۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

داستان خَر و حضرت نوح

میگویند وقتی حضرت نوح کشتی را ساخت دستور داد از هر حیوانی یک جفت سوار کشتی کنند تا نسل آنها بر اثر سیل منقرض نشود ، همه حیوانات سوار شدند اِلاّ جناب خر و همسر مکرمه اش که سوار نشد که نشد، همسر جناب خر میگفت تا اقامون سوار نشوند محال است که من سوار بشم و اقای خر هم دو تا پایش را کرده بود توی یک سُم که اِلاّ و بلاّ سوارنمیشوم که نمیشوم…!!
به جناب نوح گفتند آقا ما حریف این آقا خره نشدیم…!! هرچی می گوییم الان سیل میاد منقرض میشین اما بس که خره نمیفهمه …!! هی میگه من نمیام ، اومدیم خَرکِشِش کنیم جُفتَک انداخت خایه های دوسه نفر رو پاره کرد همگی از مَردی افتادن…!!
جناب نوح رفت پهلوی جناب خر و دستی به سر و گوشش کشید و سر در گوش خر گذاشت و نجوایی کرد که یک دفعه گل از گل جناب خر شِکُفت و با ناز و غمزه پاچه عیال را گرفت سوار کشتی شدند ، یاران نوح گفتند يا نوح چه در گوش این خر خواندی که اینطور زود اثر کرد
نوح گفت : به او گفتم بیا ای خر که دنیا بی تو صفایی ندارد و دنیایی که خر دَر ان نباشد مفت هم گران است…!!
ای کاش جناب نوح در گوش خر میگفت بیا ای خر که بی تو دنيا برای خرسوار…!! صفایی ندارد ! شاید جناب خر عقل میکرد و نمی امد ومنقرض میشد تا در دنياي امروز نسل خر ور افتاده بود و اين روزها اينهمه خر و اينهمه خريت نبود كه خرسوارها از ان سو‌ء استفاده كنند و صفايش را هم ببرند…!!

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

اس ام اس sms

سه چهار روز پیش یکی از دوستان خوش حافظه و خوش ذوق و هنرمند و هنر دوست بنده جناب آقای سرخی چند تا اس ام اس فلسفی و اجتماعی برا ی من ارسال کرده بودند ، و با اینکه شاید برای خیلی از خوانندگان و دوستان تکراری باشد ولی خواندن مجدد و دوباره آن خالی از لطف نخواهد بود ، تنها فرقش این است که این نوبت با دقت وحیرت بیشتری خوانده شود تا معنای فلسفی و اجتماعی آن را بیشتر درک کرده باشیم .

ترسو = کسی که هنگام خطر با پاهایش فکر میکند

بیمارستان = مکانی که بیمار در آنجا با دو نوع عمل رو به رو میشود ، عمل پزشکی به دست پزشک . و عمل غیر انسانی توسط مدیر بیمارستان به جیب بیمار

عذرخواهی = زمینه چینی برای اخاذی بعدی

خوشبختی = احساس خوشایند که حاصل فکر کردن به فلاکت دیگران است

محرم راز = کسی که الف به او اعتماد میکند و رازهای ب را به او میگوید تا او هم به نوبت خود به ج بگوید الی آخر

با ادب = کار کشته در فن و هنر ظاهر سازی

مسخره دادگاه = شاکی

محبت = مقدمه ای کوتاه برای اخاذی

درستکار = کسی که در کار و کاسبی اش گرفتار است ، بی سواد و خُل و چل

تنگدستی = حال و روز کسی که به کمک دوستانش امیدوار بوده است

فردا = روزی که کارها همه نیک و زندگی یکسره بر وفق مراد خواهد شد ، سر آغاز نیکبختی برای یقین یافتن به چنین روزی ، خود فریبی را تقویت کنیم

امید وار کردن = انتظار و آرزوی بسته بندی شده

حق کشی ، بی عدالتی = باری که هر گاه بر دوش ما گذاشته میشود بسیار سنگین و وقتی با دست های ما بر پشت دیگران گذاشته میشود بسیار سبک است

خانم باز = مردی که زنان او را سبک و سنگین میکنند

رای دادن = مظهر هر شهروند و وسیله ای در دست او برای مفتضح کردن خود و تباه کردن کشورش

سرخی ( ارسال کننده اس ام اس ) = سرخ شدن در سرای خانواده و سوسک شدن در دوایر بازار

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

غلام ترکی از یاران امام حسین"ع

آنطور که در تاریخ آمده:یکی از شهدای کربلا و یاران امام حسین شخصی ترک زبان مشهور به غلام ترک بوده، وی که کاتب امام حسین‏ «ع‏» به شمار میرفت قاری قرآن و آشنا به عربی بود و همچنین در تیراندازی تبحر خاص داشت.برخی نام او را سلیمان و بعضی هم سلیم نوشته‏اند. در اخبار است که روز عاشورا اذن برای وارد شدن به میدان جنگ میگیرد و اینگونه رجز می‏خواند: البحر من طعنی و ضربی یصطلی و الجو من سهمی و نبلی یمتلی اذا حسامی فی یمینی ینجلی ینشق قلب الحاسد المبجل
دریا از ضربت نیزه و شمشیرم می‏جوشد و آسمان از تیرم پر می‏شود، آنگاه که تیغ درکفم آشکار شود، قلب حسود متکبر را می‏شکافد،
وی در میدان جنگ بسياري از مخالفان را بدرك فرستاد، و بعضي گفته‌اند هفتاد نفر از آن سپاه سیاه رويان را به خاك هلاك افكند و آخر به تيغ ظلم و عدوان بر زمين افتاد، امام به بالین او آمد و گریست و چهره بر چهره‏اش نهاد،اسلم(غلام ترک) چشم گشود و حسین‏ «ع‏» را بر بالین خود دید، تبسمی نمود و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
معرفی منابع برای کسب اطلاعات بیشتر:۱ـسایت رسمی امام حسین"ع"
۲ـسایت راسخون
و کتاب های:
۳ـمقتل خوارزمی
۴ـبحارالانوار
۵ـانصارالحسین
منبع : وبسایت محمد علی اجاقی نیارق

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

__ در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است؛

__ زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است؛

__ زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است؛

__ زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است؛

__ زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است؛

__ زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است؛

__ فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است

__ اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :

__ تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است؛

__ حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است؛

__ عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است؛

__ صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است؛

__ فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌؛

__ کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است؛

__ روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند؛

__ چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند ؛

__ و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند و

__ چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

جانیم آذربایجان

جانیم آذر بایجان
Canem azarbayjan*
شعری را که میخوانیم توسط ادیب و شاعر ترک زبان کشورمان جناب آقای اسماییل محمد ثانی سروده شده و چون در کشورمان اجازه چاپ و نشر آن داده نشده لذا کتاب مذکور به نام ( هونکور سازیم ) در کشور آذربایجان به چاپ رسیده است که توسط یکی از دوستانم از کشور آذربایجان به این حقیر فرستاده شده است
در زیر یکی از شعر های زیبای آن عزیز را میخوانیم که به زبان آذری سروده شده


ایکی مقدس تورپاق
" فلسطین " دیاری " داغلیق قارا باغ "
بو ایکی سویملی مقدس تورپاق
بوغولور ایل لردی آل قان ایچینده
بو آغیر یارانی نِجه ساغالتماق ؟
*
بیریسی اسلامین شیرین رویاسی
بیریسی قفقازین صنعت دونیاسی
بیرینده مقدس " مسجد الاقصی "
بیرینده مقدس " شوشا قالاسی "
*
بیریسی وطنیم آذربایجان دیر
" نبی " نین دیاری اوره یی قان دیر
اوردا اسراییل بوردا ارمنی
وحشیجه قان توکور قرغین ، تالان دیر
*
فلسطین یوردنا اودلار آله نیر
دردی نین اوستونه دردلر قالانیر
" خان چوبان " " سارا " سین ایتیره ن گون دن
سینه سی آلیشیب قلبی تالانیر
*
ارمنی دالیندا روسلار آل چالیر
فرانسه قولونو بویونونا سالیر
سیلاحین روس وریر پولون آمریکا
بنزینی بوغدانی دوستوندان آلیر .
*
آپاریر ینه ده سل لر "سارا " نی
وورور قلبیمیزه تزه یارانی
" آرآز " " آرپا چایی " بولانلیق آخیر
یول لاری باغلاییب کسیر آرانی
*
ظلم ایوین ییخماغا ایل ، گره ک لی دیر
" آغ دنیز " " خزر " جه سیل گره ک لی دیر
فلسطین ، قا را باغ آزاد اولما غا
پولاد تک اَییلمز قول گره ک لی دیر
*
فلسطین اسلامین شانی ووقاری
قارا باغ اولکه مین ذوغما دیاری
" ممّدلی " ایل لری اَل بیر اولاندا
یوردوما گله جک دورنا قا طاری
*

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

دیکتاتور از نگاه آیت الله طالقانی

دین را به استخدام می گیرد، شرف و انسانیت را به استخدام خود می گیرد، دروغ می گوید ، فریب می دهد، خدا را شاهد می گیرد که من دلسوزترین مردم در حق شما ملت هستم ولی روحیه اش لجوج ترین و کینه ورزترین مردم است نسبت به خلق!
وقتی سوار کار نشده وعده میدهد؛ وقتی سوار شد دیگر به هیچ چیز رحم نمی کند

