۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

هرت آباد



شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه......
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول میکنند تو هولوفتونی بعد می پرسند اسمت چیه و چی کاره ای
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که بعد از مردنت متوجه میشن که آیا آدم خوبی بودی یا بد
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که تمام قانون و قاعده کشور بر روی باد میچرخد ( بادیسم )
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که یکی تایید میکند و آن دیگری تکذیب
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که تمام کارهای حراممان را با کلاه شرعی حلال میکنیم
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که آنجا همه نان را به نرخ روز میخورند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که حق شده باطل و باطل شده حق
شهر هرت جایی است که هر کس بخواهد از دین خود حمایت کند زبانش را از پشت گردنش بکشند بیرون
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که قانون برای همه یکسان است اما برای عده ایی یکسان تر
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که باید برای گرفتن یک پاکت شیر حتما پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جایی است که همه مردم از صبح تا شام سر همدیگه کلاه میزارن ولی شب موقع رفتن به خونه همدیگر را به شام دعوت میکنند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که دروغ و دزدی در آن عرف شده باشد
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جایی است که اصالت هر چیز بر پاچه خواری و ......استوار باشد ، نه به عملکرد
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که اگر کسی در کوش تو چیزی گفت از عوامل استکباری
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی مدیری از کارمندش میپرسه دو دو تا ، کارمندش میگه هر چی شما بگید جناب مدیر
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی॥


این شهر برای من خیلی آشناست
فکر میکنم که سالهاست در آن زندگی میکنم

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

مناجات


خداوندا

به علمای ما مسولیت
و به عوام ما علم و به دینداران ما دین
و به مومنان ما روشنایی وبه روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف
و به پیران ما اگاهی و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده
و به نشستگان ما قیام و به خاموشان ما فریاد
و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف و به مبلغان ما حقیقت
و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به فرقه های ما وحدت
و به مردم ما خوداگاهی
و به ملت ما همت ، تصمیم و استعداد و فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخشا

خدایا خودخواهی را چندان در من بکش ، یا چندان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و ازآن در رنج نباشم
خدایا به مذهبی ها بفهمان که :
آدم از خاک است
بگو که :
یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی میکند که یک پدیده غیبی ،
در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت .
و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد

 

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

کافر کیست ؟ مسلمان کیست

خدایا
کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟
مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟

من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.

خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟

و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟ و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟

و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟

آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

عشق و ارادت


عشق یعنی اینکه ما باور کنیم یک دل دیگر ارادتمند ماست

عشق طرح ساده لبخند ماست

معنی لبخند ما پیوند ماست

شما هیچ وقت باور نفرمایید که یک دل دیگر ارادتمند شماست . چون دلها هم دارن با حساب و کتاب کار میکنند، یعنی به یک نوعی سروکارشون با ماشین حسابه ، اگر به نفع شان باشد ارادتمند شما هستند و اگر منافعشون در خطر باشد یا هیچ منافعی نداشته باشند هیچ وقت ارادتمند شما نیستند ، پس دلتان را زیاد به کلمات دوستت دارم و عاشقتم و واست میمیرم و بی تو هرگز و ......خوش نکنید ، تازه اگر هم کسی واقعا ارادتمند واقعی شما باشد فکر نمیکنم این ارادت بیشتر از شش ماه دوام بیاره . البته این مسله را فقط در رابطه دخترها و پسرها و یا زن و شوهر نمیگم ، بلکه در تمام روابط اجتماعی انسانها . پدر با پسر ، برادر با برادر ، خواهر با خواهر و خواهر با برادر و دوست با دوست این ارادت خالی و تعارفی وجود دارد .

اصلا دیگر دلی باقی نمونده که ارادتمند هم باشه ، منظورم از دل همان دلی نیست که بغله قلوه هست بلکه اون دلی را میگم که همه فکر و ذهن و عقل و حس مون را به یدک میگشه و بعضی موقع ما را از خود بی خود میکنه و فکر میکنیم معشوقه مان فرشته روی زمین است .

باید به یاد داشته باشیم عشقی که با طرح ساده یک لبخند به وجود میاد با طرح ساده گریه هم به آخر میرسه .

و لبخندی هم که به این سادگی آخرش به پیوند ختم بشه معلومه که آخر آخرش سر از دیوونه خونه در میاره

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

قاضی القضات

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده
مرد به قصد فرار به كوچه‌يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه‌يي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد
مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. پسر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست
مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست
مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه "دخيلم!". مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند
نخست از يهودي پرسيد .گفت: "اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي‌كنم
قاضي گفت: "دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!" و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد
جوانِ پدر مرده را پيش خواند .گفت: "اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام
قاضي گفت: "پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!" و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بي‌مورد محكوم كرد
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: "قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!" مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي‌كرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد
قاضي آواز داد: "هي! بايست كه اكنون نوبت توست
صاحب خر همچنان كه مي‌دود فرياد كرد: "مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي‌روم كه شهادت دهند خر مرا از كره گي دُم نبوده است

کتاب کوچه - شاملو



مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می ‌
گوید. مُرده .
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

