد بدتر می شود مگر نمی بینی ؟ حتی بعضی ها را همینجوری نیمه کاره می دهند بیرون ! هنوز اعضای یدکی اش را درست به هم نبسته اند و جوش نداده اند و پیچ و مهره هایش را سفت نکرده اند ول می کنند رو زمین
بعضی ها اطاقشان را که می سازند خالی می آورند به بازار ! غالبا" یادشان نیست که لااقل یک قطره عقل و شعور و عاطفه و فهم و ظرافت و انسانیت و روح توی این لش به این سنگینی بچکانند، بقدری آنجا سرشان شلوغ و حواسشان پرت است که از روی بی اعتنایی و سهل انگاری و دستپاچگی کار می کنند که گاهی اصلا" اسباب و لوازم آدمها را عوضی می بندند
مثلا" زبانی را که برای یکی آدم درست و حسابی ساخته اند و مال یک شخص شرافتمند و خوش سخن و پاکدامن و مهربان بوده است می گذارند توی دهن یک دزد قالتاق پاچه ورمال
کله ای با سر تراشیده و پیشانی مهر شده و ریش توپی دقیقا" خط کشی شده و لبهای غنچه کوچک و باریک فرو رفته که برای ذکر و ورد و صلوات و تلاوت و سجده های طولانی و نمازهای صد رکعتی در دلهای تاریک شبها بوده ، از دستپاچگی گذاشته اند رو گردن شارلاتانهای مارگیر و روباه صفت ، زالو عمل ، بوقلمون رنگ ، جیب بر ، چشم بند و بی رحمی که وقتی در دوره امام و یا پیغمبری به بازار تاریخ می رسند می شوند یهودا و بلعم و باعورا و سامری و مسیلمه کذاب و شمر و قاتل امام و کشنده پیغمبر و همدست یزید و قیصر و نمرود برای نامی و نانی ، و وقتی دیرتر می رسند همین زمانی که اسلافشان را نسلهای گذشته همه این کارها را کرده اند _ ناچار می شوند متولی همان امام و خلیفه همان پیغمبر و مدعی همان دین برای نامی و نانی ! این سیاست مداران بی شکست و تجار بی ورشکست
این فرشته ها گاهی دل و دماغ یک غلام ، برده ، کنیز ، نوکر و یا گاهی از حیوانات مثل دل و دماغ خوک یا سگ یا مار یا گاو یا الاغ یا روباه یا انتر یا بوقلمون یا موش یا جغد یا شتر یا پلنگ و غیره را همینجوری چشم بسته و شانسی می چپانند توی اندام یک آقا ، یک خانم ، یک شخصیت بسیار برجسته و محترم و دانشمند و معنون
بهترین فرشته همین شیطان بود مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه ، سجده نمی کنم ! تو را سجده می کنم اما این ادمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش میکند و گوسفندوار پوزه اش را به زمین فرو میبرد و چشمش را بر آسمان و بر تو میبندد را سجده نمیکنم
این چرند بد چشم شکم چران پولدوست کاسبکار پست را سجده کنم ؟ کسی را که بخاطر تو و برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو، گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد ، او را که بخاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا می گذارد ، پدرش را لجن مال می کند ، برادرش را می کشد …
نمی بینی اینها چه می کنند ؟ زمین و زمان را به کثافت کشانده اند ، مسیح و عیسی و ذکریا و علی را بیرحمانه و ددمنشانه می کشند ، اینها را سجده کنم ؟ آری من از نورم ، ذاتم از آتش پاک و زلال و بی دود است من این لجنهای پلید و پست را سجده نمی کنم .

اگر خداوند و شیطان بیایند و یک نگاهی به این بچه های حضرت قابیل بیاندازند شیطان سرش را بالا می گیرد و سینه اش را به جلو می دهد و به خدا می گوید این رجز فتبارک الله احسن الخالقین برای همینها بود ؟ یا برای قربانیان بی دفاع اینها
خدا خودش می داند که نتیجه این بازدید چه خواهد بود و از این است که دلش اجازه نمی دهد که قدمی به این آدمستان زشت و پلید و کثیف بگذارد حتی نگاهی هم به این طرفها نمی کند
همه انسانها هم می دانند که چقدر زشت و پلید و منفورند بخاطر همین است که هیچوقت اعتراف نمی کنند بلکه شدت عمل زیادتری هم در پلیدی خودشان نشان می دهند تا اصل قضیه را بطور کلی فراموش کرده باشند
مردن بهتر است از زندگی کردن با شرکای بد رنگ زندگی و خفه شدن خوب تر است تا حرف زدن با مخاطب وراجی های صد تا یک غاز !

.
نیارق نیوز niyaraghnews. با پشتیبانی Blogger.