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

پایان مهلت عهد نامه ترکمنچای

شاید خیلی ها ندانند که از خیلی وقت پیش مهلت عهد نامه ترکمنچای به اتمام رسیده و قانونا آذربایجان شمالی باید دیگر مال شوروی سابق نیود ( البته الان خود شوروی هم نیست )
طبق آن عهد نامه آذربایجان شمالی را به مدت 100 سال به روسیه دادند
جناب دکتر احمدی نژاد چند ماه قبل فرموده بودند که خسارت جنگ جهانی اول و دوم را از کشورهای اروپایی و آمریکا خواهند گرفت ، بنابرین تردیدی نیست که اگر جناب رییس جمهور در رابطه با این قرارداد هم اظهار نظری قوی و عملی مثل اظهارات قبلی شون میفرمودند قطعنا مردم ایران را خیلی خوشحال میکردند ،
متن كامل قرارداد ترکمنچای
هو الله
الحمدالله الوافي و الكافي بعد از انعقاد عهدنامه مباركه گلستان و مبادلات و معاملات دوستانه دولتين عليتين و ظهور آداب كمال مهرباني و يكجهتي حضرتين بهيٌتين به مقتضاي حركات آسماني برخي تجاوزات ناگهاني از جانب سر حد داران طرفين به ظهور رسيده كه موجب سنوح غوايل عظيمه شد و از آن جا كه مرآت ضماير پادشاهانه جانبين از غبار اين گونه مخاطرات پاك بود اولياي دولتين عليتين تجديد عهد مسالمت را اهتمامات صادقانه و كوشش هاي منصفانه در دفع و رفع غايله اتفاقيه به ظهور رسانيده عهدنامه مباركه جديد به مباني و اصولي كه در طي فصول مرقومه مذكور است مرقوم و مختوم آمد به مهر وكلاي دولتين عليتين و در ماه شوال در سال هزار و دويست و چهل و نه هجري به امضاي همايون شرف استقرار و استحكام پذيرفت، بر اولياي دولتين لازم است كه از اين پس در تحصيل موجبات مزيد دوستي و موافقت اهتمامات صادقانه مبذول دارند و اسباب استحكام و استقرار معاهده مباركه را به مراودات دوستانه متزايد خواهند و اگر در معدات تكميل امور دوستي قصوري بينند به امضاي خواهشهاي منصفانه تدارك آن را لازم بشمارند و دقيقه از دقايق دوستي را مهمل و متروك نگذارند
بسم الله الرحمن الرحيم
چون اعليحضرت قضا قدرت، پادشاه اعظم والاجاه، امپراطور اكرم شوكت دستگاه، مالك بالاستحقاق كل ممالك روسيه و اعليحضرت كيوان رفعت خورشيد رايت، خسرو نامدار پادشاه اعظم با اقتدار ممالك ايران، چون هر دو علي السويه اراده و تمناي صادقانه دارند كه به نوايب و مكاره جنگي كه بالكليه منافي رأي والاي ايشان است نهايتي بگذارند و سنتهاي قديم حسن مجاورت و مودت را ما بين اين دو دولت بواسطه صلحي كه متضمن دوام باشد و بواعث خلاف و نفاق آتيه را دور كنند در بناي مستحكم استقرار دهند،
لهذا براي تقديم اين كار خجسته آثار اعليحضرت امپراطور كل ممالك روسيه جناب ژان پاسكويچ‌‌‌‍‌‌، جنرال آنفاندري، سردار عسكر جداگانه قفقاز، ناظم امورات ملكيه گرجستان و ولايات قفقاز و حاجي ترخان، مدير سفاين حربيه بحر خزر، صاحب حمايلات الكسندر نويسكي مقدس مرصع به الماس، به آن مقدس مرتبه اول مرصع به الماس، ولاديمير مقدس مرتبه اول و گيورگي مقدس مرتبه دويم و صاحب دو شمشير افتخار يكي طلا موسومبراي شجاعت و ديگري مرصع به الماس و صاحب حمايلات دول خارجه مرتبه اولين عقاب سرخ پيكر پروسيه، هلال دولت عثماني و نشان هاي ديگر و جناب الكسندر اوبرو سكوف صاحب حمايلات مقدسه ثالث ولاديمير، مرتبه ثاني سن استانيسلاس لهستان، مرتبه دوم سن ژان بيت، و از طرف اعليحضرت قويشوكت پادشاه ممالك ايران نواب مستطاب والا شاهزاده نامدار عباس ميرزا را وكلاي مختار خود تعيين كردند و ايشان بعد از آن كه در تركمنچاي مجتمع شدند و اختيار نامه خود را مبادله كرده و موافق قاعده و شايسته ديدند، فصول آتيه را تعيين و قرارداد كردند
فصل اول- بعد اليوم ما بين اعليحضرت امپراطور كل ممالك روسيه و اعليحضرت پادشاه ممالك ايران و وليعهدان و اخلاف و ممالك و رعاياي ايشان مصالحه و مودت و وفاق كاملي إلي يوم الأبد واقع خواهد بود.
فصل دوم : چون جدال و نزاعي كه فيما بين عهد كنندگان رفيع الاركان واقع شد و امروز بسعادت منقطع گرديد، عهود و شروطي را كه بموجب عهدنامه گلستان، بر ذمت ايشان لازم بود موقوف و متروك مي دارد، لهذا اعليحضرت كل ممالك روسيه و اعليحضرت پادشاه ممالك ايران چنين لايق ديدند كه به جاي عهدنامه مزبوره گلستان، عهدنامه ديگر به اين شروط و عهود و قيود قرار دهند كه ما بين دو دولت روس و ايران بيشتر از پيشتر موجب استقرار و انتظام روابط آتيه صلح و مودت گردد
فصل سيم- اعليحضرت پادشاه ممالك ايران از جانب خود و از جانب وليعهدان و جانشينان به دولت روسيه واگذار مي كند تمامي الكاي نخجوان و ايروان را - خواه اين طرف روس باشد يا آن طرف، و نظر به تفويض، اعليحضرت ممالك ايران تعهد مي كند كه بعد از امضاء اين عهدنامه، در مدت شش ماه، همه دفتر و دستور العمل متعلق به اداره اين دو دولت مذكوره باشد به تصرف امراي روسيه بدهند
فصل چهارم- دولتين عليتين معاهدتين عهد و پيمان مي كنند كه براي سر حد فيما بين دو مملكت بدين موجب سر حد وضع نمايند:
از نقطه سر حد ممالك عثماني كه از خط مستقيم به قله كوه آغري كوچك أقرب است ابتدا كرده، اين خط تا به قله آن كوه كشيده مي شود و از آنجا به سر چشمه رودخانه مشهور به قرا سوي پايين كه از سراشيب جنوبي آغري كوچك جاريست فرود آمده، به متابعت مجراي اين رودخانه تا به التقاي آن رودخانه ارس در مقابل شرور ممتد مي شود. چون اين خط به آن جا رسيد به متابعت مجراي ارس تا به قلعه عباس آباد مي آيد و در تعميرات و ابنيه خارجه آن كه در كنار راست ارس واقع است نصف قطري بقدر نيم آغاج كه عبارت از سه ورس و نيم روسي است رسم مي شود و اين نصف قطر در همه اطراف امتداد مي يابد. همه اراضي و عرصه كه در اين نصف قطر محاط و محدود مي شود بالانفراد متعلق به روسيه خواهد داشت و از تاريخ امروز در مدت دو ماه با صحت و درستي كامل معين و مشخص خواهد شد و بعد از آن از جايي كه طرف شرقي اين نصف قطر متصل به ارس مي شود خط سر حد شروع و متابعت مجراي ارس مي كند تا به مسير يدي بلوك و از آن جا از خاك ايران به طول مجراي ارس امتداد مي يابد با فاصله و مسافت سه آغاج كه عبارتست از بيست و يك ورس روسي
بعد از وصول به اين نقطه خط سر حد به استقامت از صحراي مغان مي گذرد تا به مجراي رودخانه موسومه بالهارود به محلي كه در سه فرسخي واقع است كه عبارتست از بيست و يك ورس روسي پايين تر از ملتقاي دو رودخانه كوچك موسوم به آدينه بازار و ساري قميش و از آن جا اين خط به كنار چپ بالهارود تا به ملتقاي رودخانه هاي مذكور آدينه بازار و ساري قميش صعود كرده به طول كنار راست رودخانه آدينه بازار شرقي تا به منبع رودخانه و از آن جا تا به اوج بلندي هاي جگير امتداد مي يابد، به نوعي كه جمله آبهايي كه جاري به بحر خزر مي شوند متعلق به روسيه خواهد بود و همه آبهايي كه سراشيب و مجراي آنها به جانب ايران است تعلق به ايران خواهد داشت.
و چون سر حد دو مملكت اين جا بواسطه قلل جبال تعيين مي يابد، لهذا قرار داده شد كه پشته هايي كه از اين كوهها به سمت بحر خزر است به روسيه و طرف ديگر آنها به ايران متعلق باشد. از قله هاي بلندي هاي جگير خط سر حد تا به قله كمر قويي به متابعت كوههايي مي رود كه طالش را از محال ارشق منفصل مي كند. چون قلل جبال از جانبين مجراي مياه را مي دهند، لهذا در اين جا نيز خط سر حد را همان قسم تعيين مي كند كه در فوق در باب مسافت واقعه بين منبع و آدينه بازار و قلل جگير گفته شد و بعد از آن خط سر حد از قله كمر قويي به بلندي هاي كوههايي كه محال زوند را از محال ارشق فرق مي دهد متابعت مي كند تا به سر حد محال ولكيج همواره بر طبق همان ضابطه كه در باب مجراي مياه معين شد، محال زوند بغير از آن حصه كه در سمت مخالف قلل جبال مذكوره واقع است از اين قرار حصه روسيه خواهد بود. از ابتداي سر حد محال ولكيج خط سر حد ما بين دو دولت به قلل جبال كلوتوپي و سلسله كوههاي عظيم كه از ولكيج مي گذرد متابعت مي كند تا به منبع شمالي رودخانه موسوم به آستارا پيوسته به ملاحظه همان ضابطه در باب مجراي مياه و از آن جا خط سرحد متابعت مجراي اين رودخانه خواهد كرد تا به ملتقاي دهنه آن به بحر خزر و خط سر حد را كه بعد از اين متصرفات روسيه و ايران را از هم فرق خواهد داد تكميل خواهد نمود.
