انسان یک برده است . او برده زاده نشده ، آزاد آفریده شده . او همچون خود آزادی زاده گشته ، ولی او در همه جا خودش را در زنجیرها می یابد . انسان در زنجیر زندگی میکند و در زنجیر میمیرد . این بزرگترین فاجعه ای است که برای بشریت روی داده است
لحظه ای که کودک زاده میشود ، جامعه او را به یک برده تبدیل میکند. جامعه علاقه ای به انسانهای آزاد ندارد : جامعه از آزادی وحشت دارد . آزادی به نظر خطرناک می رسد
یک برده موجودی امن است . و جامعه تنها به بردگان نیاز دارد، زیرا آنان را میتوان استثمار کرد
سیاستمداران به بردگان علاقه دارند. حکیمان به بردگان علاقه دارند
کاری که اینها با بشریت میکنند باید درک شود . زیرا این قصه داستان چگونه زندانی شدن انسان است .
مسلهء انسان چگونه یافتن خداوند نیست ، مسلهء این است که چگونه از این زندان که ذهن تو است و فرهنگ توست آزاد شوی – نام هایی زیبا برای چیزهای زشت
اگر عمیقا بنگری و بدون تعصب نگاه کنی ، تعجب خواهی کرد . ذهن تو ابدا مال خودت نیست . بلکه از بیرون با شرطی شدگی بر تو تحمیل گشته . ذهنی که تو آن را از آن خود می خوانی ، مال تو نیست ، از آن استثمارگران است . آنان این ذهن را در تو کار گذاشته اند و توسط همین ذهن به کنترل کردن تو ادامه میدهند . برای همین است که آنان بسیار مخالف افرادی همچون مسیح و بودا و محمد بوده اند.
تاریخ میگوید بردگی از میان رفته است . این کاملا چرند است . بردگی از بین نرفته ، بلکه از نوع زمخت به نوع لطیف آن تبدیل گشته . آری تو دیگر بر دست و پایت زنجیر آهنی نداری ، زیرا که زنجیرها لطیف شده اند : زنجیر ها وارد ذهنت شده اند و درونی گشته اند .
در بیرون تو از آزادی ، دموکراسی ، برادری و برابری بهره مند هستی . فقط کلماتی خالی و ناتوان – و در عمق برادری و برابری در هیچ جا وجود ندارد ،نمیتواند وجود داشته باشد .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر