۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

اسلام نبوت و اسلام سلطنت ( بخش اول )



چند روزی است که دوستان در نظرات خود انتقاد میکنند که در ماه محرم هیچ مطلبی راجع به محرم و عاشورا و حسین در وب منتشر نکرده ام . البته که اینجانب دلایل زیادی برای خودم به این امر را دارم ولی فعلا مجال گفتن و نوشتن آن نیست . با این حال یک مقاله تاریخی از اسلام به زبان استاد ارجمند محمد تقی فاضل میبدی را در دو بخش برای شما منشر میکنم . امید که با خواندن آن به کوشه ای از هزاران نکته پیدا و نا پیدای آن پی برده باشیم .....

حكومت و يا دولت اسلامي، نخست، در مدينه توسط پيامبر اسلام(ص) بر مبناي قرآن و مشورت بااصحاب پي نهاده شد؛ودرمسیرخلافت تداوم یافت. و بعد از نيم قرن معاویه بن ابي سفيان آن را از نبوت، امامت و خلافت به سلطنت موروثي تبديل كرد. معاويه در سال ۴۱ هـ حكومت پادشاهي خود را، بطورآشکارا، در برابر اسلام نبوت وخلافت قرار داد، و فاصله حكومت او با خلفاي پيشين، بويژه دولت شهر مدينه، همان فاصله جاهليت مدرن با اسلام پيامبر بود. خطوطي كه در شام ترسيم شد، در تبار امويان و عباسيان وحاکمان پس ازآن تداوم يافت.ا زآن پس خلفا، ملوك و اميرالمومنين هايي در پوشش اسلام و دين،بامنش وروش پادشاهی بر مسلمين حكم راني كردند و هر نوع جفا و جنايتي را، تحت پوشش حفظ بیضه اسلام، بر مسلمين روا مي داشتند. اوج اين تراژدي جور و جنايت با گذشت حدود نيم قرن پس از مرگ پيامبر،‌در كربلا نمايان گشت كه جوهره سلطنت موروثي وحکومت مطلقه را نشان مي داد.



براي اين كه عمق فجايع شاميان وامویان ،که در كربلا برحسین(ع) ویارانش رواداشته شد، وآنچه که منشاء این رویدادهولناک گشت روشن شود و نقشي كه مبلغان درباري دين و ملايان شاد خوار شامي در رويش درخت زهربار استبداد اموی ویابهتراست بگوییم دینی داشتند، نیز،روشن شود ، بهتر است بدانيم كه پيامبر در مدينه چه راهی راترسیم کرد وبرای استقراردولت اسلامی چه سیره ای رادنبال نمودوازآنسو حكومت شام برای فرمان روایی برمردم کدامین راه رادرپیش گرفت ؟ ناگفته نماند كه مراد ما از شام همان تداوم سلطنت موروثي در تداوم تاريخ اسلام است، كه حكومت بي چون و چرا و علي الاطلاق را به نام حکومت اسلام، پی نهادند.

قرآن كريم اين نكته رابه مسلمانان هشدار داده بود كه مبادا پس از مرگ پيامبر به اعقاب و گذشتگان بازگرديد و رسوم جاهليت را دگربار رونق بخشيد. 0ومامحمدالارسول قدخلت من قبله الرسل افان مات اوقتل انقلبتم علی اعقابکم ومن ینقلب علی عقبیه فلن یضرالله شیئاوسیجزی الله الشاکرین. ( آل عمران / 144 )

اما اين هشدار تاثيري، چندان، در كثيري از مسلمانان،پس ازمرگ پیامبر، نبخشيد و مسير خلافت اسلامي تدریجا به گونه اي ترسيم گشت كه با حفظ شعاير ديني،روشهای روزگار جاهليت را نشان می داد.حضرت علی(ع)درخطبه16نهج البلاغه بازگشت به جاهلیت راچنین بازگوکرد:الاوان بلیتکم قدعادت کهیئتها یوم بعث الله نبیه..روزگارشما به مانند روزگاربعثت باز گشته است.یعنی خووخصلت جاهلی درمیان شما دوباره عودت نموده است.

 

روش وهدف پيامبر

 

پيامبراني كه در منطقه خاورميانه برخاسته اند، يعني ابراهيم دربابل، موسي در سينا، عيسي در ناصره و محمد در مكه همگان پيامي واحد با واژگان مختلف براي آدميان عرضه داشتند.

و لقد بعثنا في كل امة رسولاً ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت؛ ما در هر امتي رسولي بر انگيختيم تا مردم را به بندگي خداوند و دوري از طاغوتها بخوانند. (نمل/۳۶)

نفي همه بتهاي بشري و يا برساخته به دست بشر از پيامهاي علني این دسته از رسولان بوده است. لهذا حضرت ابراهيم بر نمرود تاخت، موسي در پيام خود فرعون را هدف قرار داد و عيسي در مقام نفي احبار يهودي که به جای خدایان نشسته بودند، برآمد و حضرت محمد مبارزه با تمامي آثار جاهليت را كه مظهر آن بتهاي دست ساخته بشر بود، در پيش گرفت و راه تحقق عدالت، اخلاق و معنويت را از طريق محو مظاهر قدرت و ستم مي دانست. و در بازگويي تاريخ اقوام پيشين، طغيان طاغیان را باعث هلاكت آنان بر شمرد. فاما ثمود فاهلكوا بالطاغيه؛ قوم ثمود به خاطرطغيان به ورطه نابودي افتادند. (الحاقه/۵) و فرعون ذي الاوتاد. الذين طغوا في البلاد. فاكثروا فيها الفساد. فصب عليهم ربك سوط عذاب؛ و فرعوني كه قدرتمند و شكنجه گربود، همان اقوامي كه در شهرها طغيان كردند و فساد فراوان ببار آوردند، خدا به اين سبب تازيانه عذاب را بر آنان فرو فرستاد(فجر/۹)

بر اساس اين سنت الهي حاكم بر تاريخ – كه طغيان و فساد، جوامع و بلاد را به ورطه نيستي مي برد – خداوند به پيامبر هشدار مي دهد: فاستقم كما امرت و من تاب معك و لاتطغوا؛ همان گونه كه فرمان يافته اي، استقامت كن؛ همچنين كساني كه با تو به سوي خدا آمده اند و طغيان نكنيد. (هود/۱۱۱)

طغياني كه باعث هلاكت مي شود؛ ميان سياسي و اقتصادي آن فرقي نيست. الا تطغوا في الميزان؛ در ترازوها – ميزان داد و ستد كالا- طغيان نورزيد. (الرحمن/۵۵) نفي طغيان و طاغوتي گري براي اين بود تا عده اي كوچك بر ساير مردم حكومت غيرمسئولانه نداشته باشند و آدميان از بند و قلاده قائدان غيرمسئول رهايي يابند. شگفت اين كه بعد از نفي طاغوت است كه عبادت و عدالت محقق مي شود. بعثت انبيا و نزول كتب آسماني براي برقراري قسط و عدالت بوده است ( حديد/۲۵) خداوند به پيامبر دستور مي دهد تا به آدميان بگويد: امر ربي بالقسط،،(اعراف/29) پروردگارم دستور عدالت داده است. روشن است كه عدالت اجتماعي در تضاد با قدرت بلا منازع يا طاغوتي گري است. عدالت اجتماعي يعني آدميان را، از لحاظ ارزشهاي اجتماعي و حقوق انسانی، در يك سطح نگاه كردن است. لهذا پيامبر هرگونه تفضيل و برتري را از ميان عرب و عجم و سياه و سفيد برداشت و ملاك برتري را در نزد خداوند تنها تقوي دانست.اين ها به معناي زيرو رو كردن ارزشهاي جامعه جاهلي بود.

پيامبر(ص) سياست مساوات خود را، براي آيندگان، چنين اعلام فرمود:ايهاالناس ان ربكم واحد و ان اباكم واحد، كلكم لآدم و آدم من تراب.. ان اكرمكم عندالله اتقاكم» و ليس لعربي علي عجمي فضل الا بالتقوي ای مردم خدای شما یکی است .پدرهمه شما حضرت آدم است وآدم ازخاک. گرامی ترین شمانزد خداوندپرهیزکارترین شماست.عرب هیچ برتری برعجم ندارد جزاین که پرهیزکارترباشد. (تحف العقول. ص۳۳)

سياست مساوات پيامبر(ص) تاحدودی تا زمان خليفه دوم تداوم يافت؛ هر چند در زمان خليفه دوم برخي موالي – ايرانيان- مورد حقارت قرار مي گرفتند؛ اما در زمان خليفه سوم، كه از تبار امويان بود، بازگشت روزگار جاهليت،که عمده آن سیاست تفضیل وبرتری تیره ای خاص ازعرب بود، آغاز شد.