نقدی بر مقاله روشنفکر و مشکل زبان ترکی جلال آ ل احمد


مستعمره یعنی سرزمینی فاقد استقلالسیاسی و اقتصادی که درهمه شئون تابع دولت استیلاگر است. این دولت و انحصارات آن از مستعمره به عنوان مواد خام و نیروی کار ارزان، بازار فروش کالاها و عرصه سرمایه گذاری های پرسود و همچنین به مثابه پایگاه های نظامی و سوق الجیشی استفاده می کنند
استعمار از پدیده های عمومی دو قرن گذشته روابط بین الملل بوده و به دو صورت استعمار سنتی (استعمار ملل شرقی توسط همسایگانشان)و استعمار جدید(استعمار ملل جهان سومی توسط اروپائیان) اعمال شده است. استعمار ترکهای ایران توسط دولتهای مرکزی نوع خاصی از استعمار سنتی است با مشخصات منحصر بفرد خودش.
در کشورهای پیشرفته این پدیده توسط قشر روشنفکری جامعه استعمار کننده پروتست می شود. مثلا در جریان مبارزه مردم الجزایر علیه استعمار فرانسه روشنفکران و روحانیون فرانسه در کنار مبارزین الجزایری قرار گرفتند. حتی در کلیسای فرانسه برای مبارزین الجزایری پول جمع میکردند. اما استعمار سنتی ترکها آذربایجان توسط شونیزم فارس که با پس زمینه ای از فرهنگ و ادبیات فارسی نیز ساپورت میشود، نژادپرستی یکرنگی بوجود آورده که حتی باصطلاح روشنفکران ایران هم اغلب هماهنگ با آن عمل کرده اند
جلال آل احمد از جمله معدود روشنفکران ایرانی است که از حقوق ملی ترکهای آذربایجان دفاع کرده است. لکن این بزرگمرد نیز نتوانسته است حق مطلب را آنگونه که هست ادا کند.
 در تکمله زیر تنها به سه مورد از نارسائیهای مقاله او اشاره میشود
-در این مقاله جلال آل احمد تعداد نفوس ترکهای آذربایجان را یک-چهارم کل مردم ایران برآورد میکند «...از جمعیت 25 میلیونی ایران دست کم 6 تا 7 میلیون نفر در حوزه زبان مادری ترکی به دنیا می آیند…» در حالی که طبق آمار موسسه بیطرف ائتنولوگ(www.ethnologue.com) تعداد آذربایجانیان 5/23 ملیون نفر و تعداد فارس زبانها را 22 ملیون نفر ذکر شده و با توجه به اینکه کل جمعیت ایران 1/68 ملیون نفر برآورد شده نسبت جمعیت ترکهای آذربایجان بیش از یک-سوم میباشد. البته این رقم با توجه به پراکندگی ترکهای آذربایجان در کل ایران از طرف خود آذربایجانیها مقبول نمی افتد. رقم واقعی آمار آذربایجانیهای ایران بین 25 تا 30 ملیون نفر است
جمعیت کل ایران بر اساس آمار دولتی 65758000 نفر میباشد که از ان
متکلمین زبان ترکی آذربایجانی 23500000 نفر -
 قشقاییها (ترکی آذربایجانی ) 1500000 نفر -
 ترکی خراسانی ( نزدیک به ترکی آذربایجانی ) 4000000 نفر -
 زبان ترکی ترکمنی 2000000 نفر -
 زبان فارسی 22000000 نفر -
 زبان لری 4280000 نفر -
 زبان کردی و کرمانجی 3450000 نفر -
 زبان گیلکی 3265000 نفر -
 زبان مازندرانی 3265000 نفر -
 زبان عربی 1400000 نفر -
 زبان بلوچی 856000 نفر -
 زبان تالشی و تاکستانی 332000 نفر -
 زبان ارمنی 170800 نفر -
 بقیه زبانها 700000 نفر
- جلال آل احمد ظاهرا استعمار اقتصادی و سیاسی آذربایجان را نادیده گرفته است «...حکومت تهران اگر نه از نظر سیاسی و اقتصادی ( ولی حتما از نظر فرهنگی ) آذربایجان را مستعمره خویش می دارند...» در حالیکه ملت آذربایجان در این دو مورد هم تحت استعمار شدید دولت مرکزی هستند
ـ وقتی خود آل احمد در همین مقاله میگوید؛ «... در اعزام کارمند و سرباز فارس به نواحی ترک نشین و کارمند و سرباز ترک به نواحی فارس نشین. با این نتیجه تأثرآور طرفیم که در سراسر مملکت چه کارمند و چه سرباز ژاندارم (یعنی آخرین حلقه های ارتباط حکومت و مردم) با مردم محلی بیگانه اند. و رفتارشان نوعی رفتار استعماری است که نه بر اساس تفاهم دو جانبه، بلکه بر اساس ترس و بیگانگی مستقر شده است....» چرا باید در بخش دیگر مقاله تنها از استعمار فرهنگی صحبت به میان آورد!؟
- آیا ملتی که حق ندارند نماینده واقعی خود را به مجلس بفرستند تحت استعمار سیاسی نیست !؟
جالب اینکه حتی کاندیدائی که در حین تبلیغات نیز به حقوق اساسی شهروندان آذربایجانی اشاره بکنند از دور انتخابات حذف میشود.
- آیا ملتی که دولت مرکزی از دشمنان تاریخی و ملی او حمایت سیاسی و اقتصادی میکند. و به شهروندانش اجازه نمیدهد حتی دولت این کشور (ارمنستان) را پروتست کنند و یا از ملت مظلوم خود(در قاراباغ) حمایت کند تحت استعمار سیاسی نیستند!؟
- ملتی که روشنفکرانش و هویت خواهانش همواره از طرف نامسئولین کشورش مورد اهانت سیاسی هستند و با عبارتهائی مثل «عوامل بیگانه»، «ایادی دشمن»، «تجزیه طلب»و... مورد خطاب واقع می شوند، آیا تحت استعمار سیاسی نیستند؟
- ملتی که با این نسبت جمعیتی اجازه ندارند از خودشان مجلس ملی داشته باشند (مجلسی که برای برپائی آن در زمان مشروطیت خون هزاران فرزند رشید آذرربایجان بر خاک پاک وطن ریخته شده است) و حتی اجازه ندارند حزب مخصوص به خودشان را داشته باشند آیا تحت استعمار سیاسی نیستند
- ملتی که به اعتراف خود نژادپرستان فارس(تورج اتابکی)چند سال قبل از روی کار آمدن پهلوی ها قطب اقتصادی خاورمیانه بشمار می آمدند و امروز جزو استانهای عقب مانده ایران محسوب می شوند آیا تحت استعمار اقتصادی نیستند؟
- طبق اعتراف خود باصطلاح مسئولین کشور (رفسنجانی در کتاب سازندگی) فقط در سرمایه گذاری یک بخش صنعتی به استانهای شمالغرب کشور (5استان ترکزبان) 375 برابر کمتر از استان کرمان سرمایه گذاری شده است. آیا این استانها تحت استعمار اقتصادی نیستند؟
- سرزمینی که در مدت یکساله حکومت ملی خودش به اعتراف مخالفین خارجی اش به اندازه بیست سال حکومت مرکزی پیشرفت کرد آیا تحت استعمار اقتصادی نیست؟
- ملتی که حکومت محلی آن با توسل به زور دولت مرکزی و با همکاری آمریکا و شوروی ازمیان برداشته می شود آیا تحت استعمار سیاسی نیست؟
3- ایشان در مورد رواج ترکی در آذربایجان مینویسند؛«... و آذربایجان که نه تنها معبر بلکه حتی اردو نشین قبایل بسیاری از ترکان بوده است(از سلجوقی بگیر تا هلاکو و دست آخر ترکان آق قویونلو و قره قویونلو که سلف بیواسطه صفوی هستند) به مرور زمان تاتی آذری خود را که به احتمال قریب به یقین بازمانده زبان مادها بوده است از دست داد و ترکی را پذیرفت....» اما جای دیگر مینویسد؛« ...نمی دانم که دقیقاً از چه تاریخی زبان ترکی در آذربایجان رایج شده است. گرچه طرح این سؤال نیز غلط است، چرا که هیچ مجموعه بزرگ انسانی یک شبه زبان خود را عوض نکرده اند یا مذهب خود را یا آداب خود را
آری ! وقتی نتوانیم تاریخ دقیق یا حتی محدوده زمانی مشخصی برای یک پدیده تاریخی ذکر کنیم باید در پیش فرضهای خود تجدیدنظری بکنیم
می دانیم که صفویه و سلجوقیان حداقل 300 سال بعد از اسلام وارد آذربایجان شدند. آیا قبل از آنها در آذربایجان خبری از ائتنوس تُرک نبود؟! آیا آذربایجان سرزمین تاتهای ایرانی بود؟! برای پاسخ به این سوالات سراغی میگیریم از معتبرترین کتابهای تاریخ؛ «تاریخ طبری» و «تاریخ بلعمی».
اين خبر را طبری و بلعمي و حمزه اصفهانی و ابن اثير و ... با تغييرات اندک نقل و همه به جنگ رايش در آذربايجان اشاره کرده اند.
از ميان آنها تنها به نقل خبر مزبور از تاريخ بلعمی بسنده می شود
" و به يمن اندر ملکی بود او را رايش خواندندی ، از فرزندان يعرب بن قحطان، نامش حارث بن ابی شداد بود. و او را رايش از بهر آن خواندندی که بسيار غنيمتها بياورد و جنگها کرد و دشمنان را بشکست. و ملکی بود بزرگوار و از ملوک يمن کس نبود از او بزرگتر . و پادشاهی او تا زمين هندوستان برسيد و با ايشان جنگ و کشتن کرد و خواست ها و بردگان از زمين هندوستان بياورد. و باز از يمن به کوه طی بيرون آمد و به عراق آمد. به ناحيت انبار و موصل و بدان حدها برگشت و به آذربادگان شد . و اين زمين ها همه به دست ترکان اندر بود، همه از ايشان بستد و ايشان را مقهور کرد، زمين از ايشان پاک کرد. و به زمين آذربادگان اندر دو سنگ است بزرگ معروف. نام خويش و آمدن و رفتن و مقدار سپاه خويش و ظفرها که وی را بود، بدان سنگ بنوشت به کنده. و تا امروز مردمان آن همی خوانند و بزرگی او همی دانند . و اين ملک با اين همه پادشاهی و بزرگی فرمان بردار ملک منوچهر [کياني] بود. و از پس او پسرش به ملک اندر بنشست و نام او ابرهه بود
از آن جايی که ابرهه در حدود سال های 34 – 533 م. به پادشاهی يمن رسيده، می توان حدس زد که حمله حارث رايش به آذرباجان در حدود ربع اول سده 6 م. صورت گرفته است
بار دوم، عبيد از حمله تبع الرائدبن تبع الاقرن بن شمريرعش – که او را تبع اکبر و يا رائد خوانند و از امرای يمن بوده – به آذربايجان سخن گفته است
"معاويه گفت : يا عبيد سخنت را دنبال کن
گفت : تبع الرائد ... جنگ را به تأخير افکند. پس ترکان و خزران پيمان شکنی کردند. چون اين خبر به گوش وی رسيد، به سوی آن ها کس فرستاد و آن ها سرکشی کردند و ديگر پيشکش و تحفه ای برای او نفرستادند و فرستادگان و پيام گزاران او را کشتند. او از راه کوهستان طي، از همان سمت که رايش به سوی آن ها رفته بود، راه افتاد، تا از انبار سر در آورد، پس به پای خود به سوی آن ها رفت. در حدود آذربايجان و موصل به آن ها، که گرد آمده بودند، برخورد. آنان همگامی که درفش های او را ديدند، دل بر جنگ نهادند. جنگ تا چند روز ادامه يافت و سرانجام رائد ترکان را شکست داد و لشکريان را کشت و کودکان را اسير گرفت. و آن گاه به ويران کردن شهرهای آنان پرداخت. و پس از نابود کردن و خوار ساختن آن ها به کشور خود بازگشت
معاويه گفت : ترک و آذربايجان کدام است ؟
عبيد گفت : يا اميرالمؤمنين، اين دو، سرزمين آنان است
پس، از [آبادی های نزديکشان و از آن جاها که دشمن به آن ها روی می آورد، دور شدند. و اين شيوه جنگ آن هاست
معاويه گفت : ای عبيد، از کجا اين را دانستي، حال که آن ها در آن جا جنگ می کردند؟
عبيد گفت: اين موضوع برای من حائز اهميت بود. لذا از يکی از عجمان که به سوی ما آمده بود، از اين حال پرسيدم؛ هم چنين در آن حدود به غزو رفتم و جنگ کردم
اخبار و روايات مزبور، همين که از زبان يک يمنی جهانديده صدر اسلام نقل گرديده اند و در آن ها نام آذربايجان قرين ترکان شمرده شده، قابل توجه و دارای اهميت خاص هستند و دلالت دارند به حضور طوايف ترک زبان در آذربايجان پيش از اسلام.
محمد عوفی نیز در "ذکر خلافت عمربن عبدالعزيز" – که از سال 99 تا 101 هجری. ادامه داشته – از قيام 20 هزار نفر ترک در آذربايجان خبر داده است
" در عهد او خبر آمد که بيست هزار سوار به آذربادگان برون آمدست و روی به خرابی بلاد نهاده . اميرالمؤمنين عمر عبدالعزيز، عمرو حاتم ربيعی را فرمود که چهار هزار مرد بر و با آن ترکان حرب کن. عمرو گفت : يا اميرالمؤمنين چهارهزار با بيست هزار چگونه حرب کنند ؟ گفت : يا عمرو، قصاب از بسياری گوسفند باک ندارد، و چون پادشاه عادل باشد، لشکر او هر جا رود، مظفر و منصور آيد. چون عمرو حاتم برفت و با ترکان حرب کرد، ايشان را منهزم کرد و بسياری از آن جماعت اسير شدند و به ميامن عدل او اين فتنه فرو نشست
از نحوه نگارش نویسندگان این تواریخ معلوم می شود که اینان در نقطه مقابل تُرکها بوده اند. واین خود اعتبار این اسناد را چند برابر می کند
حال باید پرسید؛ چگونه قبل از اسلام پدر ابرهه (رایش) در آذربایجان با تُرکها جنگیده است؟
آیا تُرکها از آسیای میانه آمدند که از سرزمین تاتها!! دفاع کرده و بعد از جنگ به آسیای میانه برگردند
منبع . آذربایجان سرزمین دلاوران

