ادم وقتی فقیر میشه
خوبی هاش هم حقیر میشه
اما کسی که زر داره یا زور داره هنر میبینند عیب هاشو
حرف حسابی میشنون چرنداشو .همه ادمها اینجوری هستند خیلی کم پیدا میشه انسانی ، انسان دیگر را با معیار پول و ثروت و زور نسنجیده باشد
در دنیای کنونی ما که همه مردم دنبال گرفتاریها و کارهای روز مره گیش میباشد ، و هیچ وقتی را برای فهمیدن و دانستن و درک کردن و … ندارد ، بنابراین نباید انتظار زیادی از بنی بشر داشته باشیم
بعضی موقع با انسانهایی برخورد میکنی که گویی خداوند تمام کرامت و نجابت و متانت و همه فضایل اخلاقی پسندیده و نیک را در وجود انان خلق کرده است ، در مقابل چنین انسانهایی از خلقت خود پشیمان میشوی ، پشیمان از اینکه چرا افریده شده ای و زندگیت و نفس کشیدنت برای چیست ، به فکر فرو میروی به خویشتن باز میگردی و شاید هم میخواهی از فردا صبح علی الطلوع ادای همان شخص را در بیاوری ، ولی همین که باز سرت به کارهای روزمره مشغول میباشد همه چیز را فراموش میکنی ، روز از نو روزی از نو
ولی در مقابل بعضی موقع با انسانهایی برخورد میکنی و انقدر بدی و شر و رذایل پست انسانی را در انها میبینی که همه چیز را فراموش میکنی ، از خلقت خود خوشحال میشوی و فکر میکنی اگر بهشت و جهنمی در کار باشد حتما اولین نفری خواهی بود که به بهشت خواهی رفت ، ولی باز هم این کارهای تکراری و روزمره مجال فکر را از ادم میگیرد
البته خداوند در خلقت خود هیچ تبعیضی برای انسانها قایل نشده بلکه این شرایط اجتماع و محیط و خانواده و همون مشکلات زندگی در خوب و بد بودن انسان خیلی تاثیر گذار میباشد
در دنیایی زندگی میکنیم که همه چیز ماشینی شده ، دین خرافه شده ، طبیعت بی صاحب شده ، اسمان بی پیک و بی پیغام شده ، زمین تیره و زشت شده ، تمدن بار سنگین و بی معنایی بر دوش دارد ، زندگی مصرف و مصرف ، هنرها همه سر بندی ، فلسفه ها همه وراجی ، وجود پوچ ، انسان پوک ، بودن عبث ، هستی گنگ ، مرده ، بی احساس ، و ابدیت صحرای بیکرانه سوت و کور ، حتی خود ادمها هم کم کم ماشینی میشوند ، زندگی اتو ماسیون که همه بهش افتخار میکنند همینه دیگه ، انسان را جوری به بار میاورد و اندیشه اش را طوری مضمحل میکند که افکار انسان برای کارهای خوب و نیک به ورطه فراموشی سپرده میشود ، چرامیاسایی؟ تا بتوانم کار کنم ! چرا کار میکنی ؟ تا بتوانم بیاسایم ،
تولید برای مصرف و مصرف برای تولیدخیلی بد شده ایم ، همه مون ، خیلی بی عاطفه و بی درک و شعور شده ایم و هیچ وقت و زمانی هم برای پیدا کردن درک و شعور نداریم ، رابطه پدر و پسری به هم خورده ، رابطه مادر و دختری به هم خورده ، رابطه برادر و خواهری به هم خورده ، فقط تو شناسنامه هامون با هم ارتباط داریم یک ارتباط کاملا اتوماسیون