سيد مرتضي مي نويسد: چون عثمان به امارت نشست، ابوسفيان او را تهنيت گفت و اظهار داشت: اي پسرعم، اميدوارم كه ملت ما باز آيد، چنانكه دولت ما باز آمد. آنگاه گفت: اخضموها خضم الابل نبتة الربيع فوالله لا جنة و لا نار؛‌ يعني اي بني اميه مال بيت المال بخوريد، چنانكه شتر گياه بهاري را مي خورد. به خدا سوگند نه بهشتي است و نه دوزخي. ( سيد مرتضي، تبصرة العوام، ص۹۷)

پايه‌هاي حكومتی كه بر اساس عصبيت عرب و رسوم جاهليت قريش بود، در اين دوران نهاده شد.عصبیت عرب که قبیله ای بود،خونها به پای آن ریخته می شد. به فرمان خليفه، حكم بن ابي العاص و فرزندش مروان، كه تبعيدي پيامبر بودند، به مركز اسلام بازگشتند و بخشي از اموال مسملين به دست خاندان ابي العاص افتاد. و مروان – سرسلسله حكومت مروانيان- كاتب و مشاور خليفه شد. و در دوران اين خليفه مسلمين حكومت امويان در سرزمين شامات بنيان خود را استوار بخشيد.حکومت بنی امیه برپایه تحقیرملل غیرعرب استوارگشت.آیه شریفه «انماالمومنون الاخوه»وحدیث شریف پیامبر«لافضل لعربی علی عجمی..»زیرپانهاده شد..وبه جای آن حدیث جعلی «حکومت ازآن قریش است»برزبانهاافتاد.سیاست تفضیل تاآن جا پیش بردند که اگر مردی از موالی، دختر عرب را به زنی می ستاند، بعدا میان اووزنش جدایی می انداختند.چنان که به نقل ابو الفرج اصفهانی مردی ایرانی دختری از بنی سلیم گرفت.حاکم مدینه امرکرد میان آنان جدایی انداختندوشوی ایرانی رادویست تازیانه زدندوموی سر و ریش وابرویش راتراشیدند.(تاریخ سیاسی اسلام،جا،ص188)

 

تبار سلاطين اموي

 

از آن جا كه شهادت امام حسين (ع) و يارانش، با بدترين وضع، درزمان دومين حاكم اموي يعني يزيد بن معاويه وبه دستور او صورت گرفت؛ شايسته است كه تبار اين دودمان را از نگاه مورخين بشناسيم.

معاويه بنيانگذار سلطنت موروثي در اسلام سه سال پيش از بعثت پيامبر (ص) در مكه به دنيا آمد. پدر او ابوسفيان بن حرب بن اميه عبدشمس بن عبد مناف قريشي است. مادرش هند دختر عتبه نيز از خاندان اموي است. اين زن و شوهر در غالب جنگهاي اوليه قريشيان عليه اسلام شركت داشتند.

هند در جنگ بدر،که دررکاب کفارقریش بود، پسر و برادرش را از دست داد. و آن دو به دست علي(ع) و حمزه از پا در آمدند. بدین سبب این زن حقد و كينه آنان را در دل گرفت. حمزه، عموي پيامبر، كه در جنگ احد به شهادت رسيد، كينه هاي خود را اعمال كرد. سينه حمزه را دريد، جگر او را با دندان پاره كرد و خورد. بدين سبب به هند جگرخوار لقب يافت. سنايي غزنويي در پاسخ غزالي كه لعن يزدي را ناروا شمرد، چنين سرود:

داستان پسر هند مگر نشنيدي كه از او و سه كس او به پيغمبر چه رسيد
پدر او لب و دندان پيمبر شكست مادر او جگر عم پيمبر بمكيد
خود به ناحق، حق داماد پيمبر بگرفت پسر او سر فرزند پيمبر ببريد
بر چنين قوم تو لعنت نكني شرمت باد لعن الله يزيداً و علي آل يزید