روشنفکر و مشکل زبان ترکی از نگاه جلال آل احمد


آنچه گذشت، طرح مساله روشنفکران ایرانی بود و سنگینی بار وظایف ایشان از دریچه مشکل بی سوادی یا بطور کلی مشکل روشنفکران در ممالک استعمارزده و در میان مردمی که توانایی خواندن ندارند، و فقط می توانند ببینند و بشنوند. و حال آنکه مشکلات دیگر نیز مطرح است. مشکلات دیگری که روشنفکر فرنگی و غربی یا روشنفکر در حوزه دموکراسی های توده ای با آن طرف نیست یا سال ها است که به حل آنها موفق شده است، یا اصلا برای او مطرح نبوده است و برای این که بهتر متوجه باشیم که روشنفکر ایرانی کجا است، یکی دیگر از این مشکلات را مطرح می کنم که مشکل زبان ترکی است. پیش از این اشاره کردم که از جمعیت 25 میلیونی ایران دست کم 6 تا 7 میلیون نفر در حوزه زبان مادری ترکی به دنیا می آیند و در آن حوزه به سر می برند. اما به این زبان مادری حق ندارند در قلمرو هنر و فرهنگ و مطبوعات و ابزار ارتباطی و خدمات اجتماعی سخن بگویند و ناچارند زبان دیگری را به کار ببرند که فارسی است و حوزه ای خارج از حوزه بالش زبان مادری، به ایشان تحمیل شده است. یعنی که در مدارس، در مطبوعات، در رادیو و تلویزیون، در نامه نگاری های دولتی به کاربردن زبان مادری ایشان ممنوع است. فقط روزی نیم ساعت از رادیو تبریز چیزی به زبان ترکی پخش می شود. درحالی که نه تنها برنامه های عریض طویل رادیویی به کردی هست بلکه حتی به لهجه گیلکی هم از رشت برنامه ها پخش می شود! قدم اول از نتایجی که مترتب بر این وضعیت است 6-7 ملیون آدمی را در ایران از بدوی ترین حقوق بشری محروم کرده ایم که به کار بردن آزادانه هر زبانی باشد که می خواهند .

ببینیم چه نتایجی دیگری بر این وضعیت مترتب است.