خیلی از خانواده هایی هستند که فرزندان خود را ازمدتها پیش ندیده اند و خیلی از فرزندان هستند که والدین خود را مدت هاست ندیده اند ، صعه صدر و صله رحم و محبت و …از ادمها رخت بر بسته ، از یادمان رفته، فقط برای تکه نانی و تکه جایی ، فکر میکنم نسل انسانها منحط میشود ، به نابودی کشیده میشود ، رابطه ها خشک و بی روح شده اند ، ترک برداشته اند ، احساسها درصد حس شون پیایین امده ، درکها درصد درکشون خیلی پایین امده ، همه چیزمرده ،انگار انسانها و طبیعت هر دو دوره سختی را تجربه میکنند ، دوره ای که همه چیز توش مرده باشه ، طبیعت هم از خود بی خود شده دیگر مثل گذشته نیست ، لایه اوزون سوراخ شده ، یخهای قطبی اب میشوند ، جزر و مد دریاها حالت سابق خود را از دست داده اند ، رودخانه ها کم اب شده اند ،جنگلها از بین رفته ، فکر میکنم شب ها و روزها و ماهها و سالها هم یک کمی بالا پایین شده اند
اخر خدایا قصه خلقتت چیست ؟ چرا خلق کرده ای ؟ چرا می میرانی ؟ هدفت چیست ؟ میخواهی ما را به ازمون کشیده باشی ، خوب لااقل ما را 1000 سال پیش میافریدی یا لااقل 100 سال پیش به این غریبستان زمین میفرستادی ، زمانی که نیاز نبود برای توجیه کارهای بدمون به نامت قسم خورده باشیم
خدایا ! این همه زمین و اسمانهای بی در و پیکر و ساکت و بی درک چه سود ؟ این همه ادمهای جور واجور و همه یک جور و ناجور بیخودی چه فایده که برای هدایتشان صدو بیست و چهار هزار پیغبر بفرستی و همه را شکنجه کنند و بکشند و به حرف هیچ کدامشان هم کوش ندهند و هفتاد فرستاده عزیز و گرامیت را به فاصله صبح کاذب تا صبح صادق به قتل رسانند و بعد بروند پشت پاچال دکانشان بنشینند و مشغول کثافتکاریشان ؟باز قیامت و اسمانهای گله کشاد و این همه انسانهای گله کشادتر چیست ؟ یک زمین و اسمان مختصر چهار تا ادم حسابیادمهای الان چه فرقی کرده اند ، خوب الان علم پیشرفت کرده ، تمدن متمدن تر شده است ، تشنه ای ؟ اب لوله ، اب حوض ، اب سماور ، گرسنه ای ؟ دیگ ، پلوپز ، دیزی ، خسته ای ؟ رختخواب ، متکا ، تخت ، مبل ، دیوان ، افسرده ای ؟
رادیو ، تلویزیون ، ماهواره ، سینما ، غمگینی ؟ شوخی ، متلک ، بازی ، تفریح ، فیلم کمدی ، برنامه بخند تا دنیا برات بخنده رادیو تهران ، تنهایی ؟ مهمانی ، دعوت ، جلسه ، شب نشینی ، دید و بازدید ، احوالپرسی ، بیماری ؟ دوا ، دکتر ، مریضخانه ، تنقیه ، قرص ، دردمندی ؟ آسپرین ، کیسه اب گرم ، ماساژ ، ...عاشقی ؟ اصلاح و بزک و لباس و دم مدرسه ها و کنار خیابانها و تلفن و اس ام اس و متلک و بوی فرند و گرل و خواستگاری و قباله و جهاز و دعوت و عروسی و صف ماشین و تاکسی و بوق بوق و دور حرم و کوه سنگی و خانه و بچه و قسط و جلوس و آه عزیزم و دیگر ناز و اداهای مربوطه طبق تزیینات داده شده در امور مربوطه و دستورات تدوین شده برای بهره برداری به اصطلاح یک زندگی سعادت مندانه ، چه فایده ای دارد که هیچ یک از اینها عطش ما را فرو نمی نشاند ، این همه پیشرفت و علم همه در خدمت انسان نیست ،همه چیز برای خودش ، علم برای علم ، هنر برای هنر ، مذهب برای مذهب ، انسانها را چه سود .