فصل پنجم- اعليحضرت پادشاه ممالك ايران براي اثبات دوستي خالصانه كه نسبت به اعليحضرت امپراطور كل ممالك روسيه دارد به اين فصل از خود و از عوض اخلاف و وليعهدان سرير سلطنت ايران تمامي الكا و اراضي و جزايري را كه در ميانه خط حدود معينه در فصل مذكوره فوق و قلل برف دار كوه قفقاز و درياي خزر است و كذا جميع قبايل را چه خيمه نشين چه خانه دار، كه از اهالي و ولايات مذكوره هستند واضحاً و علناً الي الابد مخصوص و متعلق به دولت روسيه مي داند
فصل ششم- اعليحضرت پادشاه ممالك ايران به تلافي مصارف كثيره كه دولت روسيه را براي جنگ واقعه بين الدولتين اتفاق افتاده و همچنين به تلافي ضررها و خسارت هايي كه به همان جهت به رعاياي دولت روسيه رسيده تعهد مي كند كه بواسطه دادن مبلغي وجه نقد آنها را اصلاح نمايد و مبلغ اين وجه بين الدولتين به ده كرور تومان رايج قرارگرفت كه عبارت است از بيست ميليون مناط سفيد روسي، و چگونگي در موعد و رهاين فصول اين وجه در قرارداد علاحده كه همان قدر قوت و اعتبار خواهد داشت كه گويا لفظاً به لفظ در اين عهدنامه مصالحه حاليه مندرج است، معين خواهد شد
فصل هفتم- چون اعليحضرت پادشاه ممالك ايران شايسته و لايق دانسته همان فرزند خود عباس ميرزا را وليعهد و وارث تخت فيروزي بخت خود تعيين نموده است، اعليحضرت امپراطور كل ممالك روسيه براي اين كه از ميل هاي دوستانه و تمناي صادقانه خود كه در مزيد استحكام اين وليعهدي دارد به اعليحضرت پادشاهي شاهنشاه ممالك ايران برهاني واضح و شاهدي لايح بدهد، تعهد مي كند كه از اين روز به بعد شخص وجود نواب مستطاب والا شاهزاده عباس ميرزا را وليعهد و وارث برگزيده تاج و تخت ايران شناخته، از تاريخ جلوس به تخت شاهي، پادشاه بالاستحقاق اين مملكت مي داند
فصل هشتم- سفاين تجارتي روس مانند سابق استحقاق خواهند داشت كه به آزادي بر درياي خزر به طول سواحل آن سير كرده به كناره هاي آن فرود آيند و در حالت شكست كشتي در ايران اعانت و امداد خواهند يافت و همچنين كشتيهاي تجارتي ايران را استحقاق خواهد بود كه به قرار سابق در بحر خزر سير كرده، به سواحل روس آمد و شد نمايند و در آن سواحل در حال شكست كشتي به همان نسبت استعانت و امداد خواهند يافت، در باب سفاين حربيه كه علم هاي عسكريه روسيه دارند چون از قديم بالانفراد استحقاق داشتند كه در بحر خزر سير نمايند، لهذا همين حق مخصوص كما في السابق امروز به اطمينان به ايشان وارد مي شود، به نحوي كه غير از دولت روسيه هيچ دولت ديگر نمي تواند در بحر خزر كشتي جنگي داشته باشد
فصل نهم- چون مكنون خاطر اعليحضرت امپراطور كل ممالك روسيه و اعليحضرت پادشاه ممالك ايران است كه من كل الوجوه عهودي را كه به اين سعادت و ميمنت ما بين ايشان مقرر گشته مستحكم نمايند، لهذا قرارداد نمودند كه سفراء و وكلا و كارگزاراني كه از جانبين به دولتين عليتين تعيين مي شود
خواه براي انجام خدمت هاي اتفاقي يا براي اقامت دايمي - به فراخور مرتبه و موافق شأن دولتين عليتين و بملاحظه مودتي كه باعث اتحاد ايشان گشته به عادت ولايت مورد اعزاز و احترام شوند و در اين باب دستور العملي مخصوص و تشريفاتي قرار خواهند كرد كه از طرفين مرعي و ملحوظ گردد.
فصل دهم- چون اعليحضرت امپراطور كل روسيه و اعليحضرت پادشاه ممالك ايران استقرار و افزايش روابط تجارت را ما بين دو دولت مانند يكي از نخستين فوايد ملاحظه كردند كه مي بايست از تجديد مصالحه حاصل شود، لهذا قرارداد نمودند كه تمامي اوضاع و احوال متعلقه به حمايت تجارت و امنيت تبعه دو دولت را به نوعي كه متضمن مرابطه كامله باشد معين و منتظم و در معاهده جداگانه اي كه به اين عهدنامه ملحق و ما بين وكلاي مختار جانبين مقرر و مانند جزو متمم او مرعي و ملحوظ ميشود مضبوط و محفوظ دارند
اعليحضرت پادشاه ممالك ايران براي دولت روس كما في السابق اين اختيار را مرعي مي دارد كه در هر جا كه مصلحت دولت اقتضا كند كونسولها و حاميان تجارت تعيين نمايند و تعهد مي كند كه اين كونسولها و حاميان تجارت را كه هر يك زياده از ده نفر اتباع نخواهد داشت فراخور رتبه ايشان مشمول حمايت و احترامات و امتيازات سازد و اعليحضرت امپراطور كل ممالك روسيه از جانب خود وعده مي كند كه درباره كونسولها و حاميان تجارت اعليحضرت پادشاه ممالك ايران به همين وجه مساوات كامله مرعي دارد
در حالتي كه از جانب دولت ايران نسبت به يكي از كونسولها و حاميان تجارت روسيه شكايتي محققه باشد، وكيل و يا كارگزار دولت روس كه در دربار اعليحضرت پادشاه ممالك ايران متوقف خواهد بود و اين حاميان و كونسولها بلاواسطه در تحت حكم او خواهد شد، او را از شغل خود بيدخل داشته به هر كه لايق داند اداره امور مزبور را بر سبيل عاديه رجوع خواهد كرد
فصل يازدهم- همه امور و ادعا هاي تبعه طرفين كه به سبب جنگ به تأخير افتاده بعد از انعقاد مصالحه موافق عدالت به اتمام خواهد رسيد و مطالباتي كه رعاياي دولتين جانبين از يكديگر يا از خزانه داشته باشند به تعجيل و تكميل وصول پذير خواهد شد
فصل دوازدهم- دولتين عليتين معاهدتين بالاشتراك در منفعت تبعه جانبين قرارداد مي كنند كه براي آنهايي كه مابين خود به سياق واحد در دو جانب رود ارس املاك دارند موعدي سه ساله مقرر نمايند تا به آزادي در بيع يا معاوضه آنها قدرت داشته باشند، لكن اعليحضرت امپراطور كل روسيه از منفعت اين قرارداد در همه آن مقداري كه به او تعلق و واگذار مي شود، سردار سابق ايروان حسين خان و برادر او حسن خان و حاكم سابق نخجوان كريم خان را مستثني مي دارد
فصل سيزدهم- همه اسيرهاي جنگي دولتين خواه در مدت جنگ آخر باشد يا قبل از آن و همچنين تبعه طرفين كه به اسيري افتاده باشند از هر ملت كه باشد همگي بغايت چهار ماه به آزادي مسترد و بعد از آنكه جيره و ساير تداركات لازمه به آنها داده شد به عباس آباد فرستاده مي شوند تا اينكه به دست مباشرين جانبين كه در آن جا مأمور گرفتن و تداركات فرستادن ايشان به ولايت خواهد بود تسليم شوند
دولتين عليتين در باب همه اسيرهاي جنگ و تبعه روس و ايران كه به اسيري افتاده و به علت دوري مكان هايي كه در آن جا بوده اند يا به علت اوضاع و اسباب ديگر بعينه مسترد نشده باشند، همان قرارداد را مي كنند و هر دو دولت ايٌ وقت كان اختيار بي حد و نهايت خواهند داشت كه آنها را مطالبه كنند و تعهد مي كنند كه هر وقت اسير خود به دولت عرض نمايد يا ايشان را مطالبه كنند از جانبين مسترد سازند،
فصل چهاردهم- دولتين عليتين معاهدتين جلاي وطن كنندگان و فراريان را كه قبل از جنگ يا در مدت آن به تحت اختيار جانبين گذاشته باشند مطالبه نمي كنند وليكن براي منع نتايج مضره جانبين كه از مكاتبات و علاقه خفيه بعضي از اين فراريان با هم ولايتيان يا اتباع قديم ايشان حاصل مي تواند شد، دولت ايران تعهد مي كند كه حضور و توقف اشخاصي را كه الحال يا بعد از اين باسمه به او مشخص خواهد شد از متصرفات خود كه مابين ارس و خط رودخانه مرسوم به جهريق و دريا و حد ارومي و رودخانه مشهور به جيقتو و قزل اوزن تا التقاي آن به دريا واقع است رخصت مي دهد
اعليحضرت امپراطور كل ممالك روسيه از جانب خود همچنين وعده مي كند كه فراريان ايران را در ولايت قراباغ و نخجوان و كذالك در آن حصه ولايت ايروان كه در كنار راست رود ارس واقع است اذن توطن و سكني ندهد، ليكن معلوم است كه اين شرط مجري و معمول نبوده و نخواهد بود، مگر در باب اشخاصي كه صاحب مناصب ملكيه يا مرتبه و شأن ديگر باشد، مانند خوانين و بيك ها و ملا هاي بزرگ كه صورت رفتار ها و اغواها و مخابرات و مكاتبات خفيه ايشان درباره همولايتيان و اتباع و زير دستان قديم خود موجب يك نوع رسوخ و تأثير به افساد و اخلال تواند شد
در خصوص رعاياي عامه مملكتين مابين دولتين قرارداده شده كه رعاياي جانبين كه از مملكتي به مملكت ديگر گذشته باشند، يا بعد از اين بگذرند مأذون و مرخص خواهند بود كه در هر جايي كه آن دولت كه اين رعايا به تحت حكومت و اختيار او گذاشته باشند مناسب داند سكني و اقامت كنند
فصل پانزدهم- اعليحضرت پادشاه ممالك ايران به اين حسن اراده كه آرام و آسايش را به ممالك خود باز آورد و موجبات مكاره را كه اكنون به سبب اين جنگ و خصومت بر اهالي مملكت روي آورده و به جهت انعقاد اين عهدنامه كه به فيروزي تمام سمت انجام مي پذيرد از ايشان دور كرده، همه رعايا و ارباب مناصب آذربايجان عفو كامل و شامل مرحمت مي فرمايند و هيچ يك از ايشان بدون استثناي مراتب و طبقات به جرم عرضه ها و عملها و رفتارهاي ايشان كه در مدت جنگ يا در اوقات تصرف چند وقت قشون روسيه از ايشان ناشي شده نبايد معاقب شوند و آزار ببينند