با توجه به این که ملیت های چند زبانه در روزگار ما اندک نیست(هند، عراق، لبنان، یوگسلاوی، سویس و غیر هم ...) و نیز با توجه به اینکه در ایجاد وحدت ملی مردم یک ناحیه جغرافیایی عوامل مذهب، تاریخ، آداب، شرایط اقلیمی و بسیاری عوامل دیگر نیز مطرح است و به هر صورت وحشتی نیست که اگر مردم آذربایجان را در به کار بردن ترکی (یا آنچنان که به غلط اسم گذاری کرده اند: آذری) آزاد و مختار بگذاریم. اکنون اجازه بدهید که به عنوان زمینه بحث با نگاهی سریع به وقایع سیصد ساله اخیر بنگریم. نمی دانم که دقیقاً از چه تاریخی زبان ترکی در آذربایجان رایج شده است. گرچه طرح این سؤال نیز غلط است، چرا که هیچ مجموعه بزرگ انسانی یک شبه زبان خود را عوض نکرده اند یا مذهب خود را یا آداب خود را. اما می دانیم که هر مجموعه بزرگ بشری در اثر مراوده با دیگر مجموعه ها، بده بستان های مادی و معنوی فراوان می کند. یکی از آنها زبان. و آذربایجان که نه تنها معبر بلکه حتی اردو نشین قبایل بسیاری از ترکان بوده است(از سلجوقی بگیر تا هلاکو و دست آخر ترکان آق قویونلو و قره قویونلو که سلف بیواسطه صفوی هستند) به مرور زمان تاتی آذری خود را که به احتمال قریب به یقین بازمانده زبان مادها بوده است از دست داد و ترکی را پذیرفت. نکته اول حاصل از این واقعیت تاریخی این که اگر حتی زبان عربی با وجود پشتوانه مبنای ایمانی مقتدری همچون اسلام نتوانست خود را جانشین فارسی کند، شاید به این دلیل بود که ساخلوهای عرب اندک شماره بودند و پس از گذر صد سال در دریای وسیع اهالی حل شدند و اگر ترکی بی پشتوانه هیچ مبنای ایمانی محتملی شاید در طول دویست و سیصد سال جانشین زبان محلی شد، می توان گفت که یکی به علت کثرت اردوی ترکان و تداوم هجوم ایشان بود و دیگر به علت این که در زبان محلی (تاتی آذری) نه ادبیاتی وجود داشت و نه شعری و نه سنت فرهنگی جا افتاده ای همچو ادبیات و فرهنگ فارسی. گذشته ازاینکه ازنظراقلیمی آذربایجان به نواحی شرقی ترکیه فعلی بیشتر شباهت دارد تا به گیلان و مازندران یا به کردستان یا به عراق و فارس، و می توان گفت که آنچه از نظر تاریخی و فرهنگ و زبان برترکیه فعلی رفته است، ناچار شامل حال آذربایجان نیز می شده. صرف نظر از این شاید و بایدها این را می دانیم که آذربایجان منشأ و مولد صفوی ها بوده است. و ناچار باید تشیع، اول در آنجا یک دست شیوع یافته باشد، و سپس به سراسر مملکت کشیده باشد که در هرگوشه ای حوزه های تشیع سابقه های تاریخی داشته، و سؤال می کنم که آیا زبان ترکی در آذربایجان خود محملی نبوده است برای شیوع سریع تشیع در آن ولایت؟ اگر توجه کنیم که اغلب کردها هنوز هم به تشیع نگرویده اند و نیز اگر توجه کنیم که از صفوی تا قاجار عده کثیری از اطرافیان دربارها ترکها بودند که به قزوین و سپس به اصفهان و سپس به تهران نقل مکان کردند، شاید دلیلی در دست داشته باشیم برای تأیید این حدس که اختلاف فارسی و ترکی اولین اثر خود را به نفع استقرار تشیع در آذربایجان و سپس در سراسر مملکت کرده است. و کمی که وسعت نظر داشته باشیم می توان قدم را فراتر گذاشت و دید که گرچه ترکی نتوانست پس از دو هزار سال معارضه با فارسی خود را از سمت شرق به این ولایت تحمیل کند چراکه خراسان را با همه عرض و طول تاریخی و جغرافیای و فرهنگی اش، پیش رو داشت، به عنوان سد سکندری، عاقبت لقمه را از پس سر به دهان ما کذاشت. یعنی که آذربایجان. و اکنون این دیگر یک واقعیت تاریخی است که چه بخواهیم، چه نخواهیم وجود دارد و نمی شود انکارش کرد. نکته بعد این است که در برخوردهای ایران با عثمانی و روس در سراسر دوران صفوی تا اواخر دوره قاجار ( یعنی از اوایل قرن دهم هجری تا اواخر سیزدهم ) میدان اصلی جنگ، آذربایجان است. اغلب شهرهای آذربایجان درطول این سه چهار قرن بارها غارت شده است و اشغال شده است و ویران گشته. و پیش از آن نیز تبریز و سلطانیه بارها پایتخت بوده. به هر صورت در شروع برخورد ما با فرنگ و تکنولوژی، لطمه های اول را آذربایجان خورده،ضمن این که قدم های اول را برای مقاومت نیز در همان جا برداشته اند. بکار بردن سلاح آتشی، تأسیس روزنامه، تأسیس مدرسه، نمایش نامه نویسی، ترجمه از فرنگی، سفرنامه نویسی و الخ ... همه یا در آذربایجان یا از آنجا شروع شده. و آیا به اعتبار همین پیشقدمی ها پیشقراولی ها نیست که در سراسر دوره قاجار تبریز ولایتعهدنشین است؟ توجه کنید که اعتبار خراسان در حوزه خلافت اسلامی یکی به این بود که ولایتعهدنشین خلافت بغداد شد یا به عکس، و همین واقعیت فرعی خود اعتبار مجددی برای خراسان فراهم کرد که از آنجا اولین نهضت های استقلال طلب در مقابل بغداد برخیزند منتهی اگر ولایتعهد نشینی طوس نوعی استمالت بغداد بود از حوزه جغرافیای بزرگی که هم می توانست مزاحمتی برای بغداد فراهم کند و هم می بایست نگهبان بیضه اسلام باشد، در مقابل هجوم ترکان، ولایتعهد نشین تبریز استمالت دیگری بود از حکومت تهران تا خط اول جبهه اگر نه مصون دست کم دلگرم بماند آن وقت با توجه به تمام این مقدمات آیا نمی بینید که چرا مفهوم انجمن های ایالتی و ولایتی به اصرار تبریزیان در قانون اساسی گنجانده شد؟ و چرا مشروطیت را قیام تبریز نجات داد؟ و چرا نهضت خیابانی و پیشه وری و هردو با یک اسم و عنوان هم از آذربایجان ظهور کرد؟ باز به این نکته خواهم پرداخت.