خدایا تو فکر میکنی چند نفر از انسانهایی که همین جوری ولش کردی روی زمین به مخلوقات تو با چشم بینا و دلی باز و درکی عمیق نگاه میکنند ، تو فکر میکنی این همه ساختمان های سر به فلک کشیده شده که زندگی خوب و راحت را از ما گرفته و ما را به راه پله های تنگ و تاریک محدود کرده برای انسانها چه سودی دارد
زمانی موضوع انشاء کلاسهایمان شده بود که علم بهتر است یا ثروت ، همه هم به خاطر اینکه در درس انشاء نمره بیست بگیرند علم را از ثروت بهتر میدانستند ، ولی فکر میکنم الان همه چیز برعکس شده
خدایا ! یک نگاهی به زمین خودت بکن انسانها را خوب تماشا بکن و ببین که با پول و ثروت خود چه کارها که نمیکنند ، شاید همین فردا و پس فردا رو خود توهم معامله ای انجام دهند ولی اینها خیلی نفهمند فکر میکنند تو را هم میتوانند با پولشان بخرند،
پولدارهایی که آسمانشان سقف تجارت خانه هایشان هست ، جهانشان بازار بزرگشان هست ، و مذهب شان قاب صندوق و دخل شون هست ، و زمانشان و وقتشان نه به قرن و سال و ماه و روز و ساعت ، که بلکه به سر رسید چک و نزول و سفته و معامله و بلاخره وجودشان همان موجودیش میباشد که اگر ان را هم ازش بگیری خر پیشش ابو علی سینا ست ، و انساتیت و کمال و خشنودی خدا را در چیزهایی میبیند که بتواند با پول خریده باشد ، برای خدا خانه ای در سر محله ساختن و برای امام ضریحی گران قیمت سفارش دادن و به سید و ملا کمک کردن و به ابولفضل آش و به حسین شله و به حسن شله زرد و شربتی ، شرینی یی ، درست میکنند و کلکش را در میاورند
حتی کارشان به جایی رسیده که آبرو را هم که زمانی میگفتند با پول خریدنی نیست میخرند ، با پول برای خودشان تاریخ و هویت ساخته اند در حالی که بعضی هاشون حتی پدر خود را هم نمیشناسند ، اصالت خودشان را هم نمیدانند ، و حتی هویت خود را هم نمیدانند ، و اصالت و هویتشان پول تو جیبشونه
ولی خیلی ها ، نه خیلی ها بلکه اکثریت انها را با هویت کرده اند ، کسانی که برای لقمه ای نان و پاره ای استخوان دم میجنبانند و پوزه بر کفش ارباب میمالند ، و تحصیل کرده متشخصی که برای احتمال انزال رتبه و جلب عنایت بالا تری به جان کسی دعا میکنند و یا بقچه حمام خانم اقای رییس را بر میدارند ، آدمهایی که جرات ندارند بدون اجازه بالاترها حرفی را گوش دهند ، مخالفت کنند ، موافق باشند ، آدمهایی که با پدر زنشان ازدواج میکنند ، یعنی عیال ابوی خانم اند ، آدمهایی جبون و ذلیل و خپله ای که در پس مذهب و تقدس مذهبی پنهان میشوند ، آری اینها هستند که به ان بی هویت ها ، هویت بخشیده اند
البته آدمها همه در یک سطح نیستند و از هم فاصله دارند اما همه از یک جنسند ، نمیدانم چرا در شعفی ، هر خنده قاه قاهی ، هر بشکنی ، هر احساس خوشی موجی از حماقت غلیظ منفور و زشت پدیدار است ، نمیدانم قیافه های خوش و فربه چرا در چشم من ، تا حد استفراغ وقیح و قبیح و چندش اورند ؟ نمی دانم چه تجانسی است میان چربی و حماقت ! نه یک حماقت ساده بی گناه بی صفت ، همچون حماقت یک نوکر ، یک خل ، یک نیمه بیابانی نیمه وحشی ، بلکه حماقت تهوع اور و ازار دهنده و خفه کنندهء یک قیافه تر و تمیز و خوش اب و رنگ یک نیمه روشنفکر و نیمه تحصیل کردهء متمدن پر ادعای از خود راضی ، حماقت یک استاد ، یک اهل اداره ، یک دبیر ، یک زبان خارجه دان ، همه این قیافه های بشاش ادکلن زدهء امیدوار مطمعن سیر و پر و خوشحال و موفق که با دمشان گردم میشکنند و همه چیز برایشان روشن است و همه مشکلات حل و همه دردها شفا یافته ،