ابوسفيان پس از مرگ پيامبر(ص) به جريان سقيفه تن نداد و حكومت ابابكر را به رسميت نشناخت. به دنبال علي(ع) راه افتاد تا با او به عنوان جانشين پيامبر بيعت كند. و مردم را عليه خليفه وقت بشوراند. اما علي(ع) كه اين خاندان را نيكو مي شناخت تن به گفتار او نداد. ابن ابی الحدید می گوید:ابوسفيان نزد حضرت علي(ع) آمد تا بيعت كند و خواست تا خلافت در خاندان بني تميم نماند؛ حضرت علي(ع) او را از خود رانده و فرمود: تو هميشه دشمن اسلام بوده‌اي و جز فتنه و آشوب هدف ديگري نداري. ( شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج۲ /۴۵). ابوسفيان مترصد نشست تا در موقع خود حكومت عرب را به قريش -تيره امويان- باز گرداند.

در هر حال ابوسفيان فرزند حرب در سال هشتم هجرت پس از فتح مكه به دست مسلمانان، به اجبار اسلام آورد. علي (ع) در طي محاجه اي با معاويه مي فرمايد:

لما ادخل العرب في دينه افواجا... كنتم ممن دخل في الدين: و اما رغبة و اما رهبة، علي حين فازاهل السبق سبقهم و ذهب المهاجرون الاولون بعضلهم؛ چون خدا عرب را فوج فوج به دين خويش درآورد و اين امت خواه ناخواه سر در بند طاعت آن كرد، شما از آنان بوديد كه به خاطر نان يا از بيم جان مسلمان گرديديد و اين هنگامي بود كه نخستين مسلمانان در پذيرفتن اسلام پيش بودند و مهاجران گوي سبقت را از ديگران ربودند. (نهج البلاغه، ترجمه دكتر شهيدي، ص۲۸۱). پيامبر اكرم (ص) در فتح مكه همه مشركين را مورد عفو قرار دادند و فرمودند: اذهبوا فانتم الطلقاء؛ برويد دنبال زندگي، همه شما آزاد هستيد(سيره ابن هشام، ج۲، ص۴۰۰) لذا واژه طلقاء هميشه بر ابوسفيان و خاندانش اطلاق مي شد.

خليفه اول براي اين كه فتنه ابوسفيان را خاموش نمايد، اموالش را به او بخشيد و فرزند وي يزيدبن ابوسفيان را براي امارت شامات انتخاب كرد. وقتي به ابوسفيان خبر رسيد كه فرزندش به حكومت رسيده، گفت: ابوبكر صله رحم كرده است. (تاريخ طبري، ج۳، ص۲۰۲)

وقتي عثمان براي حكومت برگزيده شد، ابوسفيان اظهار داشت: اكنون حكومت به جايگاه خود باز گشته است؛ زيرا عثمان از تبار بني اميه بود. و از آنجا بود كه گفت: حكومت را در ميان خاندان خود موروثي نماييد؛ زيرا بهشتي و جهنمي وجود ندارد. ( شرح نهج البلاغه، ۲۹۰، ص ۴۴)

پس ازسرآعاز خلافت عثمان، ابوسفیان بالاي قبر حمزه رفت و گفت: بر سر چيزي كه با شما مي جنگيديم عاقبت به دست ما رسيد، و به عثمان توصيه كرد خلافت را مانند دوران جاهليت قرار دهد. عثمان نيز اموال بسياري در اختيار او گذاشت. (يعقوبي، ج۲، ص۱۷۴)

ابوسفيان در حالي كه در اواخر عمر خود نابينا گشته بود در سال ۳۰ هجري در سن ۹۳ سالگي در شهر مدينه از دنيا رفت و عثمان بر او نماز گذارد. (يعقوبي، ج۲، ص۱۶۹)یزید فرزند بزرگ ابوسفیان درزمان خلیفه دوم والی شامات شد واین باعث خرسندی ابو سفیان گشت.پس ازمرگش برادراو معاویه به جایش نشست.معاویه کسی است که در سن ۲۳ سالگي اسلام آوردو برخي او را از كاتبين وحي دانسته اند.