نکته دیگری که صرف نظر از آن شاید بایدها می دانیم این است که زبان داخلی دربارهای صفوی و قاجار ترکی است. و گرچه زبان رسمی و کتاب دولت به اتکاء میرزا بنویس ها منشی های کاشی و نطنزی محلاتی و آشتیانی فارسی است، اما چه بسیار شعرها و نامه های درباری که به ترکی به باب عالی استامبول رفته است تا از آن سمت جوابش به فارسی برگردد و اگر اغلب اصطلاحات دولتی و حکومتی مثل عدلیه و نظمیه و بلدیه به تأثیر از ترکی استامبولی وارد فارسی شده است به این علت است که عده ای دیگر از منشی های درباری به دنبال شاه زاده ای که دوره استاژ خود را در تبریز گذرانده بود و برای سلطنت به تهران می آمد به این سمت می آمدند و صاحب کیا-بیایی در دستگاه دولت یا حکومت می شدند. نمونه عالی ایشان حاج میرزا آقاسی. نکته دیگری که می دانیم این است که به علت همین پیشقراولی ها و پیشقدمی ها و پیشمرگی ها و مهم تر ازهمه هم زبانی در صد ساله آخر دوره قاجار تا استقرار حکومت کودتای 1299 – عطف فرهنگی روشنفکر آذربایجانی یا به قفقاز است یا به استامبول چون که از مقابل هجوم محمد علی شاه به مشروطیت جماعتی از روشنفکران به استانبول مهاجرت کردند و نوشته های آخوندزاده صابر تبریزی، طالب اوف و دیگران که توجهی به سوسیال دموکراسی قفقاز داشتند، در پی ریزی مشروطیت و قیام تبریز سخت مؤثر بود آن وقت درچنین محیطی از کشش و دفع و دعوی و پیشقدمی است که اوان قرن 14 هجری به بعد حکومت تهران برای یکدست کردن زبان مردم در سراسر مملکت نه تنها کوشا بود بلکه همان سختگیری هایی را می کرده که صفویه در یکدست کردن مذهب مردم کردند که البته تا قبل از توسعه فرهنگ و مدرسه و مطبوعات و کتاب خوان مسأله اختلاف زبان چندان حاد نیست. چرا که مرد عادی عامی، با سواد و مکتب و خواندن کاری ندارد (مگر مختصری در حوزه شرعیات و مسائل مذهبی که هنوز تنها حوزه ای است که به کاربردن زبان ترکی در آن ممنوع نیست) اشاره می کنم به روضه خوانی ها و نوحه های ترکی و به کتاب هایی بی شمار آن. اما از طرفی به علت اعمال سیاست وحدت ملی حکومت های پس از مشروطه و از طرف دیگر به علت جذبه آزادی زبان های اقلیت که انقلاب اکتبر روسیه به رسمیت شناخت و حکومت کودتا که اولین شناسنده حکومت لنین بود آن را درک کرده بود و ناچار نسبت به ترکی باید سخت تر می گرفت. اکنون چهل و چند سالی است که تمام کوشش های حکومت های ایران نه تنها بر محدود کردن، که بر محو کردن زبان ترکی است. آن را آذری نامیدند، زبان تحمیلی نامیدند، اسم شهرها و محله های آذربایجان را عوض کردند، اما هنوز که هنوز است کوچکترین موفقیتی در از بین بردن زبان ترکی نداشته ایم .