خدایا هیچ کس خودش نیست ، همه بدل شده اند ، همه قلابی شده اند ، جعلی شده اند ،
میخواهند متجدد شوند و خیلی هاش هم با شوک آفتابه متجدد شده اند ، لباس پوشیدن خود را فراموش کرده اند ، غذا خوردن خود را فراموش کرده اند ، ، همه چیز و همه کس و همه کارهای خودشان را فراموش کرده اند ، انگار که خودشان را هم از یاد برده اند ، خانواده های واکس زده ای که خیال میکنند با سر پا تولید کردن و زبان خود را یکهو و بی خودی فراموش کردن و از تاریخ و فرهنگ خود چیزی ندانستن و شب ژانویه کاج خریدن و شب نشینی درست کردن متجدد خواهند شد ، اما نه ، مثل اینکه همه ادم اهنی شده اند ، رباط شده اند ، اصلا همه چیز قاطی پاتی شده ، همه چیز وارونه شده ، خودمان هم کلافه شده ایم از اینکه چطوری زندگی کنیم ، مثل ادم یا مثل حیوان ، بدتون نیاد بعضی موقع وقتی اطراف و دور و برم را میبینم احساس میکنم بعضی از حیوانات از ما متمدن ترند ،
بیاییم مقایسه کنیم ببینیم حیوانات چگونه زندگی می کنند، مگر نه اینکه زندگی حیوانات بر سه چیز استوار است ، خواب و بار و آخور ، شبها در طویله میخوابند و حتی غریزه جنسیشان را هم ارضاع میکنند که این میشود خواب ، روزها به صاحبشان سواری میدهند، بیگاری میکنند، شخم میزنند ، شیر میدهند ، بار میبرند که این هم میشود بار ، هر روز هم طبق معمول روزی سه وعده و شاید هم بیشتر غذا میخورند که این هم می شود آخور ، ما انسانها چه کار میکنیم دقیقا دقت کنید ببینید کارهایی که در طول شبانه روز انجام میدهیم از ان سه مورد حیوانات بیشتر است؟ ویا با انها فرقی میکند؟ و اصلا مزیت و برتری ما بر انها چیست ؟ حیوان دروغ نمیگوید ولی انسان میگوید ، حیوان حقی را نا حق نمیکند ولی انسان میکند ، حیوان سر همنوعش کلاه نمیگذارد ولی انسان میگذارد ، شاید هم چند مرتبه از حیوانات پست تریم ، حیوان دزدی نمیکند ولی انسانها همه دزد شده اند
باور کنید ما انسانها روز به روز پیشرفت که نمیکنیم هیچ بلکه هر روز به عقب بر میگردیم ، نگاه کنید ! بیماریهای مزمن ، انواع سرطانهای هیپاتیت و انفولانزاهای مرغی و خو کی و گوسفندی و گاوی و …و انواع سکته های مغزی و قلبی و چشمی و گوشی و…و تازه گیها هم سرطانهای خود پسندی و خود بینی و عوام فریبی و چشم به هم چشمی و…که هیچ کدامشون در گذشته نبوده ، نه اینکه قابل شناسایی نبوده بلکه به طور کل وجود نداشته ، قد و قواره انسانها را نگاه کنید روز به روز کوتاهتر میشود ، عمر انسانها روز به روز کمتر میشود ، حتی قدرت بدنی و فیزیکی انسانها هم مثل قبل نیست ، تمام محصولات کشاورزی با کود شیمیایی تغذیه میشوند حتی نانی که میخوریم با افزودنیها و نگهدارنده های مصنوعی به خوردمان میدهند ، وجدانها خاموش شده اند ، درک و شعورها نابینا شده اند ، عشق و محبت بیمار شده است ، عاطفه ها سرطان گرفته اند ، قلبها سنگ شده اند ، همه انفولانزای سرگردانی و آواره گی گرفته اند و همه مات و مبهوت در آیینه فقط خودشان را میبینند