با به خلافت نشستن معاويه فرزند ابي سفيان بنيان پنجمين خليفه اسلامي پي نهاده شد؛ مي توان نخستين سلطنت موروثي، به نام اسلام، را با خليفه گشتن اين حاكم اموي، يادكرد. حكومت معاويه به همان اندازه كه به سياست و استبداد نزديك بود، از اصالت مذهبي به دور بود. به قول يكي از خاورشناسان:

وقتي كه تاريخ خلافتهاي اسلامي با تاريخ كليساي كاتوليك، نهاد مشابه و همزمان خلافت به مقايسه گذاشته شود، خوب ديده مي شود كه حتي كارنامه بدترين پاپ از جمع 260 پاپ دوران دو هزارساله اين تاريخ، يعني پاپ برژياي معروف، چه از نظر فساد اخلاقي،‌ چه از نظر فساد مالي و چه از لحاظ جنايتكاري، در برابر كارنامه اين نخستين اميرالمومنين دودمان اموي چندان سياه نمي نمايد. (شجاع الدين شفا، نقل از نولدكه، مجله خاورشناس آلمان، ۱۹۰۱)

فساد مالي و اداري اين حاكم اموي، علاوه بر اين كه مورخين مسلمان امثال طبري و يعقوبي ذكر كرده‌اند از چشم مستشرقين نيز بدور نمانده است.

در مورد اين كه معاويه آيا كاتب وحي بوده است يا اين از ادعاهاي بني اميه است؟ مورد اختلاف است. ظاهراً مهمترين سندي كه در اين باب موجود است، روايتي است كه مسلم بن حجاج نيشابوري در صحيح خود آورده است. كه ابوسفيان از پيامبر درخواست كرد تا فرزندش معاويه از كاتبان وحي باشد و رسول خدا پذيرفت.

پاره‌اي از محققين اهل سنت بر اين باورند كه معاويه فقط نامه هاي معمولي رسول خدا را كتابت مي كرد.

شمس‌الدين ذهبي در سير اعلام النبلاء مي گويدكان زيدين ثابت يكتب الوحي و كان معاويه كاتباً فيما بين النبي (ص) و بين العرب؛ زيد بن ثابت كاتب وحي بود و معاويه نامه‌هاي رسول خدا را به عرب‌ها مي‌نوشت. (الذهبي، سيراعلام النبلاء، ۳۹، ص ۱۲۳)

همين قول را ابن حجر عسقلاني از قول مدائني آورده است كه زيد بن ثابت وحي را مي نوشت و معاويه نامه پيامبر را براي عربها كتابت مي كرد. ( الاصابة، ج۵، ص۱۵۳)

حال آيا كاتب وحي بودن فضيلتي مي تواند براي معاويه باشد؟پاسخ این سوال مثبت به نظر نمی رسد. عبدالله بن ابي سرح كه به اتفاق شيعه و سني كاتب وحي بود، در زمان رسول خدا (ص) مرتد شد و رسول خدا دستور داد اگر حتي بر پرده كعبه آويزان باشد، او را بكشند. (ذهبي، تاريخ الاسلام، ج۲، ص ۵۵۲)

ابن جرير طبري نيز در بازگويي رخدادهاي سال ۷۲ هـ نام كساني را كه براي پيامبر كتابت مي كرده‌اند، تنها نام حضرت علي(ع) و عثمان مي آورد. بعداً مي گويد: اگر آن دو نبودند، ابي بن كعب و زيد بن ثابت وحي را مي نگاشتند(تاريخ طبري، ج۳، ص۵۳۳).

در هر صورت ، معاويه چه كاتب وحي باشد و چه نباشد،‌ پايه گذار حكومت اموي است كه حكومت خود را بر اساس خوي شاهان و حاكمان گذشته شامات آغاز كرد.
نهاد اشرافي گري را، بر خلاف سنت خلفاي پیشین، پي نهاد. سياست تفضيل عرب بر عجم را پيش گرفت، نخستين خليفه‌اي بود كه براي حضور در نماز جمعه، محافظ مسلح براي خود برگزيد، هر گونه انتقادي را از خود ممنوع اعلام كرد، ملك داري خود را بر پايه سياست ترساندن و بخشيدن استوار كرد، نخست تا مي توانست از اموال مسلمين را به مخالفين خود مي بخشيد تا آنان را تطميع نمايد و با اين سياست، برخي از طايفه بني هاشم را كه در تقابل با بني اميه بودند، به سوي خود جذب كرد و كساني كه راهي براي نفوذ و خريد و تطميع آنان وجود نداشت، تهديد به مرگ مي كرد تا آن جا كه حجر بن عدي و يارانش را در مرجع عذرا به قتل رسانيد. (تاريخ الخلفا، ص۱۹۴) در يكي از خطبه‌هايش گفت:

اني لا احول بين الناس و السنتهم مالم يحولوا بيننا و بين ملكنا؛ حقيقت اين است تا زمانی كه مردم ميان ما و سلطنت ما حايل نشوند، ما ميان ايشان حايل نمي شويم. يعني سلطنت براي ما خط قرمزي است كه منتقدین نبايد وارد آن شوند. ( طبري، 390، 268)دردوره خلفای راشدین چنین نبود.مردم دربرابر خلیفه اشکالات وانتقادات خودرا مطرح می کردند.ترسی وهیبتی ازحکومت وجود نداشت .این جرات رااسلام داده بود تا آدمیان بی لکنت زبان از حقوق خود دفاع کنند.پیامبر فرمود :هیچ قومی به قداست نمی رسد جز این که بتواند،بدون لکنت زبان، حقوق خودرا باز ستاند.معاویه تمام این ارزشهای اسلامی راباز ستانید.وبرای پیشبرد سیاست خود جزترس و پول چیزی نمی شناخت.

هدف معاويه حكومت كردن، و حفظ قدرت، بهر قيمت و روش بود، چيزي كه در مكتب، ماكياول،فیلسوف شهیرایتالیایی، بعدها تبلیغ گشت، معاويه، عملاً، قرنها پيش ازماکیاول روش حاکمیت سیاست براخلاق را بكار بست. پس از احراز مقام خلافت و انعقاد پيمان صلح با امام حسن در منطقه‌اي به نام نخيله در طي خطبه‌اي چنين گفت: با شما نجنگيدم تا نماز و روزه ادا نماييد، شما اين كارها را مي كنيد. من با شما جنگيدم تا بر شما حكومت كنم.(ابوالفرع اصفهاني، مقاتل الطالبين، ص۴۵)احمد امين مصري مي گويد:

حكومت بني اميه بر اين پايه كه عبارت از خوارشمردن ملل زير دست است بناشده بود و در حقيقت اعراب در اين تعصب با تعاليم خود اسلام مخالف بودند زيرا خدا مي فرمايد: «انما المومنون اخوه» پيغمبر هم مي فرمايد « لافضل لعربي علي عجمي الا بالتقوي» يعني عرب بر عجم برتري ندارد مگر بواسطه پرهيزگاري. عمر مي گويد: لوكان سالم مولي حذيفه حياً لو ليته» يعني اگر سالم بنده حذيفه زنده بود او را به حكومت مي فرستادم. اگر عرب را متعصب و مخالف اسلام بدانيم مقصود ما تمام آنها نيست زيرا بعضي از پرهيزگاران آنها به تعاليم اسلام عمل كرده مزيت مردم را فضيلت و تقوي مي دانستند نه عناصر و نژاد. علي بن ابي طالب . شريف را بر حقير يا عرب را بر عجم برتري نمي داد. نسبت به امراء عرب و روساي قبايل تكليف و تملق نداشت و اين بزرگترين سبب مخالفت عرب با ايشان بود.

مدائني روايت مي كند كه گروهي از اصحاب نزد علي(ع) رفتند چنين گفتند: اي اميرالمومنين اين اموال را تقسيم كن و به اشراف حق بيشتري و بهره ديگري بده و آنها را كه از عرب قريش هستند بر موالي و ايرانيان مقدم بدار با اين رفتار از كساني كه با تو مخالف هستند آسوده خواهي شد و آنها را بطرف خود خواهي كشيد. اين را در حالي به او گفتند كه معاويه اموال را تفريط مي كرد. اعراب مطلقا و حكام و خلفاي بني اميه تعصب عربي را به يك نحو بدي داشتند. نژاد غيرعرب را حقير و خوار مي دانستند...» (احمد امين مصري. ضحي والاسلام، ترجمه عباس خليلي، ص۳۹)

هیچ نظری موجود نیست:

نیارق نیوز niyaraghnews. با پشتیبانی Blogger.