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

موانع حمله آمریکا به ایران

چند روز پیش رییس جمهور محبوب کشورمان دریکی از اظهارات معتبرشان ( به نقل از یکی از جراید معتبر کشور ) فرموده بودند چه اشکالی داره مهندس هم راننده تاکسی بشه
این حقیر با تمام وجود و از ته دل عرض میکنم که هیچ اشکالی نداره ،
در جایی که راننده تاکسی بتونه وزیر و یا نماینده و یا با کمی تلاش و همت بتونه حتی رییس جمهور بشه ، اصولا مهندسش هم بایستی حتما راننده تاکسی باشه
سالهاست که این آمریکای جنایتکار کشور ما را هر روز سه بار تهدید به حمله نظامی میکنه ولی عرضه این کار را نداره و هیچ وقت هم همچین غلطی را نخواهد کرد ، چون این بدبخت ها هیچ وقت نمیتوانند نقاط استراتژیک ما را شناسایی کنند و تا آخر هم قادر به شناسایی نخواهند شد ،
اصولا در کشور ما نیروهای نظامی مشغول کارهای اقتصادی هستند
نیروهای اقتصادی ما مشغول عملیات سیاسی هستند!
نیروهای سیاسی ما کار نظامی می کنند!
دیپلماتهای ما کار هنری میکنند!
هنرمندان ما مبارزه سیاسی می کنند!
دانشگاهیان ما خبرنگاری می کنند!
ناشرین ما خرید و فروش کشتی می کنند!
نیروهای مطبوعاتی ما کارهای اطلاعاتی می کنند!
تاجرها مشغول امور خیریه هستند
... و همین طور بگیر برو تا پایین......
آمریکا به این امید به ایران حمله می کند که در صورت حمله به ایران کارها متوقف شود و مردم در فشار قرار گیرند در حالیکه در ایران سالهاست کارها متوقف است و هیچ کس احساس ناراحتی نمی کند!
در ایران برای اداره حکومت چهارگروه مطرح هستند :
یک گروه محافظه کاران هستند که با آمریکا دشمن هستند،
یک گروه اصلاح طلبان هستند که با آمریکا مخالفند،
یک گروه نیروهای برانداز هستند که به این دلیل با حکومت دشمن هستند که فکر می کنند حکومت ایران آمریکایی است
و یک گروه ایرانیان طرفدار آمریکا هستند که اکثرا در آمریکا زندگی می کنند و حتی برای حکومت کردن نیز حاضر نیستند به ایران بیایند
بنابراین حکومت ما جایگزین ندارد!
حمله آمریکا به سازمانهای اداری و وزارتخانه های ایران به ما زیان چندانی نمی زند چون در این سازمانهای اداری اتفاق خاصی نمی افتد
حمله آمریکا به تاسیسات صنعتی ایران در بسیاری از موارد به نفع ماست چون دولت مانده است چه جوری انها را تعطیل کند !
بنابرین باید بپذیریم که راننده تاکسی بودن مهندسامون هم از نظر استراتژیک به نفع ماست و هم اینکه همینجوری دیگه !....
.....

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

کلیسای تری جونز و ماجرای قران سوزی

آقای تری جونز کشیش یک کلیسای زپرتی درایالت فلوریدای امریکا که به اندازه پنجاه نفر عضو ندارد قرار بود بمناسبت سالگرد 11 سپتامبر به یک عده کیک و کلوچه بدهد جمع بشوند قرآن آتش بزنند بدینوسیله اینجانب از همینجا اعلام میدارم چنانچه این مرتیکه تری جونز که ظاهراً خودش هم از مادر باکره ولی از پدر دارای مسائل زیادی میباشد اقدام به آتش زدن قرآن نموده بود و اگر مقامات مذهبی و سیاسی مسیحی امریکا نمی توانستند جلوی او را بگیرند یا میتوانستند ولی نمی گرفتند بنده رأساً و رسماً در همین مکان اقدام به انتشار اسناد منتشر نشده‌ای در مورد پدر عیسی مسیح نموده ناگفته‌هائی را در این زمینه افشاء می کردم که پشم ملت بریزد ،
در همینجا و بعنوان پیش درآمد به آقای تری جونز اعلام می داشتم که اگر بنا به اعمال نظرات شخصی در مسائل دینی میبود از نظر من هم که همینجور سر جایم نشسته قطعاً از تو خیلی آدم مهمتری بودم
دینی که آدم یک هفته برود هر غلطی دلش خواست بکند بعد آخر هفته برود کلیسا نیم ساعت آواز بخواند بعد برود بچپد توی یک اتاقک برای آخوندشان اعتراف بکند که هفته‌ی پیش چه غلطهائی کرده یارو هم دوباره یک کمی برایش آواز بخواند تا طرف استریلیزه بشود بعد که رفت بیرون دوباره تا هفته بعدش هر غلطی دلش خواست بکند باید ......... توش !
حالا اگر کلیسای مسیحیت بخاطر این حرف من فردا میخواست کفن پوش راه بیندازد من در همین لحظه اعلام میکنم که زحمت نکش داداش ! بجای اینکارها برو جلوی تری جونز را بگیر چون من از همین الآن در حال طبقه بندی مستنداتم در مورد یوسف نجار هستم ، سند هم کم بیاورم خدا فتوشاپ را که از ما نگرفته ،
خره ما با فتوشاپ موشک هوا می‌کنیم شناسنامه و گواهینامه و گذرنامه و شجره مورچه ساختن برای ملت که کاری ندارد !
پس برو خدا را شکر کن که از این کارت منصرف شدی وگرنه کل چهار ستون دین مسیحیت را زیر سوال میبردی
علی رضا

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

اسکندر نامه



می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود، از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم ؟


یکی از مشاوران می گوید: «کتابهایشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».


اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ می دهد: «نیازی به چنین کاری نیست،



از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار، آنها که می فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...»




۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

روسپیان سرزمین من

روسپیان سرزمین من، شادمان و خنده به لب، در هر کجا به تن فروشی مشغولید و حال آن که خدا هیچ زنی را جز برای ابراز شرافت و پاکدامنی خلق نکرده است.
هم من، و هم همه‌ی شما نیک می‌دانیم که در پس خنده‌ها و قهقهه‌های روسپیان، گریستنی است به پهنه‌ی اقیانوسی که از غرقاب اشک آنان جاری است، چرا؟ چون خدا نه در مرد، که خود را در زن، به تجلی درآورده است. زن، گوهر یک دانه‌ی آفرینش است. همان گوهری که جمال خدا را در زیباییش، و مهر اورا در مادری‌اش، و جاذبه‌ی او را در معشوقگی‌اش جای داده است.
روسپیان سرزمین من، و همه‌ی روسپیان جهان، همان یک دانه‌های خدای خوبند که با پای نهادن برگوهر وجودی خویش، ناگزیر، به تن فروشی روی می‌برند، یک روسپی، پیش از هر مراوده‌ی جنسی، ابتدا خود را به دست خود می‌کشد تا بتواند بر شراره‌های سرزنش آن خویشتن خفته فائق آید،
از این پس، هرگاه به روسپیان سرزمین من نگریستید، تلاش کنید از شماتت، و از هرزگی نگاهتان بکاهید، چرا که آنان، بانوان، و دخترکان پاکدامن دیروز مایند. کسانی که افسوس هماره‌ی یک زندگی شرافتمندانه را با خود حمل می‌کنند. کور باشیم اگر که لخته‌های جگر خونین آنان را در پس خنده‌هایشان فهم نکنیم.
می‌خواهم فریاد بکشم: روسپیان سرزمین من، گرچه آبروباختگان وادی شرافتند، اینان اما، با همه‌ی جرم و خطایی که هر روزه مرتکب می‌شوند، بر روسپی پنهان‌کاری چون من شرافت دارند، چرا نفهمم که روسپیان سرزمینم، با هر بار تن‌فروشی، از من انتقام می‌گیرند. از منی که به آنان وعده‌های سرفرازی دادم، و سرانجام وعده‌های من، جز در شعار و فریب رخ ننمود.
ای همه‌ی روسپیان سرزمین من، از همه جا، یک به یک، پیش آیید و به صورت من تف کنید، به صورت من سیلی بزنید. مرا در زیر پای خود لگد مال کنید. از من هیچ مگذارید. تفاله‌ی مرا در چاله‌ای اندازید و همه‌ی آیه‌ها و حدیث‌های غیرتمندی را با من دفن کنید. مرگ یکباره برای من، شیرین‌تر از تماشای مرگ هماره و مکرر شمایان است.
نفرین به من که از نردبان فریب شما بالا رفتم، خود را به بام بهره مندی رساندم و شما را در وادی درماندگی و سرگردانی وانهادم.
ای روسپیان سرزمین من، جرم شما اگر تن فروشی است، مرا جرم، افزون تر از شماست، من، قرار بود با شما از جاذبه‌ها و زیبایی‌های انسانی بگویم، و این جذبه‌ها و زیبایی‌ها را به جان جامعه در اندازم. من قرار بود لبخند خدا را در انصاف و عدل، در فرهنگ، در اجتماع، نشان شما بدهم. قرار بود دست شما را بگیرم و باهم به سراغ درستی‌ها برویم. قرار بود میان من و شما جز صداقت و فهم و رشد چیزی نباشد. قرار بود من برای شما بمیرم. غم شما را بخورم. قرار بود من شما را پیش از خود در کنار سفره‌ی برخورداری بنشانم.
ای روسپیان شهر من، من اما با شما دغل کردم، به شما دروغ گفتم. و خیلی زود، چهره‌ی مخوفی از خدا و دین خدا پرداختم. عدل و انصاف را به پستوهای رفاقت راندم. با شما بداخلاقی کردم. کام شما را برآشفتم. پیش از شما، بساط کسب و کار خود آراستم و به منافع شخصی خویش بها دادم. هرچه شما فریاد برآوردید که در تنگنای فقر، و درتنگنای داد و دانش و مهرید، من، بی‌نگاه به شما، سربه اندرون مناسبات کاسبی خویش فرو بردم.
نفرین به من که رواج یک زندگی ساده را نیز از شما دریغ داشتم، و شما را چاره‌ای جز تن فروشی نگذاردم، بی آنکه خود بدان مایل باشید. که خدا این تمایل را از ابتدا در شما فرو کشته بود. شما در هربار تن فروشی، مرا، آه چه می‌گویم، حتی خدا را زیر پا می‌نهید. که زبانم لال، اگر پاکدامنی نیز جای شما بود، و در چنبره‌ی گرفتاری‌های شما دست و پا می‌زد، تن به تن فروشی می‌سپرد. پس یک به یک پیش آیید و به صورت من تف کنید. این من بودم که شما را به وادی نفرت درانداختم. این من بودم که روشنایی روز را، طلوع را، رویش را، و زندگی را برشما تباه ساختم.
شما برتن من، لباسی از لباس پیامبر دیدید و به من اعتماد کردید، اما شما کجا از زبان من، عطوفت و مهر و گذشت و صبوری و غمخواری رسول خدا را چشیدید؟ من برای شما، شب و روز، سخن از علی و فاطمه و خوبان خدا گفتم، اما خود، برخلاف سیره‌ی خوبان خدا راه گزیدم و برخلاف سیره‌ی آنان نیز با شما رفتار کردم،
مگر علی اجازه می‌داد گرسنگی، تن فروشی یک دختر را، و تن فروشی یک زن را تجویز کند؟ مگر علی اجازه می‌داد دختران و زنان سرزمینش را برای تن فروشی به دوردست‌های کامجویی ببرند؟ علی اگر امروز بود، از اندوه تن‌فروشان سرزمین خویش جان می‌باخت، پس چگونه است که علی گویان و علی دوستان سرزمین من، از این ننگ بزرگ، جامه برتن نمی‌درند؟
راستی سهم یک روسپی از نفت، از جنگل، از دریا، از زمین، و از آسمان سرزمین خویش کجاست که او را چاره‌ای جز از تن فروشی نیست؟
ای همه‌ی روسپیان سرزمین من، من از شما تقاضای بخشایش ندارم، که از گناه من درگذرید، برعکس، بیایید و مرا در زیر آوار سرزنش‌های خویش دفن کنید، چاره‌ی من مرگ است. همان عقوبتی که شما با هر بار تن فروشی، بدان دست می‌برید. چرا باران مرگ برمن نبارد؟ که ریسمان تن فروشی شما، در دستان من تاب می‌خورد.
روسپی شما نیستید، روسپی منم، منی که کشورم را، و آوازه‌های نیکبختی سرزمینم را، با هرزه گویی‌های پخمه گون، به چالشی جهانی در انداخته‌ام و همگان سرزمینم را به تحقیر و هول و هراسی عنقریب فرو رانده‌ام. روسپی شما نیستید. روسپی منم که اگر جوان و خام و هیچ نفهمم، از قله‌ی غرور حامیان خویش پایین نمی‌آیم، و اگر پیر و فرتوت و از نفس افتاده و پوک مغزم، دست و دل از منصب‌های کلیدی کشورم برنمی دارم.
روسپی منم که بی‌سوادم، و نسبت به مسئولیتی که پذیرفته‌ام خالی‌الذهنم، اما با شهامتی به بزرگی جهل، برصندلی همان مسئولیت می‌نشینم و سخن از عدالت و انصاف و قانون و قضا می‌رانم،
دخترکان سرزمین من، ‌ای که شما را برای کامجویی به دوردست‌ها می‌برند و به زیر دست و پای عرب‌ها و سایرین می‌اندازند تا آنان، به اسم تحقیر ایرانیان و اسلام و انقلاب ایرانیان، وحشیانه با شما در آمیزند، شما روسپی نیستید، روسپی منم که نماینده‌ی مجلسم اما هر روزه، در راس امور بودن مجلس را، استقلال مجلس را، قوانین مجلس را، و سوگند نمایندگی‌ام را زیر پا می‌نهم تا از لاشه‌ی چیزی به اسم "نمایندگی مردم" ارتزاق کنم.
ای زنان خیابانی سرزمین من که گوهر شرافت خود را در ناگزیر این روزهای قهقرا، به تاراج این و آن می‌دهید، شما روسپی نیستید، روسپی منم که شعور بسیجی و پاسدار بودن را به دریوزگی قمه و غارت در انداخته‌ام، یک روز قرار بود منی که بسیجی‌ام، از غصه‌ی شما دق کنم. منی که پاسدارم، از حریم پاکدامنی شما پاسداری کنم. چگونه است که من به آن کودنی متعمدانه‌ای روی برده‌ام که فساد را، تنها و تنها در حضور خیابانی شما می‌بینم، اما همین فساد را در روسپی‌گری فلان وزیر و فلان معاون دزد و حامیان دریده‌ی آنان نمی‌بینم. همان وزیر و معاونی که آوازه‌ی پلیدی‌ها و رانت خواری‌ها و روسپی‌گری‌هایشان کمترین لرزه بر چارستون دستگاه قضایی ما نمی‌اندازد.
ای دخترکان و زنان روسپی سرزمین من، یک به یک پیش آیید و به صورت من تف کنید و مرا از هیمنه‌ای که برای خویش افراخته‌ام به زیر بکشید، تا زمانی که شما هر روزه از سر ناچاری تن به تن فروشی می‌سپرید، سخن از استقلال گفتن و سخن از انرژی هسته‌ای و مبارزه با آمریکا راندن، یک شلتاق وارونه است. یک حماقت جاری است. و یا بهتر بگویم: آذین بستین استفراغ ناشی از خورش فریب مردمان است.
آهای، این من، روسپی‌ام، که با نگاه به هرزگی هر روزه‌ی شما، و در تحلیل عقاب و ثواب، کوه گناه را بر شانه‌های شما بار می‌کنم. این من، روسپی‌ام. که رنج هر روزه‌ی شما را می‌بینم اما از پله‌های منبر مساجد بالا نمی‌روم تا در لباس پیامبر، عمامه از سر بگیرم و برزمین بکوبم و حنجره‌ام را وعده گاه تقاص و حق شمایان کنم و فریاد برآورم: آهای ‌ای همه‌ی مسئولان، این روسپیان، ناموس و آبروی مایند. این روسپیان، بانوان سرزمین مایند. اینان را کفتار ناگزیری، به تن فروشی هر روزه می‌برد. ننگ و نفرین برمن که به جای ترس از خدا، همه‌ی آموزه‌های سرفرازی خود را از ترس حاکمان به خاک انداخته‌ام و از تماشای این همه ظلم آشکار، جامه برتن نمی‌درم و هیچ برنمی شورم.
دخترکان روسپی سرزمین من، می‌دانم که شما را جز از آوارگی هر روزه چاره‌ای نیست، اما من که روسپی زیرکم، با ظاهری پر از فریب، و دکمه‌های بسته از بیخ، حکایت روسپی‌گری خویش را به اختفا می‌برم. هر دوی ما روسپی‌ایم. هم شما، هم من. شما سرمایه‌های شرافت خویش به حراج می‌نهید، و من، به اسم خدا، سرمایه‌های شرافت تاریخ سرزمین خویش به تاراج می‌برم.
پس روسپی حرفه‌ای منم، نه شما، شما گوهر یک دانه‌ی آفرینش اید. همان گوهری که جمال خدا را در زیباییش، و مهر او را در مادری‌اش، و جاذبه‌ی او را در معشوقگی‌اش جای داده است.
تفاوت من با شما در این است که شما، هر روزه، از سر ناگزیری پای بر این گوهر یکدانه‌ی خویش می‌نهید، و من، که روسپی قهار این روزهای سرزمین خویشم، پای برخود خدا می‌نهم و به اسم خدا، حاجت‌های روسپی‌گری خویش مطالبه می‌کنم،
اگر من روسپی نبودم، از رواج این همه اعتیاد و ورشکستگی گسترده در سرزمینم، سربه اندرون خاک فرو می‌بردم و هرگز سخن ازمبارزه و خدا و پیغمبر نمی‌گفتم، من روسپی‌ام. که اگر نبودم، تاریخ را، به تماشای مضحکه‌ی اطوار کودنی خویش فرا نمی‌خواندم.
ای همه‌ی روسپیان سرزمین من،‌ ای دخترکان، و ‌ای زنان ناگزیر، بگذارید در پیشگاه شما به زانو درافتم و صورت به خاک نهم تا شما پای بر صورت من گذارید و روبه خدا ضجه برآورید که‌ای خدا : اگر هستی، که هستی، بدان و آگاه باش که این دریوزه‌ی صورت به خاک نهاده، لباسی از قرآن به تن کرد و مارا فریفت، خود به نوا رسید و ما را به قهقرای تحقیر و بی‌نوایی درانداخت،
ای خدا، اگر هستی، که هستی، بیا و تقاص ما را از این فریبکار هزار چهره بستان، با دستان پروردگاری‌ات، چنگ به ریش تزویر او بزن و به صورتش تف کن و به او بگو: چرا بندگان مرا از روال بدیهی رشدشان باز داشتی و از من خدا در انتشار دین خدا جلو زدی و به اسم من، بندگان مرا از من گریزان ساختی و آغوش خداوندگاری مرا معطل گذاردی؟
دل نوشته ای از محمد نوری زاد