تازه متوجه میشوم که چرا خداوند اخرین پیامبر خود را در 1400 سال پیش فرستاد و ما انسانها را در این موقع حساس بدون پیامبر گذاشت
به چه چیزی دل خوش کرده ایم .به کدام خوبی هایی که در حق اطرافیانمان کرده ایم دلخوشیم ، واقعا" کلاهمان را قاضی بکنیم و در تنهایی خویش به اندیشه برویم ، آیا با آن همه بدبختی و فلاکت و نداری و یا با آن همه خوشبختی و کامیابی و پول و ثروت یک شب راحت خوابیده اید ، همیشه استرس و اضطراب ونگرانی از آینده زن و بچه و خانه و ماشین و دیگر اشیائی که ما را بازیچه آلت دستشان قرار داده اند فارغ شده اید؟ باور کنید همیشه کم می آوریم چه در دارا بودنمان و چه در ندار بودمان ، چرا ؟ چون خودمان خیلی گم شده ایم خیلی خوار و زبون شده ایم همیشه نیازمندیم و همیشه محتاجیم قبل از اینکه مرده باشیم ، مرده ایم فقط جسممان تلو تلو می زند ، دنیا پر از فساد شده ، حق و باطل با همدیگر قاطی شده اند عین ترشی هفته بیجار شده اند حالا بیا و جدایش کن ، مگر می شود !این است سر تا سر زندگی احمق و رقت بار ما که باید تحملش کنیم و میان این دو یعنی حق و باطل اواره گی کنیم ، اگر بخواهی وقتت را برای جدا کردن حق و باطل بگذاری آن موقع از گرسنگی تلف می شوی و میمیری و می برندت قبرستان و دفنت می کنند، زیر خاگ و بالا خاگ و پشت خاک و پهلو خاک و سینه پر از خاک و چشم و گوش پر از خاک ، دوروز هم برایت مراسم ترحیم می گیرند و بعد از دو روز ، روز از نو روزی از نو ، ببین چقدر بی ارزشیم که بعد از دو روز به ورطه فراموشی سپرده خواهیم شد انگار که روی این زمین زندگی نمی کردیم ، نفس نمی کشیدیم ، نگاه نمی کردیم ، حرف نمی زدیم ، غصه نمی خوردیم و شاد و غمگین نمی شدیم یعنی پایان عصر کره زمین برای مرده
کاش به جای تابوت و کفن و دفن و کافور و قبر و لحد ، هر گاه که مرگ به سراغ ما می امد ، نزدیکانمان ، نه ، دوستانمان ما را بر قایقی می نهادند و بر دریا می انداختند و به دست موج میسپردند ، تا ما را از خشکی و ادمهای خشک خشکی دور کنند ، ساکت و زیبا و ارام بی شیون و زاری و قیل و قالهای راستین و دروغین عزاداران و تشعیع کنندگان و مراسم غسل و دفن و سر خاک و تعزیه داری و شب هفت و لباس سیاه و گذاشتن ریش و غیره و غیره که همه دست در دست داده اند تا مردن را زشت کنندیکی می گوید خدا رحمتش کند ولی خیلی آدم بدی بود ، آن دیگری می گوید خدا رحمتش کند خیلی آدم خوبی بود در حالیکه هیچیک از این رحمتها و حتی لعنتها به درد تو مرده و فرستنده آن نخواهد خورد ، چه خوب باشی و یا بد دیگر رفته ای . بد بودن هم مثل خوب بودن یک صفت است انسانها به بدان هم نیاز دارند که اگر بد نباشد خوبان هم بد می شوند ، تکراری می شوند ، از دل و دماغ می افتند
اصلا" من نمی دانم این کره زمین از کجا پیدایش شد می گویند از خورشیدخانم جدا شده و خودش را در این آسمان لایتناهی آواره کرده ، زمین مجنون شده و خورشید خانم لیلی ، خورشید ذاتش پاک است چون از آتش است ، اصالت خودش را گم نکرده و برای همین است که زمین مجنون هر روز یک دور تمام دایره وار به دور معشوقه خود می چرخد
آخرش که چی ! فکر می کنم این چرخیدنها هم ما انسانها را نجات نخواهد داد ، طبیعت اصلا" بفکر انسانها نیست ، انسانها را درک نمی کند و به آنها درس زندگی نمی دهد ما هم که عرضه درس گرفتن از طبیعت را نداریم