علاوه بر این موجب نوعی نفاق مخفی شده ایم، میان ترک و فارس که به کوچکترین زمینه مناسب از نو همچو دموکرات فرقه سی سر بر خواهد داشت. صرف نظر از متلک گویی های خفت آورد و دوجانبه ای که در این میان رایج است ) و نمونه هایش به قلمرو ادبیات و تاریخ نویسی هم سرایت کرده است ( وضع جوری شده است که به جای ایجاد نوعی وحدت ملی، نوعی نقار ملی جانشین گشته که حکومت های ما برای استقرار نظم خالی از عدالت خود به آن، چه تکیه ها که نمی کنند. تنها با توجه به همان یک واقعیت که دستور عمل حکومت ها است، در اعزام کارمند و سرباز فارس به نواحی ترک نشین و کارمند و سرباز ترک به نواحی فارس نشین. با این نتیجه تأثرآور طرفیم که در سراسر مملکت چه کارمند و چه سرباز ژاندارم (یعنی آخرین حلقه های ارتباط حکومت و مردم) با مردم محلی بیگانه اند. و رفتارشان نوعی رفتار استعماری است که نه بر اساس تفاهم دو جانبه، بلکه بر اساس ترس و بیگانگی مستقر شده است. من حتم دارم که در تمام درگیری های خیابانی و بیابانی این چهل ساله اخیر در هیچ ماجرایی هیچ سرباز محلی به روی اهل شهر و ولایت خود اسلحه نکشیده. بلکه این سرباز ترک بوده است که در تهران یا سرباز فارس بوده است که در آذربایجان روبه مردم شلیک می کرده که عصبانی نسبت به تمام بی احترامی های ناشی از شنیدن آن متلک ها که سابقه ذهنی می دهند، حالا فرصت کینه توزی یافته. اگر رابطه دولت و حکومت با مردم یک رابطه سالم نیست به دلیل این است که چنین سیاستی در اعزام مأمورها رعایت می شده تا به گمان خود وحدت ملی ایجاد کنند، اما در حقیقت مدام خوراک رسانده اند به ایجاد سوءِ تفاهم میان آمر و مأموری که زبان یکدیگر را نمی فهمند. و توجه داشته باشید که آن مأمور خرده پا (سرباز و ژاندارم و کارمند ساده) هرگز از روشنفکران نیست و مراحل عالی کلاس و درس و دانشگاه را ندیده تا بتواند در رفتار خود تعدیلی کند، و اما درباره روشنفکران برخاسته از محیط های ترک زبان خود من فراوان دیده ام شاگردانی را که در کلاس های درس این بیست و چند ساله معلمی ام سرتاسر سال کوچکترین عرض اندامی در کلاس نمی کرده اند به ترس از مسخره شدن. چرا که زبان فارسی را خوب نمی دانسته اند و نیز شنیده ایم که، از داوطلبان کنکورهای دانشگاهی مملکت، ترک زبانان 30 درصد کم تر از فارسی زبانان پذیرفته می شوند، و روزی در اردبیل با مدیر مدرسه ای که سابقاً شاگردم بود مصاحبه ای داشتم که می گفت، اول هر سال تحصیلی برای نام نویسی شاگردان علاوه بر مدارک و عکس و رو نوشت شناسنامه که باید داشته، او سر بچه ها را هم نگاه می کند که اگر اثر قمه زدن زیر موهایش بود از پذیرفتنش خود داری می کند. و به این ترتیب گمان نمی کنید که امکان رسیدن به حوالی رأس هرم رهبری برای ترک زبانان حتما کمتر است تا فارس زبانان؟ و آیا همین یک واقعیت را محرکی نمی دانید برای چه محرومیت ها و چه کینه ها که آخرین آن ها قضیه دموکرات فرقه سی بود؟ یا توجه کنید به شهریار، شاعر غزلسرای معاصر، که بعنوان شاعر دست اول در زبان ترکی شناخته شده است و حیدربابایه سلام او قابل قیاس است با افسانه نیما، اما بعنوان شاعر فارس زبان غزلسرای دست سوم یا چهارمی است. و تازه او در دوره ای تحصیل می کرده که چنین تحریمی بر زبان ترکی سایه نینداخته بود و اکنون بزرگترین خطر تحریم ترکی این است که در آینده دیگر هیچ شاعر و نویسنده ای از آن خطه نخواهیم داشت. اگر توجه کنیم که زبان ادبیات، زبان صمیمیت و کودکی و گهواره و دامان مادر است و نه یک زبان دوم که زبان رسمی حکومتی و دولتی است، می توانیم توضیح بدهیم وضع شهریار را. ولی چه بایست کرد برای جوان شاعر و نویسنده معاصر ترک زبان که برای انتشار آثار خود به مطبوعات باکو و استامبول پناه نبرد و آیا تصدیق نمی کنید که باتوجه به اینکه ابزار کار روشنفکری کلام و زبان است به این طریق قدرت روشنفکری 6-7 ملیون ترک زبان مملکت یا در نطفه خراب می شود یا وسیله عرض وجود نمی یابد یا اگر یافت به کجرویی می افتد؟ توجه کنید به تمام الفباء اصلاح کنندگان و زبان پیرایندگان – از فتحعلی آخوندوف بگیر تا باغچه بان و کسروی که همه تر کند و آذربایجانی. و به احتمال قریب به یقین چون که هرکدام ایشان فارسی ما را نمی فهمیدند، خواستند فارسی مخصوص بسازند که خود می شناسند و می سازند. نیز توجه کنید به اغلب رجال آذربایجانی به حدود رأس هرم رهبری رسیده، که اغلب در کار خود ناکام مانده اند، اگر کجرو واشتباه کار و خطا کننده و خائن در نیامده باشند. نیز توجه کنید به این که عوامل محرک اصلی در داخل حزب توده و دموکرات فرقه سی مهاجران بودند. نیز توجه کنید به تند روی های آن دسته از روشنفکران ترک زبان که برای نفوذ در حوزه رهبری چه سخت تر از ما از ریشه های خود می کنند و چه مقلدان دست اولی می شوند برای غربزدگی. نیز توجه کنید به این که آذربایجانی جماعت عین یهودیات چه مقتصد از آب درآمده است. چرا که فعالیت فرهنگی را از او گرفته ایم و تنها فعالیت او را در مسائل مادی آزاد گذاشته ایم. مهمترین دلیل این امر حضور بازوی کاری کارگران آذربایجانی است در تمام چهل سال اخیر در تمام نهضت های ساختمانی مملکت. سراسر راه آهن و سدها و ساختمان ها به دست عمله خلخالی و اردبیلی ساخته شده و هرچه راه است و آسفالت و پیمان کاری است. هم اکنون کار فنی لوله کشی تهران انحصاراً به دست ایشان می گردد. وقتی یک مجموعه انسانی را از دسترسی به کتاب و روزنامه و کلاس و فرهنگ محروم کردی و ایشان را بازداشتی از این که شرکت کننده در بده و بستان به عالم علم و فرهنگ، یا متوجه فعالیت بدنی صرف می شود (در صورت عمله و سرباز و ژاندارم و هر نوع مأمور اجرای دیگر ) یا متوجه فعالیت های ذهنی غیر فرهنگی. یعنی که اقتصاد دان می شود و دوم سوم بقالی های دوـنبش تهران را در اختیار می گیرد. و بدتر از این وقتی از بکار بردن زبان مادری ایشان در، حتی رادیو، خودداری کردی جذبه رادیوهای خارج از مرز که به زبان مادری ایشان سخن می گویند بالا می رود. هم اکنون 90 درصد آذربایجانی های شهر نشین که رادیو دارند باکو را می گیرند. صرف نظر از این که نسبت مصرف رادیو در آذربایجان بسیار کمتر است تا مثلاً در گیلان و مازندران. و در دهات آذربایجان کمتر می بینی قهوه خانه ای را که رادیو داشته باشد. چرا که زبانش را نمی فهمند و اگر باکو را هم بگیرند، لابد ژاندارم مزاحم است. ناچار این ابزار بزرگ ارتباطی برای 6-7 ملیون آذربایجانی، بیکار مانده و اگرهم رابطه ایجاد می کند با این سمت و تهران نیست، با باکو است. نتیجه فرعی این قضیه این که رادیو نتوانسته در روستای آذربایجان جانشین موسسات مذهبی بشود. و به همین دلیل مؤسسات مذهبی در آذربایجان هنوز به قدرت و قوت خود در زمان صفوی برقرارند. چرا که به زبان ترکی روضه می خوانند و سینه می زنند و قمه زنی هنوز در اردبیل رایج است و هر دهی یکی دو مسجد دارد بزرگ تر و زیباتر و پر ثروت تر از مساجد شهری و تنها در مهمان خانه های آذربایجان است که می بینی مهر نماز پشت پنجره یا روی بخاری گذاشته اند و حیف که آماری در دست نیست و گرنه میشد نشان داد که قسمت اعظم طلبه های قم از نواحی ترک نشین می آیند یا دست کم می شد نشان داد که نسبت طلبه های آذربایجانی سخت بیشتر از اهالی دیگر نقاط است. هنوز در خوی و اردبیل حتی تبریز بدتراز قم،زنان نمی توانند بی حجاب به کوچه بیایند. هنوز دسته های عزاداری آذربایجانی ها چه در تهران و چه در سراسر شهرهای شمال و مازندران که بازار و کسبش در اختیار آذربایجانی ها است و چه در خود تبریز و دیگر شهرهای آن ولایت، بزرگترین دسته ها است و عکس العمل این همه، آنکه آذربایجانی از محل گریخته و به تهران و دیگر نقاط غیر ترک نشین مملکت رفته، چنان قرتی غربزده و لا مذهب و بی بند و بار است که نهایت ندارد.