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

سرنوشت ماهی های کوچولو

دختر کوچولو از پدرش پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
پدرش گفت : اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند،
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند،
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد،
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند،
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولوها ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده ای كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد
اگر كوسه ها ادم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند،
همراه نمايش، آهنگهاي مسحور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند،
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت كه به ماهيها می آموخت
"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"

۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

دوستان خوش حافظه


دربین دوستان خوب من دو نفر هستند که حافظه عجیبی دارند، یکی از آنها آقای جهانگیری است که اسم و مشخصات تمام همکلاسی‌های دبستانی‌اش را یادش هست و حتی قادر است شماره شناسنامه معلم کلاس دوم خود را نیز برای شما بگوید.

نفر دوم همین آقای خاکپورخودمان است، ماشالله بزنم به تخته حافظه‌اش بینظیر است. او خاطرات یک سالگی و شش ماهگی‌اش را هم به یاد دارد. تازه این که چیزی نیست اوحتی لحظه متولد شدنش هم یادش هست اول قرار بوده ساعت مثلا ۵ بدنیا بیاید ولی با چند ساعت تاخیر ساعت ۷ و بیست و سه دقیقه بدنیا آمده و قیافه ماما و پرستارش را هم به یاد دارد.

برعکس این دوستان خوش حافظه٬ من حافظه خوبی ندارم ، اصلا یادم نیست دیشب شام چی خوردم چه برسد به یادآوری اعماق تاریخ.

من هرچه بخودم فشار آوردم تنها دو سه خاطره از دوران کودکی به یاد دارم که با کمال تعجب موضوعات همه‌شان مستهجن است

یکی از خاطرات دوران کودکی‌ام حمام عمومی رفتن همراه مامانم بود، البته من فقط یک بارش را یادم می‌آید و آن هم یک سکانس از آن فیلم پورنو را ، ظاهرا بقیه صحنه‌های مهیج‌اش توی حافظه‌ام سانسور شده یا از بین رفته. تازه آن یک صحنه هم خوب و واضح نیست. یعنی تصویرش خیلی خش دارد و بقول امروزی‌ها رزولوشن تصویر بالا نیست. مثلا اون پیرزنی که کنار حوض حمام نشسته بود و داشت ممه‌های آویزانش را با لیف و کف صابون می‌شست به وضوح در خاطرم نیست. یک فضایی پر از بخار٬ پر از سر و صدا و شلوغ پلوغ بود. همچنین احساس ترس و دلهره از شستن کله‌ام توسط مادرم مهمترین دغدغه آن لحظه هایم بود و دیگر بفکر استفاده از منابع طبیعی محیط اطراف آخه مادرم هروقت میخواست کله مرا با لیف و صابون بشورد چنان محکم می‌شست که جیغ آدم بهوا بلند میشد. درست عین رخت شستن توی تشت!

چنان کله ما را توی دستانش فشار میداد و می‌چلوند که تمام آرشیو خاطرات و صحنه‌های سکسی توی حمام در ذهنمان آسیب میدید و بهمین دلیل من امروز چیز زیادی از آن موقعیت‌های تکرار نشدنی به یاد ندارم متاسفانه،

یکبار هم نمیدانم چند ساله بودم ، شاید دو ساله. شاید سه ساله. شاید چهارساله ولی مطمئن هستم که سی چهل ساله نبودم. هنوز مدرسه نمیرفتم. بهرحال داشتیم با دختر همسایه‌مان که اسمش طاهره بود مامان بازی میکردیم. طاهره چشم و گوشش باز بود و من هنوز خنگ بودم و خیلی چیزها را نمیدانستم.خلاصه در خلال همین مامان بازی٬ مثلا موقع خوابیدن شد. طاهره عروسکها را که مثلا بچه‌های ما بود خواباند و بعد آمد سراغ من. یک پتو یا لحافی را روی خودمان کشیدیم و ادای خوابیدن را درآوردیم. ناگهان دیدم طاهره ادای زنهای شوهردار را در میاره

ما که انتظار چنین کاری را نداشتیم و تابحال توی مخیله‌مان هم چنین چیزی نمی‌گنجید فورا بلند شدیم و بغض کنان از اتاق زدیم بیرون ، حالا گریه نکن کی گریه کن! چنان گریه‌ای براه انداختم که همه در و همسایه ها از موضوع مطلع شدند


هی روزگار!... کجایی طاهره خانم که الان بهت نشان بدم مامان بازی یعنی چه!



۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

دعایم کن فاحشه


تعجب کردی!؟… می دانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! ا اما می خواهم برایت بنویسم شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…!

 
می دانم که می دانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ، راستی روسپی

 
از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند!! اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این "ایثار" است"! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است

 
بفروش! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب می زنند به قیمت دنیایشان،

 
شرفت را شکر که اگر می فروشی از تن می فروشی نه از دین، شنیده ام روزه می گیری،غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده داری ، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی ، من از آن می ترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم

 
دعایم کن فاحشه ، دعایم کن

 
ارسال شده توسط یک دوست

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

آدم و حوا

اول خلقت بود، حوا توی بهشت یه گوشه تنها نشسته بود. آدم رفته بود خرما بچینه. حوا داشت با خودش فکر می کرد که چقدر مزه خرما دلشو زده. دیگه میلی به خوردن انار و امبه و موز و .... نداشت. چون همه براش تکراری شده بود.راستش رو بخوای حوصله آدم رو هم دیگه نداشت. چون حرفاشون برای هم تکراری شده بود.آخه میدونید اون بهشتی که آدم و حوا توش زندگی می کردند. از بهشتی که محمد به مسلمونا قول داده خسته کننده تر بود. چون توی بهشت محمد کلی مسلمون زن و مرد هست با کلی حوری و غلمان. اما بهشتی که اول خلقت آدم و حوا توش بودند. فقط خودشون دوتا اونجا بودند. حوا از این بهشته کلافه شده بود

چون نه بچه ای داشت که نصف روز سرشو با اون گرم کنه و گاهی کهنه های اونو بشوره ، نه همسایه ای که بره پیشش بشینه غیبت مادرشوهرشو بکنه. نه اختراعی شده بود که خبرشو توی روزنامه بخونه. نه یک هم بهشتی دیگه داشت که از سرگذشتش بپرسه. نه رادیو بود.

خلاصه حوا کلافه شده بود ، صبح تا شب باید توی این بهشت اینور و اونور سرک می کشید ، غذا هم آماده بود لازم نبود نصف روزاز وقتشو توی آشپزخونه بگذرونه ، باید یه جوری به این زندگی یکنواخت خاتمه میداد. آدم عین خیالش نبود. یک لحظه با خودش گفت حاصل این همه تلف کردن وقت چیه. تازه قرار نبود توی بهشت مرگی وجود داشته باشه که بالاخره یک روز از این زندگی خسته کننده راحت بشه. حداقل اگه با آدم هم دعواش میشد روز بعد از دعوا احساس میکرد یه تنوعی توی زندگیش پیش اومده. بدبختی اینجا بود که موضوعی هم نداشتند که با هم دعواشون بشه. چون توی بهشت به جز خودشون کسی نبود که بخوان با اون چشم هم چشمی کنند. یا مثلا آدم نمی تونست به حوا بگه چرا موقعیکه داشتی خرید میکردی روسریت کنار رفته بود و موهاتو مرد سبزی فروشه دید.

حوا داشت با خودش فکر می کرد همینکه آدم اومد بهش میگم بریم پیش خدا بگیم یه تجدید نظر بکنه ، آخه خدا وقتی حوصله اش از تنهایی به سر اومده بود نشست و گل بازی کرد و ما رو ساخت. ما باید چکار کنیم. تازه اون از خودش اختیار داشت. ما که نداریم هر کاری خدا گفت بکن باید بکنبم . و هر کاری گفت نکن نباید بکنیم. اون گفته از این درخت سیب نخور اما من نمی دونم چرا نباید بخورم. اگه سیب بده چرا اینجاست. اگه خوبه چرا نباید استفاده بشه. اگه برای آزمایش منه مگه خودش از نتیجه آزمایش خودش خبر نداره. ناسلامتی اون خداست و از همه چیز خبر داره. در ثانی این تنها چیزی هست که مزشو نچشیدم حد اقل خوردن این میوه که تا حالا نخوردم یه کمی به زندگیم تنوع میده.توی همین فکرها بود که شیطون از راه رسید.تا شیطون دهنشو باز کرد که بگه با زندگی توی بهشت چطوری.