باز می گویم خدا یا چرا آفریدی ؟ چرا می میرانی ؟ چرا در طول زندگی چندین ساله انسانها تمام زجر و ناملایمتی های خود را به آنها نشان می دهی ؟ می خواهی بگویی که من هم هستم ، خوب معلومه که تو هستی . پس ما کیستیم ، پس من کیستم ، چرا اختیار خودم را به خودم وا نمی گذاری تا زمین و زمان را با درک خود بفهمم
خدایا اگر از من خرده نگیری می گویم که در آفرینش ما انسانها یه خورده و شاید هم بیشتر سهل انگاری کرده ای ، اصلا" برای چه آفریده ای که امتحان هم پس بگیری ! ما که بغیر از دردسر و مزاحمتهای شبانه روزی برای تو چیزی دیگری نداریم ، میخواهی خودت را به ما بفهمانی که من هم هستم ، خوب تو که اینقدر قدرتمند و توانا هستی می توانستی با تمام قدرتت فهماندن خودت را بما به نوع دیگر امتحان می کردی ، نکند این همدستانت در آفرینش انسانها به تو خیانت کرده باشند ، اصلا" چرا شیطان را به سجده کردن برای خودت وادار نکردی تا ذات ما هم از آتش باشد نه از آب گل آلود و لجن که خودت بارها در قرآن گفته ای
شیطان را آفریدی بعدش هم فرستادی که ما را از راه بدر کند و تو هم از بالا نظاره گر باشی و به ریش ما بخندی و برای خودت کیف کنی و ما را دست انداخته باشی
تو هم باید عده ای از همدستان خودت را که در ساختن انسانها به تو کمک می کند از کار اخراجشان کنی و یا به زمین پرتشان کنی ، کم کم دارد باورم می شود حرف آن دانشمند عزیزی را که می گفت : این فرشته ها هم که ظاهرا" به حرف خدا گوش کرده اند و شیطان را تنها گذاشتند در ساختن آدمها دستشان روی دست شیطان است ، در کارشان خیانت می کنند ، دارند در ساختن آدمها کاری می کنند که حرف شیطان درست از آب دراید
این فرشته ها که احساس ندارند ، شعور ندارند این حرفها سرشان نمی شود ، فرشته عشق نداند که چیست ، اینها یک مشت عمله اند ، یک عده کارمندان جزء یا کل دولتند باید زود به هم بگردند و سرش را هر جور شده به هم بیارند و فوری بروند سر کار دیگری ، کنتراتی کار می کنند ، سر عمله شان شیطان است همه در بیعت اویند ، عرضه اش را نداشتند مثل او عصیان کنند ، اگر نه می کردند و پنهانی هم می کنند
من از روی همین آدمهایی که درست می کنند و هر روز خر در خروار هی می دهند بیرون فهمیدم که کارمزدی اند ، تقلب می کنند ، حتی توی همین لجن و گل و لای هم جنس آشغال می زنند ، از مایع روح و احساس و عقل و زیبایی و آن بارقه قدسی اهورایی می دزدند ، کش می روند و ریشه و چربی و پی و روده و شکمبه پر شده و استخوان و پوست و پشم و قازوراتش را زیادتر می کنند
آن اوایل باز کارهای بهتری بیرون می دادند ، هر چه که می گذرد بدتر می شود । مگر نمی بینی ؟ حتی بعضی ها را همینجوری نیمه کاره می دهند بیرون ! هنوز اعضای یدکی اش را درست به هم نبسته اند و جوش نداده اند و پیچ و مهره هایش را سفت نکرده اند ول می کنند رو زمین
بعضی ها اطاقشان را که می سازند خالی می آورند به بازار ! غالبا" یادشان نیست که لااقل یک قطره عقل و شعور و عاطفه و فهم و ظرافت و انسانیت و روح توی این لش به این سنگینی بچکانند، بقدری آنجا سرشان شلوغ و حواسشان پرت است که از روی بی اعتنایی و سهل انگاری و دستپاچگی کار می کنند که گاهی اصلا" اسباب و لوازم آدمها را عوضی می بندند