و به این ترتیب تن روشنفکری مملکت کاسته است و حاصل روشنفکری مملکت به آذربایجان دسترسی ندارد. یا به عکس. و من حتم دارم که بزرگترین نسبت بی سوادی (که خود مشکل اول روشنفکران بود) در آذربایجان است که به قوه دو از مدرسه محرومند. آنکه فارس است اگر به مدرسه راه داشته باشد، به هر صورت کوره سوادی پیدا خواهد کرد، ولی آذربایجانی ترک علاوه بر مشکل دسترسی نداشتن به مدرسه، به مدرسه هم که رفت نه زبان معلم فارس را می فهمد نه از خط و ربط کتاب درسی سردر می آورد. او که آب و نان را شش هفت سال تمام سو و چورک شنیده، حالا می بیند توی کتابش دو شکل است با دو کلمه غریبه. او به جای اینکه تصویر صوتی یک کلمه مأنوس را به تصویر بصری اش درآورد و بشناسد، مجبور است تصویر صوتی و بصری یک کلمه نا مأنوس را در مقابل فلان مفهوم ذهنی خود بپذیرد. و این پی اول است که خراب گذاشته می شود. و این سوء تفاهم همچنان هست تا آخرین سالهای تحصیلی و تا آخرین سالهای عمر. با توجه به تمام این عواقب آیا نرسیده است روزی که حکومت ما از سیاست وحدت ملی مفهوم والا تر و وسیع تری را در نظر بیاورد؟ و به صورت های برازنده تری برای قرن بیستم در این زمینه ها عمل کند؟ بخصوص که خطر سیاسی و ایدئولوژیک جذبه فراسوی مرزی از بین رفته و تنها جذبه زبانی اش باقی مانده، براحتی می توان مثلاً دانشگاه تبریز را به صورت مرکز آموزش علوم و فرهنگ به زبان ترکی در آورد. چرا که در آن سوی مرز گرچه ترکی رسمی است، اما به خط روسی می نویسندش و در آن سوی دیگر مرز نیز که ترکیه است، ترکی را به لاتین می نویسند. گرچه هنوز به رشید بهبوداوف خواننده قفقازی که به عنوان مبادله هنرمند به ایران می آید، جواز نمی دهند که در تبریز برنامه اجرا کند یا فوتبالیست های آذربایجانی روس که می آیند فقط در تهران برنامه اجرا می کنند یا علی اوف مستشرق روس ناله دارد که چرا نمی گذارند در تبریز هم چند صباحی سر کند . اما باید توجه داشت که علت جذبه در کجا است؟ اگر حکومت های ما متوجه باشند که جذبه اصلی آذربایجانی جماعت نسبت به آن طرف مرز قضیه زبان است و اگر اجازه بدهندکه در آن ولایت زبان اول، زبان مادری باشد و زبان اجباری بعدی زبان فارسی، دیگر همه این ناراحتی ها برخاسته است. من اگر اغراق نکرده باشم می خواهم بگویم که صرف نظر از دیگر عوامل اقلیمی و جغرافیایی و تأثیر سیاست های بین المللی تمام بحران های آذربایجان ناشی از مسأله زبان است. درست است که آذربایجان بزرگترین ولایت ایران است که با تکیه به ثروت خود( کشاورزی و دامداری) می تواند بی نیاز به درآمد نفت به سر ببرد، اما اگر اجازه بدهیم که در حوزه مسائل فرهنگی بی نیاز به یک زبان غیر محلی و غیر مادری مدرسه و مطبوعات و فرهنگ خود را اداره کند، دیگر هیچ وحشتی از جذبه احتمالی فراسوی مرزی در میان نیست. گذشته از این که، تن روشنفکری مملکت از این راه چه فربهی ها که بهم خواهد زد.

من می خواهم در پایان این فصل دیگر که از مشکلات روشنفکری در ایران بر شمرده ام صراحت بیشتری در کار بیاورم و بگویم که از آغاز پیدایش مفهوم ملیت یعنی از اوان مشروطیت تا کنون، حکومت تهران اگر نه از نظر سیاسی و اقتصادی، ولی حتما از نظر فرهنگی، آذربایجان را مسعمره خویش می دارند و اولین نتیجه سوءِ این استعمار فرهنگی، کشتن فرهنگ ترکی در حوزه آذربایجان. وبه این مناسبت کلام را به «امه سه زر» می دهم که شاعری است سیاه پوست و در این زمینه چه دردها که به دل دارد:

هر فرهنگی برای اینکه شکفته شود نباز به چهار چوبی دارد و ساختمانی. اما مسلم است که عناصری که زندگی فرهنگی خلق استعمارزده را می سازد، در رژیم استعماری یا از بین می روند و یا فاسد می گردند. این عناصر البته در وهله اول عبارتند از تشکیلات سیاسی (...) عنصر دیگر زبانی است که خلق به آن حرف می زند. زبان را ( روانشناسی منجمد) گفته اند. زبان بومی ازآنجاکه دیگر زبان رسمی، زبان اداری، زبان مدرسه ای و زبان فکری نیست به قهقرا می رود، و این پسروی مانع رشد آن می شود و حتی گاه به نیستی تهدیدش می کند(...) وقتی فرانسوی ها قبول نمی کنند که زبان عربی در الجزایر و زبان ماداگاسکاری زبانهای رسمی باشند، مانع از این می شوند که در شرایط دنیای نوین این زبان ها تمام نیروی بالقوه خود را به فعل در آوردند. و از این راه به فرهنگ عربی و ماداگاسکاری ضربه میزنند .

 

منبع . در خدمت و خیانت روشنفکران اثر جلال ال احمد


نیارق نیوز niyaraghnews. با پشتیبانی Blogger.