حوا از خستگی ملال آور بهشت برای شیطون حرف زد ، شیطون هم که وقت رو مناسب دید گفت اگه از این میوه بخوری دانا میشی. خدا هم هیچ دلیلی نداشته که به تو گفته از این میوه نخوری . فقط حسودیش میشده تو هم مثل خودش بشی. حوا به شیطون گفت آره با تو موافقم. وگرنه چه دلیلی داره که درختی وجود داشته باشه اما خدا که میگن همه چیزش از روی حکمت هست بی دلیل اونو خلق کرده باشه. چرا من باید مثل یک بره معصوم فقط هر چی خدا گفت گوش کنم پس کی خودم باشم. کی از اراده ام استفاده کنم.

از اونجا که حوا یک پیش زمینه از یکنواختی بهشت داشت حرفای شیطون زود کار خودشو کرد. میدونی از اینجا معلوم شد که یکنواختی بهشت بیشتر روی حوا اثر گذاشته بود تا آدم.تازه شیطون از حوا خداحافظی کرده بود که آدم با یک مشت خرما از دور پیداش شد. همینکه آدم به نزدیکیهای حوا رسید حوا به استقبالش رفت و با یک عشوه گری گفت : عزیزم بهتر نیست خوردن خرما رو کنار بزاریم. بیا بریم از این درخت سیب بچشیم ببینیم چه مزه ای داره . من دیگه از خوردن این همه میوه تکراری خسته شدم.آدم گفت : چی داری میگی . وای تو میخوای خلاف دستور خدا عمل کنی. زود باش بگو استغفرالله. اما حوا گفت مگه من عروسک کوکی هستم که فقط هر چی خدا گفت انجام بدم. پس فایده این مغزی که توی سر من هست چیه. این مغز منه که به من میگه من هستم .اما اگه ازش استفاده نکنم یعنی همش خداست و من هیچی نیستم. اما آدم زیر بار برو نبود.

از حوا اصرار و از آدم انکار. چون غم توی بهشت معنی نداشت. تا حالا حوا گریه نکرده بود . اصلا بلد نبود گریه کنه تا اینجوری دل آدم رو نرم کنه. ناچار بهش گفت: اگه نیای از سیب بخوری امشب من میرم یه جایی می خوابم که دستت بهم نرسه. آدم تا حالا فکر اینجاشو نکرده بود. توی بهشت زن دیگه ای نبود که بهش بگه به جهنم. میرم با یکی دیگه. مجبور شد به خاطر این حرف هم که شده حرف خدا رو زمین بزاره و دو دستی بچسبه به حرف حوا خانم.

آدم رفت بالای درخت سیب و دو تا سیب کند یکیشو خودش خورد یکیشو هم داد به حوا ، همینکه سیب از گلوشون پایین رفت. دیدند که ای وای لخت هستند. اما من نفهمیدم چرا از لخت بودن ناراحت شدند و خودشون رو با برگ پوشوندند.آخه اونجا که به جز خودشون دو تا کس دیگه ای نبود. بگذریم از همین لحظه که بنای نافرمانی رو میزارن شعورشون بالا میره. همینکه داشتند دنبال یه برگ می گشتند که خودشون رو بپوشونن یه دفه صدای خدا بلند میشه. آخ آخ چقدر خدا حسودیش شده بود که آدم و حوا به راز دانایی دست پیدا کرده بودند .خدا با غضب از اونها خواست که از بهشت خارج بشن. خلاصه هر چی آدم به خدا التماس کرد که ببخشتش توی گوش خدا نرفت. اما حوا قند تو دلش آب شده بود. میگفت ای کاش خدا دلش به رحم نیاد تا ببینیم خارج از این جا چه شکلیه.

هنوز آدم در حال التماس بود که اصلا نفهمیدند رو بال کدوم فرشته به زمین رسیدند ،از اینجا بود که نق نق های آدم شروع شد. هی میگفت زن هر چی میکشم از دست تو می کشم. حوا بهش گفت حالا هر چقدر نق بزنی چیزی عوض نمیشه . پاشو برو یه چیزی پیدا کن بخوریم. دیگه اینجا مثل بهشت نبود که همه چیز دم دستشون باشه . باید تلاش می کردند. خلاصه روزای اول خیلی به سختی گذشت.

اما همینکه چند روز گذشت. آدم به حوا گفت. راستی چه کیفی داره که انسان از زحمت خودش استفاده کنه. واقعا توی بهشت خسته شده بودم . از بیکاری و پر خوری حوصلم سر رفته بود. چون اینجا خستگی تلاش روزانه را استراحت را برام دلچسب می کنه.اینجا میتونم مثل خدا آفرینش کنم . اما توی بهشت فقط باید می خوردم. روی زمین که هستم مثل خدا هستم توی بهشت هیچی نبودم. حوا به آدم گفت فکرش را بکن اگه توی بهشت مونده بودیم ، همیشه تو آدم بودی و من حوا. هیچ تغییری در انتظارمان نبود. هیچ حرکتی برای بهبودی نبود. مثل اینکه زمان ایستاده. آدم دیروز با آدم هزار سال بعد هیچ تفاوتی نداشت.اما در اینجا می توانیم رازهای هستی را بگشاییم.امروز ما می تواند با دیروز ما متفاوت باشد. در اینجا می توانیم بگوییم که هستیم. آدم پیشانی حوا را بوسید و از او سپاسگزاری کرد که او را از آن زندگی خسته کننده بهشتی نجات داده.

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

هتک حرمت به سید حسن خمینی در سالگرد امام خمینی


روایت مهدی خزعلی از آنهایی که از شب قبل به حرم امام برده شده بودند

همرزمان! این قرآن های سر نیزه دروغ است فریب نخورید

 
مهدی خزعلی: بیست و یک سال از رحلت امام (ره) می گذرد، در مراسم سوگ او در کنار مرقدش نواده او را منافق می خوانند و اجازه نمی دهند سخن بگوید! سوت و کف برای این است که صدای فرزند یادگار امام را نشنوند و نگذارند تا صدایی از بیت امام به مردم برسد! تاریخ تکرار می شود، سی سال از رحلت پیامبر نگذشته بود که حسن علیه السلام را خانه نشین می کنند و در برابرش به منبر رفته و به وصی پیامبر اسائه ادب می کنند، فرزندان بوسفیان پیامبر را مصادره کرده و اولاد او را خارجی می خوانند! ده سال بعد جنازه سبط اکبر را تیرباران کرده و اجازه نمی دهند در خانه جدش یا پدرش دفن شود! بیست سال بعد در کربلا، آب را بر حسین علیه السلام می بندند و چون می خواهد کوفیان را هشدار دهد، با سوت و کف و هلهله مانع رسیدن سخن نواده رسول خدا(ص) به مردم می شوند
ما را چه شده است؟ دختران امام و همسر یادگار امام در اعتراض به حرمت شکنان، مجلس عزای پدر را ترک می کنند و به زنان مسئولین رده بالای حاضر در مجلس عتاب می کنند که شما هر چه دارید از پدر ما دارید و با ما چنین می کنید! این عتاب مرا به یاد عتاب زینب کبری و امام سجاد( علیهما السلام) در مجلس ابن زیاد و مسجد شام می اندازد، زینب آنها را یابن الطلقاء خطاب می کند
آری تاریخ تکرار می شود، تنها یادگار پیامبر پس از او، اندکی در میان امت درنگ کرده و به دیدار پدر می شتابد، قاتلین اصرار دارند تا شهادت زهرای مرضیه( سلام الله علیها ) را مرگ طبیعی بنامند!می گویند او نه به واسطه میخ در و سیلی و پهلوی شکسته و جنین افکنده به شهادت رسید، بلکه در جوانی در بستر اجلش رسید!، یادگار امام راحل نیز اندکی درنگ کرد و به پدر پیوست او نیز به مرگ طبیعی ، درجوانی و در بستراجلش رسید، نمی دانم شاید دیر یا زود اجل فرزند یادگار امام هم برسد، البته به مرگ طبیعی و در بستر
عجیب است که فرزند بوسفیان تا سال ۶۰ هجری می ماند و حکومت می کند! و عجیب تر این که آنگونه در بوقهای تبلیغاتی خود می دمد که علی(علیه السلام) آن اسوه عدالت و تقوا را بی نماز می خوانند و سب علی را مستحب می دانند و چله سب علی می گیرند! تا حاجت روا شوند! پس از او حسین ابن علی علیه السلام را خارجی و منافق می خوانند و به عنوان محارب با خدا و رسول او را سر می برند
اتفاقی که امروز رخ داد بی شباهت به صدر اسلام نیست، در جوار مرقد امام، یاران امام را منافق می خوانندو تهدید می کنند، آن روز علی و فاطمه، حسن و حسین ( علیهم السلام) ، سلمان و مقداد، ابوذر و عمارهمه خانه نشین شدند و امروز فرزندان امام راحل، شهید مظلوم بهشتی، استاد شهید مطهری، شهید عدالت قدوسی، شهید حوزه و دانشگاه مفتح،مبارز شهید منتظری،شهید غفاری، شهدای محراب( صدوقی ، اشرفی اصفهانی ، دستغیب و مدنی)، رئیس جمهور شهید رجایی، سرداران شهید همت و باکری و هزاران هزار شهید دیگر را منافق می خوانند!، کسانی که عزیزانشان را در راه انقلاب داده اند و به پاسداری خون عزیزانشان برخاسته اند
امت حزب الله؛ بسیجیان روح الله؛ خیبریون؛ بدریون؛ قدری درنگ کنید، نمی توان این خیل عظیم یادگاران شهدا را منافق خواند! نمی توان باور کرد این همه بیراهه روند و عده ای تازه به دوران رسیده و جبهه ندیده در صراط حق باشند،نه، هرگز!همرزمان؛ فریب معاویه و عمرعاص را نخورید، قرآن های بر نیزه دروغ است، کسانی که به قرآن اعتقاد دارند آن را بر نیزه نمی کنند، اگر هتک حرمتی هم در گوشه ای بشود آن را در بوق و کرنا نمی کنند، اصحاب معاویه قرآن بر نیزه می کنند و پیراهن عثمان را بهانه جنگ و قتال قرار می دهند و اصحاب علی چون شهدای ما جان می بازند ، بیایید راه شهدای انقلاب را پی گیریم، باور کنید کسی در عاشورا قران نسوزاند ، کسی عکس امام راحل را پاره نکرد و کسی به امام حسین علیه السلام اسائه ادب نکرد، جز اصحاب معاویه که برای فریب افکار عمومی قران و امام حسین و عکس امام را مستمسک قرار دادند و با این حربه لشگر کشی کردند
اما شما دیدید کسانی را که از شب قبل با لباس شخصی در حرم امام جا گرفتند تا حرمت امام و بیت امام را در سالگرد امام بشکنند، این بازی بچه گانه کی تمام می شود؟
حرم امام پر از نیروهای لباس شخصی است که از اقصی نقاط کشورآورده شده اند تا شعار دهند، شعارها نیزازقبل طراحی شده است ( نواده روح الله سید حسن نصرالله ) که در دل آن نفی سید حسن خمینی مستتر است، سخنرانی احمدی نژاد را هم به برنامه اضافه می کنند تا همه را تحریک کند، زمان تنظیمی برای سخنان احمدی نژاد تا ساعت ۱۲می باشد، رهبری می گوید : من باید خطبه ها را ساعت ۱۲٫۳۰ شروع کنم، و آقای برای احمدی نژاد می نویسد که صحبت را تا ۱۲٫۳۰ ادامه دهید! تذکرات کتبی و شفاهی آقای انصاری ( مسئول ستاد مراسم ) در مورد اتمام وقت احمدی نژاد نادیده گرفته می شود، تا جایی که احمدی نژاد درمقابل دوربین همه خبرنگاران و پشت تریبون بد اخلاقی کرده و آقای انصاری را با پرخاش از جایگاه بیرون می کند ، 14 خرداد که می توانست مظهر وحدت یاران امام باشد با سوء تدبیر بچه گانه ای موجب تفرقه و اختلاف شد، این بار بیت امام را آزردیم، اگر این مسیر ادامه یابد، دیری نمی پاید که علی می ماند و حوضش