مثلا" زبانی را که برای یکی آدم درست و حسابی ساخته اند و مال یک شخص شرافتمند و خوش سخن و پاکدامن و مهربان بوده است می گذارند توی دهن یک دزد قالتاق پاچه ورمال
کله ای با سر تراشیده و پیشانی مهر شده و ریش توپی دقیقا" خط کشی شده و لبهای غنچه کوچک و باریک فرو رفته که برای ذکر و ورد و صلوات و تلاوت و سجده های طولانی و نمازهای صد رکعتی در دلهای تاریک شبها بوده ، از دستپاچگی گذاشته اند رو گردن شارلاتانهای مارگیر و روباه صفت ، زالو عمل ، بوقلمون رنگ ، جیب بر ، چشم بند و بی رحمی که وقتی در دوره امام و یا پیغمبری به بازار تاریخ می رسند می شوند یهودا و بلعم و باعورا و سامری و مسیلمه کذاب و شمر و قاتل امام و کشنده پیغمبر و همدست یزید و قیصر و نمرود برای نامی و نانی ، و وقتی دیرتر می رسند همین زمانی که اسلافشان را نسلهای گذشته همه این کارها را کرده اند _ ناچار می شوند متولی همان امام و خلیفه همان پیغمبر و مدعی همان دین برای نامی و نانی ! این سیاست مداران بی شکست و تجار بی ورشکست
این فرشته ها گاهی دل و دماغ یک غلام ، برده ، کنیز ، نوکر و یا گاهی از حیوانات مثل دل و دماغ خوک یا سگ یا مار یا گاو یا الاغ یا روباه یا انتر یا بوقلمون یا موش یا جغد یا شتر یا پلنگ و غیره را همینجوری چشم بسته و شانسی می چپانند توی اندام یک آقا ، یک خانم ، یک شخصیت بسیار برجسته و محترم و دانشمند و معنون
بهترین فرشته همین شیطان بود مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه ، سجده نمی کنم ! تو را سجده می کنم اما این ادمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش میکند و گوسفندوار پوزه اش را به زمین فرو میبرد و چشمش را بر آسمان و بر تو میبندد را سجده نمیکنم
این چرند بد چشم شکم چران پولدوست کاسبکار پست را سجده کنم ؟ کسی را که بخاطر تو و برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو، گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد ، او را که بخاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا می گذارد ، پدرش را لجن مال می کند ، برادرش را می کشد …
نمی بینی اینها چه می کنند ؟ زمین و زمان را به کثافت کشانده اند ، مسیح و عیسی و ذکریا و علی را بیرحمانه و ددمنشانه می کشند ، اینها را سجده کنم ؟ آری من از نورم ، ذاتم از آتش پاک و زلال و بی دود است من این لجنهای پلید و پست را سجده نمی کنم .
اگر خداوند و شیطان بیایند و یک نگاهی به این بچه های حضرت قابیل بیاندازند شیطان سرش را بالا می گیرد و سینه اش را به جلو می دهد و به خدا می گوید این رجز فتبارک الله احسن الخالقین برای همینها بود ؟ یا برای قربانیان بی دفاع اینها
خدا خودش می داند که نتیجه این بازدید چه خواهد بود و از این است که دلش اجازه نمی دهد که قدمی به این آدمستان زشت و پلید و کثیف بگذارد حتی نگاهی هم به این طرفها نمی کند
همه انسانها هم می دانند که چقدر زشت و پلید و منفورند بخاطر همین است که هیچوقت اعتراف نمی کنند بلکه شدت عمل زیادتری هم در پلیدی خودشان نشان می دهند تا اصل قضیه را بطور کلی فراموش کرده باشند
مردن بهتر است از زندگی کردن با شرکای بد رنگ زندگی و خفه شدن خوب تر است تا حرف زدن با مخاطب وراجی های صد تا یک غاز !
.