مهدی خزعلی

 

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

تحریم ایران

بلاخره شورای امنیت سازمان ملل چهارمین قطعنامه تحریم بر علیه ایران را با اکثریت آرا به تصویب رساند
هزار بارک الله به کشور چین که هم جنسهای بنجولش را به ما می اندازد ، هم صنعت و تولید کشورمان را ورشکست کرده و هم اینکه علیه کشور ما رای میدهد
آفرین به روسیه این دوست دیرینه و تاریخی ما که تا حالا اندازه هفتاد تا نیروگاه هسته ای ملت ما را تیغ زده و بعد از یازده سال تاخیر در قرارداد خود هنوز اندازه روشنایی یک چراغ قوه انرژی صلح آمیز به ما تحویل نداده ، موشک های اس سیصد ما را هم بالا کشیده ، مردک خجالت نمیکشه علیه کشور ما رای میده
مرحبا به لبنان که همه خیابان هایش با پول نفت ما آسفالت شده و پول شورت و کرست خواهران و شلوار جین و تی شرت های چند صد هزارتومانی برادران از پول کمکهای مردمی ایران خریداری میشه به ما رای ممتنع میدهند ، واقعا " اندوه لبنان کشت ما را "
ایول به گابن
گابن هم علیه ما رای داد
زیاد تعجب نکنید گابن یک کشور آفریقایی ست که وقتی ریس جمهورش دو سال پیش به کشور ما سفر کرد هیچ یک از خبرنگاران گشورمان حتی اسمش را هم نشنیده بودند و با مراجعه به اطلس جغرافیا متوجه شدند که گابن گشوری با جمعیت سیصدو هفتادهزار نفریست که دویست و نود هزار نفرشان مبتلا به بیماری ایدز هستند
حالا فردا پس فردا مقامات متبوع خارجه ما اعلام خواهند کرد که دیپلماسی کشورمان چون دیپلم خودش را از مدارس غیر انتفاعی با پرداخت شهریه دریافت نموده است در دنیا حرف اول را میزنه و نسبت به دولت های قبلی پیشرفت چشمگیری داشته است ، البته بر منکرش لعنت
واقعا ما ایرانی ها خیلی بد شانس هستیم ، روشنفکرهای ما غرب زده هستند و سردمداران ما شرق زده ، یعنی چپ و راست این شرق و غرب دارن ما را آب بندی میکنند و این وسط مردم ما نفله میشوند

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

گفتار حکیمانه

سخنی حکيمانه از خواجه نصيرالدين

'خواجه نصیر الدین ' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود ، روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم
خواجه نصیر الدین فرمود : ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا شبانگاه راه بر او شناسانده شده است
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام
از 'غوتمه ( بودا ) 'در خاورزمین تا 'مانی ایرانی' در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود را بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ' اما ' و ' اگر ' دارد
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو .... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن .... اما قتل نامسلمان را باکی نیست
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست
و این ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمان به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان مي شمرد
نا گفته نماند که شیخ ما نمیدانسته روزی خواهد آمد که نه تنها به دشمنان اسلام بلکه به خود مسلمانها هم توسط خود مسلمانان دروغ و تهمت و قتل و تجاوز خواهد شد

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

یادداشت های روزانه خدا

شنبه : امروز در بارگاه مشغول محاسبات فیزیکی برای نصب و راه اندازی سیاره های جدید بودیم …دستور داده ایم آتش زیر گالیله را زیاد کنند تا مردک اینگونه برای ما زحمت درست نکند! مردم سرشان به کار خودشان گرم بود و یک خورشید بود و یک ماه و مقداری ستاره که چسبانده بودیم طاق آسمان ! حالا همه فضول شده اند و هر روز به یک جای کار ما سرک می کشند! چشم درست کرده اند پدرسوخته ها که ته و توی عالم را وارسی کنند! هر سوراخی می بینند این چشمشان را فرو می کنند تویش ببینند چه خبر است!دستور داده ایم در آزمایشگاه بارگاه در مورد تغییرات نسل های اخیر بندگان تحقیق کنند! چند قرنی است خیلی فضول شده اند!
یکشنبه:از صندوق قرض الحسنه بهشت تماس گرفته اند و لیست مفسدان اقتصادی را که وام گرفته و پس نداده اند اعلام کرده اند! یکی نوح است که وام برای کشتی سازی گرفته بوده و ورشکست شده ، دیگران هم ابراهیم و اسماعیل و نوادگان و نتیجه گانشان هستند که همگی سند خانه خودمان کعبه را گرویی گذاشته اند و نمی شود اقدامی کرد ، امروز قدری کسالت داشتیم …عزرائیل را فرستاده ایم زمین مقداری شیطنت کند تا بلکه حالمان معقول شود ، تعداد متنابهی از بندگان را آورده است که فرستاده ایم قسمت محاسبات …کارهای این عزرائیل هم دارد تکراری می شود! خسته شدیم از سیل و زلزله و اینها! هنوز کسالتمان برطرف نشده است!
دوشنبه: از جهنم خبر رسیده است که سوخت تمام شده است و آتشی در کار نیست ! مغضوبین به جای عذاب و آتش از شدت سرما روی ویبره هستند! وزیر سوخت را احضار کردیم نوسان قیمت جهانی نفت و تصمیمات اوپک را بهانه کرده است ! دستور فرمودیم از ذخیره سوخت بارگاه علی الحساب یک حواله صادر کنند تا اهالی جهنم دچار ذات الریه نشوند و خرج اضافی پشت دستمان بگذارند!
سه شنبه : به میکاییل چی دستور دادیم در مورد این احمدی نژاد و دار و دسته اش گزارش مبسوطی تهیه کند ، مثل اینکه اطلاعات خوبی در مورد بندگان ما دارد ، خبر رسیده بود که به علم شعبده وارد شده و اصول غیب شدن از انظار را آموخته اما در اصول ظهور به مشکل برخورد کرده است!
چهارشنبه:از اداره بازرگانی بهشت تماس گرفته اند در مناطق بالانشین بهشت مومنین بر روی رودخانه شیر و عسل سدسازی کرده اند و در املاک خود دریاچه مصنوعی ساخته اند! و شیر و عسل را در مناطق پایینی سهمیه بندی کرده و به صورت یارانه ای به فروش می رسانند! و سود قابل توجهی به جیب می زنند! محتمل است ریش نداشته سرپرست سازمان شیر و عسل را چرب کرده باشند! امان از دست مومنین!
پنجشنبه : وضعیت اقتصادی دربار کمی آشفته شده ، وزیر اقتصاد را احضار کرده ایم ، بحران اقتصادی آمریکا را بهانه کرده است! دستور داده ایم یک فروند کارت سوخت نامحدود از سهمیه الهی خودمان برای آتش کریستف کلمب صادر کنند! هر چه آتش است از گور همین پدرسوخته در می آید!
جمعه: چند روزی است فکر می کنم نانت نبود ، آبت نبود؟! ملک و حوری ات دم دست نبود؟! خلقت این آدمیزادت چه بود دیگر؟! از روز خلقت این موجود دوپا و فضول آسایش نداشته ایم ، هر کاری برایشان می کنیم یک چیزی هم طلبکار می شوند! همیشه دنبال واسطه و پارتی هستند! جالب اینجاست که واسطه ها اعتبارشان از ما بالاتر رفته است
نیارق نیوز niyaraghnews. با پشتیبانی Blogger.